در آستانه‌ی سی‌سالگی فیلم "هامون" - پاسخ به ده پرسشِ روشنگر در فهمِِ فیلم

در بخش سوم از بررسی فیلم سینمایی "هامون" (1368، ساخته‌ی داریوش مهرجویی) که به مناسبت در آستانه‌ی سی‌سالگیِ ساخت قرار گرفتن این فیلم انجام می‌پذیرد، قصد داریم به ده پرسش در خصوص فیلم پاسخ دهیم. پاسخ این پرسش‌ها با استناد بر چند مرجع متفاوت تهیه و گردآوری شده و در اختیار شما علاقمندان قرار می‌گیرد. امید است مورد توجّه و قبول واقع گردد.

پوستر فیلم سینمایی هامون محصول 1368

1-     هامون قرار بود یکی از قسمتهای یک تریلوژیِ (سه‌گانه) سینمایی باشد؟

 

داریوش مهرجویی: « قصه‌ی هامون در اصل یک قصه‌ی خیلی قدیمی است. یک بخش از یک طرح گسترده. یک رمان بزرگ مثلاً می‌توانست باشد که قبل از انقلاب در ذهن من بود. طرح کلیِ من سرگذشت خانواده‌ای است و این "حمید هامون" در اصل یکی از اعضای این خانواده است و موضوع حمید هامون یکی از موضوعهای فرعی از آن طرح بزرگ (آن رمانِ عظیم و گسترده) بود. آنچه قبلاً نوشته شده بود، بسیار با این فرق داشت، برداشتی دیگر از این قصه بود. در حقیقت، آن قصه حدود هفت هشت سال پیش نوشته شد. قصد مثلاً این بود که یک چندگانه بشود، و "هامون" می‌توانست تکه‌ای یا یکی از آنها باشد، مثلاً بخشی از یک کار چند قسمتیِ سینمایی.» (نشریه‌ی روزانه جشنواره بین‌المللی فیلم فجر، مورخ بیست و یکم بهمن‌ماه سال 1368).

 حمید هامون در حال تِی کشیدن کف آپارتمان دبیری به گذشته‌ی زندگی خصوصی‌اش با مهشید می‌اندیشد

داریوش مهرجویی: « من ایده‌ی "هامون" را بعد از فیلم "دایره‌ی مینا" پرورانده بودم، که اول بصورت رمانی تحت عنوانِ دیدار نوشتم. در "دیدار" طرحی داشتم در مورد خانواده‌ی‌ هامون که تشکیل شده بود از سه برادر. یکی از برادرها در پاریس زندگی می‌کرد. (یعنی) برادر کوچکتر به نام احمد هامون. حمید هامون برادرِ وسط بود و برادر بزرگتر محمود هامون. در مورد زندگی احمد هامون یادداشت‌هایی دارم که شاید روزی به شکل فیلمنامه آن را چاپ کنم. می‌تواند فیلمنامه‌ای بشود به نام "سفرِ احمد هامون". احمد هامون در واقع شباهت‌ زیادی به خودم دارد، یعنی فیلمساز است. به هر حال بخشِ حمید هامون را بصورت رمان نوشته بودم که آن را عوض کردم و به صورت فیلمنامه درآوردم. این آخرین پروژه‌ای بود که من قرار بود قبل از انقلاب بسازم. سناریوی آن هم تصویب شده بود، ولی با وقوع انقلاب این پروژه متوقف شد. ساختار اصلی داستان همین است که در فیلم به کار برده شده و شخصیت‌هایی نیز مثل علی عابدینی و توجه هامون به کی‌یِرکِگارد و رساله‌ی "ترس و لرز" در داستان اصلی هم هست. البته رفتن به طرف پروژه‌ی هامون قبلاً از طریق پلِ ارتباطیِ "اَلَموت" با نگاهی درونگرا میسر شده بود. در حینِ ساختِ فیلم "اَلَموت" (1355) بود که من با تفرج در فلسفه و حکمتِ شرق از طریق کُربَن (Henry Corbin)، یونگ (Carl Gustav Jung) و خواندنِ متونِ اصلیِ مربوط به تشیع و اسماعیلیان و غیره، زمینه را برای نوشتنِ فیلمنامه‌ی "هامون" آماده کردم.» (بر گرفته از گفتگوی داریوش مهرجویی با رامین جهانبگلو، سال 1372).

