فيلم راننده تاکسی محصول سال 1976 به كارگرداني مارتین اسکورسیزی و بازيگري رابرت دونیرو يكي از مشهورترين فيلمهاي دهه 1970 ميلادي است كه بحران اجتماعي پس از جنگ ويتنام را بيان مي‌كند. البته شما هيچ سكانسي از جنگ را نمي بينيد و تنها در مي‌يابيد كه تراويس بيكل يك سرباز از جنگ برگشته است كه قادر به خوابيدن نيست و شبها را بلاتكليف مي‌گذراند. تراويس به يك مؤسسه تاكسي‌راني مراجعه مي‌كند و شيفت شب تاكسي را برميدارد. تراويس با پرسه در خيابانهاي نيويورك با آدمهاي مختلف و جورواجور و موقعيتهاي مشمئزكننده‌ي بسياري مواجه ميشود. وجدان تراويس بيدار شده و از اين وضعيت نابه‌سامان اجتماعي ناراحت و نگران است. دوست دارد در اين دنيا كار مهمي انجام دهد و بشريت را (البته به زور اسلحه) به راه راست هدايت كند. پيش از دست به اسلحه شدن به سراغ همكار پير و بذله‌گوي خود "ويزارد" ميرود تا كمي راهنمايي‌اش كند. تراويس دوست دارد بداند آيا ويزارد هم اين مصيبتها و بدبختي‌ها را در تمام اين مدت تاكسي‌راني ديده و چه احساسي داشته است. اين سكانس در نيمه شب اتفاق مي‌افتد در حاليكه در يك بار پايين‌شهر چند راننده تاكسي دور هم جمع شده‌اند و با هم مي‌گويند و مي‌خندند. تراويس شجاعتش را جمع كرده به سوي ويزارد ميرود. با هم بخوانيم:

  تراويس به سوي ويزارد برميگردد. آن سوي خيابان , در پس زمينه, يك هروئيني , كز كرده توي يك درگاهي.

تراويس (مردد): ويز!

ويزارد: هان؟

تراويس: ببين  , ما هيچ وقت حرفي با هم نداشتيم , من و تو...

ويزارد: خب؟

تراويس: مي‌خواستم يه چيزي ازت بپرسم , روي اين حساب كه بالاخره تو خيلي وقته توي اين كاري.

ويزارد: خب بگو. بي‌خودي كه به من نمي‌گن ويزارد (Wizard).

تراويس: خب , من فقط , مي‌دوني...

ويزارد: حالت گرفته است؟

تراويس: بدجوري.

ويزارد: مي‌دونم. پيش مي‌آد.

تراويس: بعضي وقتا كه ديگه شديد ميشه اصلا نمي‌دونم چكار مي‌خوام بكنم. مي‌دوني , افكار احمقانه‌اي به كله‌ام ميزنه. دلم مي‌خواد فقط برم بيرون و يه كاري بكنم.

ويزارد: زندگي مدل راننده تاكسي‌ها رو مي‌گي؟

تراويس: آره.

ويزارد (با سر تأييد مي‌كند): مي‌دونم.

تراويس: انگار بايد يه غلطي بكنم , مي‌فهمي كه؟

ويزارد: ببين تراويس , مي‌فهمم چي مي‌گي. بگذار برات بگم. آدم يه جور راه و رسم خاطر جمعي رو براي زندگيش انتخاب مي‌كنه. همون جوري هم زندگي مي‌كنه. اين راه و رسم ميشه خود آدم. من 27 ساله راننده‌ام. ده سال آخرش هم شبونه. هنوز كه هنوزه تاكسي مال خودم نيست. فكر كنم من هم مي‌پسندم. مي‌فهمي , اين راه , خود منم. ببين آدم يه كار مشخصي رو در پيش ميگيره و همه‌اش هم فقط همينه. زندگي آدم هموني ميشه كه خود آدم هست. پس چرا باهاش مي‌جنگي؟ تو اصلا چي مي‌دوني؟ چند وقته راننده تاكسي شدي؟ دو سه ماه بيشتره؟ تو عين ميخي كه زدنش توي يه شكاف ,‌ بايد اونقدر وول بخوري و به خودت پيچ و تاب بدي تا جا بيفتي.

تراويس: ... ويزارد اين بي‌مزه‌ترين چيزيه كه تا حالا شنيده‌ام.

ويزارد: پس چي فكر كردي آقاي برتراند راسل (Bertrand Russell)؟ من تمام عمرم راننده تاكسي بودم. حالا چي مي‌دونم؟ من حتي نمي‌دونم تو چي مي‌گي.

تراويس: فكر كنم خودم هم همين‌طور.

ويزارد: جا مي‌افتي. مال تنهاييه , اولش هم خيلي سخته. ولي جا مي‌افتي. يعني چاره‌اي نداري.

تراويس: آره. مرسي ميزارد.

ويزارد: غصه نخور. حالت جا مي‌آد. خيلي‌هارو اينجوري ديده‌ام.

تراويس: مرسي.

ويزارد با دست اشاره‌اي به تراويس مي‌كند به اين معنا كه: "مرد , سرت رو بالا بگير". به طرف تاكسي‌اش ميرود و سوار ميشود. روشن مي‌كند و خيابان را به اهالي‌اش وا مي‌گذارد.

  همانطور كه خوانديد ويزارد كمك چنداني به تراويس نمي‌كند و خود نيز در اين دنيا بلاتكليف است. تراويس چندي بعد اين جملات معروف فيلم را درون دفترچه‌ي يادداشت خود مي‌نويسد. بخوانید و گوش دهید:

 "29 مي , 1972. بايد بدنم رو آماده كنم. نشستن زياد هيكلم رو خراب كرده. هر روز 25 تا شنا , 100 تا دراز نشست , 100 تا بشين پاشو. سيگار رو هم بايد ترك كنم. بايد كاملا آماده باشم. همه‌ي عضلاتم بايد مثه سنگ بشه... اين فكر مدتيه توي كله‌ام افتاده... يك نيروي واقعي. همه‌ي سربازهاي شاه هم جمع بشن نمي‌توونن دوباره جمعش كنن (اشاره‌ي تراويس به يك شعر كودكانه است با نام Humpty Dumpty)... گوش كنين عوضي‌ها : يك نفر هست كه ديگه تحملش تموم شده , يك نفر كه جلوي اراذل و اوباش , معتادا , آشغال‌ها  و كثافت‌ها وايستاده. یک نفر.........."

تراویس با دختر فاحشه جوانی (با بازی جودی فاستر ۱۴ ساله)  آشنا میشود و سعی می کند (حداقل) او را از منجلاب بیرون کشیده و به خانه بازگرداند.