 داریوش مهرجویی، کارگردان و نویسنده فیلمنامه

داریوش مهرجویی: « روزهای پایانیِ ساختِ "شیرَک" (1366)، روی پشت‌بامِ لوکیشن این فیلم نشسته بودم و داشتم به این فکر می‌کردم که بعد از تمام شدن این فیلم چه کار باید بکنم. یاد طرح "هامون" افتادم که مدت‌ها قبل نوشته بودم. در واقع این طرح مال قبل از انقلاب بود و بعد از "دایره‌ی مینا" (1353) رویش کار کرده بودم، اما چون (پس از توقیفِ "دایره‌ی مینا") ممنوع‌الکار بودم، کار را رها کرده بودم. وقتی "دایره‌ی مینا" در جشن هنر (در سال 1356) نمایش داده شد ، دست و بالم کمی بازتر بود و دوباره نشستم روی این طرح کار کردم. یادم می‌آید که حتی طرح را (قبل از انقلاب) به وزارت فرهنگ هم ارائه دادم و قرار بود بسازمش که خوردیم به وقایع انقلاب... این طرحی که داشتم درباره‌ی سه برادر به نام‌های حمید و احمد و محمودِ هامون بود. برادرِ کوچک‌تر، یعنی احمد، فیلمساز است و تجربه‌هایی در فیلمسازی در فرنگ دارد. حمید برادر وسطی بود که مثل شخصیت فیلم "هامون" روشنفکر بود. برادر بزرگتر، یعنی محمود، طرح و شمایی از شخصیت اَسَد در "پری" (1373) داشت. در واقع بعد از "هامون"، با ساخته شدن "پری"، این سه برادر را در قالب حمید هامون، اَسَد و صَفا در "پری" پیاده کردم و بعد هم دیگر دنبالش را نگرفتم. ماجرای فیلمسازیِ برادر کوچکتر (احمد/ صَفا) در فرانسه را نوشته‌ام، اما پیِ بقیه را نگرفتم... این یکی (هامون) هم ابتدا رمان بود و اسمش را هم گذاشته بودم دیدار. متن اولیه‌اش چیزی حدود دویست سیصد صفحه است که تجربه‌های شخصی خودم در آن بیشتر است. وقتِ ساختِ فیلم ("هامون"، 1368) تراش خورد و حذف و اضافه شد تا به شکل فعلی درآمد.» (کارنامه‌ی چهل‌ساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).

ماجرای سه برادر از خانواده‌ی هامون

**********************************************************

2-    شخصیت حمید هامون نمادِ یک روشنفکرِ ایرانی است؟

 هامون برای خانم سلیمانیِ بورژوا از دغدغه‌های فکری‌اش می‌گوید

داریوش مهرجویی: « موقعیت هامون موقعیت امروز است و می‌تواند مال قبل از انقلاب هم باشد. البته هامون روشنفکر به مفهوم روشنفکر غرب‌زده‌ی آل احمدی نیست، بلکه همان است که تحول پیدا کرده، روشنفکری است که مسئله‌ی غرب و لزوم پذیرش تکنولوژی را گذرانده و از یک حادثه‌ی عظیم هم گذشته است. البته دیگر سیاست‌زده نیست. از این مرحله هم گذشته است. فرهنگ اصیل خویش را هم تجربه کرده است و حالا در گذری است که ما همه در آنیم.» (نشریه‌ی روزانه جشنواره بین‌المللی فیلم فجر، مورخ بیست و یکم بهمن‌ماه سال 1368).

 هامون با دکتر سماواتی درددل می‌کند و می‌پرسد ما آویخته‌ها به کجای این شبِ تیره بیاویزیم قبای ژنده و کپک‌زده‌ی خودمان را؟

جهانبخش نورایی: « هامون (به گفته‌ی خودش) آدم سرگردان و آویزانی است. آویزان بودن مشکل خیلی از روشنفکران همه‌کاره و هیچ‌کاره است. آدمهایی که به همه چیز نوک زده‌اند و به هیچ‌جا نرسیده‌اند... بنابراین، هامون و همسرش مهشید نماینده‌ی قشر خاصی از روشنفکران ما هستند که البته از نظر تعداد، کم هم نیستند. در قبل از انقلاب بیشتر بودند. و فکر می‌کنم هامون با اینکه در دفتر کارش روزنامه‌ی جمهوری اسلامی می‌خواند، بیشتر به ده پانزده سال پیش تعلق دارد.» (ماهنامه‌ی فیلم، شماره‌ی 94، شهریورماه 1369).

 هامون در حال حمل وسایل پزشکی جهت بازاریابی شعری از شاملو می‌خواند.

ناصر زراعتی: « حمید هامون روشنفکری است تحصیل‌کرده، زبان خارجی می‌داند و متون فلسفی را به زبان اصلی می‌خواند. کارمند اداره‌ای دولتی است، در خانواده‌ای سنتی بدنیا آمده و پرورش یافته، اما اکنون از اصلِ خود جداافتاده و به دامچالِ زندگی مدرن به شیوه‌ی غربی فروغلتیده و برای گذران زندگی، که به تعبیری زندگیِ مصرفی است، ناچار شده بعد از ظهرها در شرکتی که وسایل پزشکی می‌سازد و وارد می‌کند، بازاریابی (یا به عبارت صحیح‌تر) دلالی کند. » (تیرماه 1369).

داریوش مهرجویی: « هیچگاه در فیلم صحبت از این نیست که هامون یک روشنفکر است و اساساً این واژه‌ی "روشنفکر" در ایران رنگ و معنای خاصی پیدا کرده... که بیشترش از همان مفهومِ روشنفکرِ توده‌ای یا روشنفکرِ ایدئولوژیک می‌آید، یعنی یک بابایی که صاحب عقیده و ایدئولوژیِ خاص است و پایِ آنها ایستاده و با همه درافتاده است... از قَضا برخی از منتقدان هم ایراد می‌گرفتند که این هامونِ شما روشنفکر نیست و یا اساساً اینطور نیست، و در طرح و پرداختِ یک روشنفکر، فیلم شکست‌خورده است... من چنین الگوی مشخص و قاطعی از روشنفکر ندارم و در واقع در فیلم کوششم این بود که به این بابا در این فیلم چنین برچسبِ غلیظ و چسبنده‌ای نخورَد. هامون اهلِ فرهنگ و معرفت است یا اگر بخواهید (عنوان بدهید) "روشنفکرِ امروزی" است، یعنی با روشنفکرِ بیست‌سالِ پیش فرق دارد و مهمتر اینکه او قبل از هر چیز یک فرد است، آدمی است با این مشخصات و کیفیّات که فیلم نشان می‌دهد و او را می‌باید در متن و چهارچوبِ خودِ فیلم یافت، نه از بیرون، نه اینکه از قبل با الگویِ مشخصِ "روشنفکر"، یا یک دکتر، یا یک وکیل و غیره به فیلم نگاه کنیم... ما اینجا با فیلمی طرفیم که شخصیتِ مرکزی‌اش اهل دانشگاه و کتاب و تِز و دکترا و این حرفهاست... اینجا طرف اهلِ علم و معرفت و فلسفه است و تزی می‌نویسد در بابِ "عشق و ایمان در ادیان ابراهیمی". درگیرِ مسئله‌ی عشق و ایمان است و توی ترس و لرزِ کی‌یِرکِگارد یا ابراهیم گرفتارِ معنایِ عشق و معنایِ ایمان است. چیزی که در عینِ حال ناگزیر است به علت شرایط خاصِ موجود، در زندگیِ خصوصی نیز به همان شدّت درگیرش باشد. به هر حال طَرَف اهلِ ذهن است و درونگرا. آدمِ عادی نیست که سرش را بیاندازد پایین و کَشکَش را بِسایَد. توی کَلّه‌اش فکر و ایده موج می‌زند و درگیرِ پرسش‌های بزرگ است. آدمی است که به نوعی همان ترس و لرزِ وجودی را تجربه می‌کند. می‌خواهد بداند عشق و ایمان چیست. چون هم دارد عشقش را از دست می‌دهد و هم ایمانش را. به قولِ خودش یک آدمِ آویخته است از نسلِ آویختگان.کسانیکه یک‌بار، تجربه‌ی انقلابی و کُلاً یک تجربه‌یِ تاریخی آنها را پاک کلّه‌مُعَلَق کرده است. زیر پایشان خالی است و در حالِ سقوط هستند. در واقع هامون به اعتباری، از همان تلخکامان یا سرگَشتگانی است که اعتقادِ راسِخ به "ایسمِ" دلخواهش را از دست داده و دیگر به چیزی ایمان و اعتقاد ندارد. او سَرآمدِ گروهِ ایدئولوگهایِ سقوط‌کرده است... آدمی است مَغشوش، بهم ریخته، زیر فشارِ مالی، در کشمکش و نِزاع با همسر، شکست‌خورده و مُدام در حالِ سَگدو زدن و حلِ مشکلات و بدتر از همه اینکه باید مدام تصمیم بگیرد... جالب اینجاست که زندگیِ خصوصیِ خودِ کی‌یِرکِگارد و رابطه‌ی عشقی‌اش با رِژینا که منجر به جداییِ دردناکی شد، بی‌شباهت به تجربه‌یِ هامون نیست... تضادِ بینِ سنّت و تجدد در فیلم "هامون" بسیار عَیان است و یکی از درونمایه‌های اصلی است... هامون از آن دسته روشنفکران، و نه ایدئولوگ‌هایی است که فهمیده نه سُنّت بطور مطلق خوب است و نه تَجدد بطور مطلق، بلکه سَنتِز و وحدتِ راستین میان این دو است که ممکن است فردِ ایرانی را از تجربه‌ی آن خودآگاهی برخوردار کند... باید میانِ سنّت و تجدد پُلی زد. منتهی قبل از پرداختن به کارِ پلسازی باید بداند که کجا را به کجا وصل کند... آنچه مسلّم است اینکه هامون هنوز به نتیجه‌یِ کُلّی نرسیده و هنوز نتوانسته به ترکیبِ جامعی بینِ سُنّت و تَجدد دست یابد.» (بر گرفته از گفتگوی داریوش مهرجویی با رامین جهانبگلو، سال 1372).

**********************************************************

 3-   پشتِ پرده‌ی سکانسِ گالری نقاشی‌های مهشید چه بود؟

 استاد پرویز کلانتری می‌پرسد: یه جور انفجار رنگ آبی رو توی زمینه سفید می‌بینید که حالت انفجار بزرگ اولیه رو تداعی می‌کنه...

در سکانس به نمایش در آمدن تابلوهای مهشید در گالری هنری، یکی از تماشاگران که کلاهی کَپی بر سر دارد رو به سلیمی (مدیر نمایندگی فروش محصولات پزشکی- با بازی حسین سرشار-که حمید هامون بعد از ظهرها برای او بازاریابی می‌کند) دو جمله به این ترتیب می‌گوید: «یه جور انفجار رنگ آبی رو توی زمینه سفید می‌بینید که حالت انفجار بزرگ اولیه رو تداعی می‌کنه...» و «می‌خواستم یه ذره توضیح بدین، چون نقاشیها یه جورِ خاصیه. هم فضائیه، هم شاعرانه است...»

می‌خواستم یه ذره توضیح بدین، چون نقاشیها یه جورِ خاصیه. هم فضائیه، هم شاعرانه است...

 این شخص استاد پرویز کلانتری (1310-1395) است که خود از نقاشان مطرحِ نوگرای معاصر در ایران بود. بسیاری از نقاشی‌های آشنا برای کودکان دبستانی (به‌ویژه در کتاب‌های نظام قدیم آموزش و پرورش) همچون «روباه و خروس»، «چوپان دروغگو»، «حسنک کجایی؟»، «مرغابی‌ها و لاک‌پشت» و «روباه و زاغ» از آثار او است.

 از نقاشی‌های پرویز کلانتری در کتب درسی دبستان از نقاشی‌های پرویز کلانتری در کتب درسی دبستاناستاد پرویز کلانتری، نقاش معاصر ایرانی، طراح بسیاری از نقاشی‌های مندرج در کتابهای درسی دوران دبستان

اما نقاشی‌های گالریِ مهشید از کجا تهیه شده بود؟ مهرجویی جریان را برایمان چنین تعریف می‌کند:

 داریوش مهرجویی و نقاشی‌هایش

داریوش مهرجویی: « نقاشی‌های خودم است. آن‌ها را مخصوص فیلم کشیدم... یادم هست که همه‌اش بعد از (اکرانِ) این فیلم فروش رفت! بعضی‌هایش بد هم نبودها! آخر من یک سابقه‌ی نقاشی هم داشتم و از بچگی مینیاتور می‌کشیدم. در فیلم‌های دیگرم هم این کار را کرده‌ام. در "الماس "33 (1346) چند تا کار آبستره کشیده بودم. اما در "هامون" مجبور شدم برای سکانس گالریِ مهشید پانزده، بیست‌تا تابلو بکشم... آن گالری مالِ معصومه حسینی بود. بعد از پایان کارِمان نقاشی‌ها تا مدتی همانجا ماند و یک هفته‌ای مردم می‌آمدند و می‌دیدند. ولی بعد از نمایشِ عمومیِ فیلم، این تابلوها بیشتر از طریق تلفن فروش رفت. یکی پنج‌تا خرید، یکی دوتا، یکی سه‌تا و خلاصه همه‌شان فروش رفتند.» (کارنامه‌ی چهل‌ساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).

**********************************************************

 4-    آیا فیلم کوتاه شده است؟ صحنه‌های حذف شده کجا هستند؟

 داریوش مهرجویی از حذف برخی سکانس‌های هامون جهت نیل به زمان حداکثر 120 دقیقه‌ای می‌گوید

داریوش مهرجویی: « فیلم ممیزی نداشت. زمان فیلم 125 دقیقه شده بود و به همین دلیل برای رسیدن به زمان مناسب که معمولاً 100 تا 110 دقیقه است، مجبور شدیم چند صحنه را حذف کنیم تا ریتمِ فیلم تندتر شود. یکی دو تا صحنه در دفترِ وکیل (دبیری) با بازی شکیبایی و انتظامی و شلوغ پلوغیِ دفتر وکالت را درآوردیم... چند شبانه‌روز بیداری کشیدیم تا نسخه‌ی نهایی آماده شد و فیلم را به جشنواره (فجر) رساندیم. این نسخه صد و بیست و چند دقیقه بود، ریتم نسخه‌ی اول کمی آرام‌تر و بازتر و نرم‌تر بود. ولی برای اکران عمومی، فیلم را کمی کوتاه‌تر کردیم، زمان فیلم 117 دقیقه شد. از "الماس 33" (که حدود دو ساعت و نیم شده بود) به بعد، من همیشه روی حوصله‌ی تماشاگر و ریتمِ فیلم حساسیت و وسواس زیادی داشته‌ام... (در پاسخ به این پرسش که سکانس‌های حذف شده کجاست و آیا قصد ندارید روزی این سکانس‌ها را به بخش "اضافات" در دی‌وی‌دیِ فیلم بیافزایید، چنین پاسخ می‌دهد:)... نه دیگر، این قضیه مکافات دارد. وقتی صحنه‌ای را حذف می‌کنی، میکس و اُپتیک و زمان‌بندیِ پرده‌ها عوض می‌شود و همه‌چیز به هم می‌ریزد و باید بالاخره و یک‌جا و در یک‌زمان کَلَکَش را بکنی (تا) برود. الان البته شرایط فرق کرده و با تکنیک‌های دیجیتال همه‌ی این کارها آسان شده است... شاید (الان) بشود (با آن‌ها کاری کرد)، نمی‌دانم. من (یک) انباری دارم که پر است از این جور چیزها. معلوم نیست که بشود راش‌ها و صداها را آنجا پیدا کرد یا نه.» (کارنامه‌ی چهل‌ساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).

**********************************************************

 5-    آیا ناصر چشم‌آذر به جز ایفای نقشِ آهنگساز، در شکل‌گیری فیلم نقش داشت؟

 پاسخ این پرسش مثبت است. داریوش مهرجویی چنین تعریف می‌کند:

 ناصر چشم‌آذر و داریوش مهرجویی

داریوش مهرجویی: « ... ناصر در جریانِ مایه‌یِ اصلیِ داستان بود و سرصحنه هم می‌آمد. اما در کلّ، فیلمنامه‌ی من چیزی بود که هرکس می‌خواند وحشت می‌کرد. می‌گفت این چیست که اصلاً سر و ته و معنی ندارد. فیلمنامه را به چند تهیه‌کننده دادم که همه رد کردند. خودم آن را با قرض و پولِ (بنیاد) فارابی درست کردم. ریسک خیلی بزرگی بود و به هیچ‌وجه هم مطمئن نبودم که تماشاگری داشته باشد و به اصطلاح بگیرد... اما چشم‌آذر واقعاً دیوانه‌ی فیلم شده بود. خودش هم شیدا شد و زندگی‌اش هم شیداوار از هم پاشید. مثل اینکه از خودِ هامون کپی گرفته باشد. چنین اتفاقاتی برایش افتاد و کلاً دگرگون شد... در کل برایم مُسَجّل بود که چشم‌آذر خوب جواب می‌دهد، چون هنرمند بااحساسی بود. از سوی دیگر به هم نزدیک‌تر هم شده بودیم. اصلاً روابط خانوادگی پیدا کردیم و اغلب دور هم جمع بودیم. وقتی که موضوع ساختِ "هامون" پیش آمد، او هم در جریان بود.» (کتاب باران عشق، گفتگو با ناصر چشم‌آذر، حسین عصاران، زمستان 1394).

ناصر چشم‌آذر: « فیلم هامون را نمی‌توان دوست نداشت. من از ابتدا در جریان شکل‌گیری فیلمنامه‌ی هامون بودم و اصلاً برخی از سکانس‌ها و لحظات فیلم با ایده‌ها و پیشنهاد‌های من شکل گرفت. به عنوان نمونه، کابوس شروعِ فیلم پیشنهادِ من بود. کلِ سکانسِ سردابه که هامون جراحی شدن خودش را می‌بیند هم ایده‌های من بود، اما طبعاً در این فیلم، نقش من به عنوان آهنگسازِ فیلم مهم است، نه صاحب ایده‌ها. » (کتاب باران عشق، گفتگو با ناصر چشم‌آذر، حسین عصاران، زمستان 1394).

سکانس کابوس ابتدای فیلم سینمایی هامون

سکانس رویای هامون در سردابه 

البته داریوش مهرجویی در مورد سکانس‌های رویا/کابوس چنین می‌گوید:

 سکانس کابوس ابتدای فیلم هامون

داریوش مهرجویی: « این سکانس‌ها دقیقاً شبیه خواب‌های خودم هستند. آن موقع یادداشت‌های زیادی برمی‌داشتم و این خواب‌ها را در دفترچه‌هایم یادداشت می‌کردم. این‌ها نسخه‌هایی از خواب‌های خودم است، در قالب سینمایی. خوابِ اوّلِ فیلم که عیناً همین شکلی بود. همه‌ی شخصیت‌ها بودند، آن کوتوله‌ها، همه‌شان! می‌خواستیم برویم جایی فیلم ببینیم که این یارو آمد، همین شخصیتِ ساتیر که پاهایش سُم است و شاخ دارد. این را عیناً در خواب دیدم. خواب جرّاحی و بیرون کشیدنِ قلب در سردابه‌ی قرون وسطایی را هم عیناً دیده بودم و در فیلم آمده، و همین‌طور خواب‌های دیگر. وقتی هامون اکران شد، خیلی‌ها گفتند این خواب‌ها شبیه کارهای فلینی شده. من آگاهانه این کابوس‌ها را از فلینی نگرفتم، اما در آن دوران فلینی خیلی به راه بود و فیلم‌هایش را می‌دیدم و خیلی هم تأثیرگذار بود، و لابد در ناخودآگاهم جا خوش کرده بوده و به این شکل بروز کرده.» (کارنامه‌ی چهل‌ساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).

دبیری و خانم سلیمانی در سکانس ابتدای فیلم هامون با هم در حال گپ زدن هستند در صورتیکه در بیداری دبیری وکیلِ هامون است. بگونه‌ای رویا نشان می‌دهد حقیقت با واقعیت یکی نیست

دکتر سماواتی با بازی جلال مقدم سنگی بزرگ را بر سر هامون می‌کوبد

**********************************************************

 6-    شخصیت علی عابدینی در زندگیِ حقیقیِ مهرجویی جایی داشته است؟

داریوش مهرجویی و علی عابدینی 

داریوش مهرجویی: « علی عابدینی نقشِ خاصی در زندگی من نداشت. آن موقع داریوش شایگان را زیاد می‌دیدم، رضا علوی را هم همینطور، هژیر داریوش و گُلی ترقی هم بودند و خیلی با هم نزدیک بودیم. یک دوره هم سخت در افکار و اندیشه‌های "گورجیِف" (George Ivanovich Gurdjieff) غوطه‌ور شده بودم. گورجیِف یک عارف قفقازی (در) اوائل قرن بیستم بود که خیلی از روشنفکران فرانسوی و انگلیسیِ آن دوره مریدش شده بودند. او سیستم تمرین‌های خاصی داشت و یکی از کتاب‌هایش را شاگردش "اُسپِنسکی" (Pyotr Demianovich Ouspenskii) نوشته بود، کتابی بود به اسمِ در جست و جوی معجزه (In Search of the Miraculous).

جلد کتاب در جستجوی معجزه‌ (آسا) نوشته اُسپنسکی

این درست وقتی بود که من داشتم بحران‌های حسی و معنوی عجیبی را طی می‌کردم. فیلمِ (ناتمامِ) "الموت" (1355) را می‌ساختم و رفته بودم در دلِ مکاتبِ شرقی و عرفانیِ ایرانی... سعی کردم همین موضوع را در "هامون" پیاده کنم، اما همه تصور می‌کردند چون فیلم بعد از انقلاب ساخته شده، علی عابدینی را به خاطر شرایط روز به داستان اضافه کرده‌ام. اما متنی که ساخته شد خیلی به نوشته‌ی قبل از انقلابِ من شبیه بود و تغییرِ چندانی در آن ندادم.» (کارنامه‌ی چهل‌ساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).

 اکبر مشکاتی در نقش علی عابدینی که شخصیتی به مانندِ نقشش داشت

مهرجویی در مورد اکبر مشکاتی، بازیگر نقشِ علی عابدینی که فقط یک مرتبه به بازی در عالمِ سینما (صرفاً در فیلم هامون) پرداخته، چنین می‌گوید: 

داریوش مهرجویی: « اکبر جزءِ علاف‌هایی بود که به همان خانه‌ی محمودیه (خانه‌ی ویلاییِ مهرجویی از پیش از انقلاب تا چند سال پس از آن) رفت و آمد داشت. اولش فیلم‌های تبلیغاتی می‌ساخت، ولی یواش یواش به شکل جدی رفت به سمتِ حوزه‌های عرفانی. برای این نقش خیلی آدم‌ها را تست گردیم، اما کسی پیدا نمی‌شد تا اینکه یک روز داشتم آلبوم عکس‌های آن دوران را ورق می‌زدم، دیدم این خودِ خودش است! چرا من سراغش نرفته‌ام؟ پیدایش کردیم و او هم داستان را پسندید و قبول کرد نقش را بازی کند، در حالیکه کارش این نبود و بعدها هم که برای نقش‌های دیگر سراغش رفتیم قبول نکرد.اما این نقشِ خاص را بازی کرد، چون کاراکتر خودش بود و همه‌ی خصوصیاتِ علی عابدینی در او وجود داشت. حتی آن کلبه‌ی شمال هم مالِ خودش بود. یکی از این تیپ‌های هیپی بود که آمریکا درس خوانده بودند و بعد کلبه‌ای جور کرده بودند و کشاورزی می‌کردند.» (کارنامه‌ی چهل‌ساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).

علی عابدینی و حمید هامون در منزل واقعیِ اکبر مشکاتی این سکانس را بازی کردند

**********************************************************

 7-    شخصیتِ مهشید در زندگیِ حقیقیِ مهرجویی جایی داشته است؟

 شخصیت مهشید در فیلم هامون از چه بخش‌هایی از زندگی مهرجویی ریشه می‌گرفت

داریوش مهرجویی: « گفتم که این قصه را قبل از انقلاب نوشته بودم و تمام تجربه‌های دردناکی که در سه سالِ ازدواجِ اولّم داشتم، مثل خیلی زوج‌های دیگر، درگیری‌های عمیقِ عاطفی که هر دوی ما گرفتارش بودیم... به هر حال طلاقِ راحتی نبود. دردناک بود. نظیر این را یک بار هم در آمریکا تجربه کرده بودم و این حس در روح و روانِ من حک شده بود. فکر کردم شاید بتوانم با این فیلم خودم را از شرّش خلاص کنم، مثل یک جور جن‌گیری. می‌خواستم آن بُعدِ خبیث و آزاردهنده‌‌ی وجودم را بیرون بریزم تا آسوده بشوم... شاید بشود گفت که روحیات همسر اولّم تا حدی در شخصیت‌پردازی مهشید در "هامون" تأثیر داشته، ولی جالب است که بعد از نمایش "هامون"، هر کس مرا می‌دید می‌گفت این داستانِ زندگیِ من است، تو آن را از کجا برداشته‌ای؟ (رضا) بَراهِنی هم سر همین ماجرا با من یک عالمه دعوا کرد، آخرِ سر هم قهر کرد، که چرا زندگی مرا برداشتی فیلم کردی؟ خب، اتفاقاتی در زندگیِ من افتاده بود که در این فیلم تأثیر گذاشته بود.» (کارنامه‌ی چهل‌ساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).

مهشید و هامون در ابتدای فیلم با هم جدل می‌کنند و نقطه‌ی گسست رابطه‌ی این دو شکل می‌گیرد

هامون روی پشت‌بام با مهشید کتک‌کاری می‌کند

 در اینجا مانی حقیقی با زیرکی متوجه می‌شود شخصیتِ مهشید احتمالاً ترکیبی از دو شخصیت زن در زندگی خصوصی مهرجویی است، در نتیجه با مهارت در مورد زن نخست سئوال می‌کند. مهرجویی با صداقت چنین پاسخ می‌دهد:

مهشید در ابتدای فیلم در فروشگاه کتابسرا منتظر حمید هامون است

برخی می‌گویند مهرجویی با نمایش بوسه زدنِ مهشید بر ضریح حضرت عبدالعظیم در اصل بر حمید هامون و عشقشان بوسه می‌زند

 داریوش مهرجویی: « ... اولین عشق بزرگِ زندگی‌ام در سال اولِ دانشگاه (UCLA در آمریکا) اتفاق افتاد و سه سال هم طول کشید. فصلِ آخرِ این رابطه از دردناک‌ترین بخش‌های زندگیِ من بود. باید تصمیم می‌گرفتم که با او ازدواج کنم یا نه. من می‌خواستم برگردم ایران، و نمی‌توانستم تصور کنم که این دوستِ ژاپنی-آمریکاییِ شاعر را که با او زندگی می‌کردم، با خودم به ایران بیاورم. سالهای 1965 و 1966 او چطور می‌توانست در ایران زندگی کند؟ خلاصه بر سر دو راهیِ عجیبی بودم و آخرِ سر هم مجبور شدیم بِبُرَیم، در حالیکه هر دو شدیداً عاشق هم بودیم. این یکی از دردناک‌ترین اتفاقات زندگیِ من است، که شاید بر فیلم‌ها و نوشته‌هایم هم تأثیر گذاشته... بعد از این که به ایران آمدم و ازدواج (اولّم را) کردم، شنیدم که او هم ازدواج کرده. بچه‌دار هم شد و چند وقت بعد از شوهرش طلاق گرفت. بعد از آن با یک کشیش پروتستانِ سیاه‌پوست ازدواج کرد که گویا در سانفرانسیسکو آدم معروفی‌ست. از خودش دیگر خبری ندارم، ولی گاه‌گاهی کتاب‌های شعرش را برایم می‌فرستد.» (کارنامه‌ی چهل‌ساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).

هامون و مهشید اوقات خوشی را می‌گذرانند

 این زن که هویّتش بر ما مشخص نیست، بطور غیرمستقیم در فیلم "هامون" حضوری دائمی دارد. این او بوده که به قطعه‌ی Voilin Concerto in E Major BWV 1042 Adagio اثر یوهان سباستین باخ علاقه داشته است. مهرجویی از ناصر چشم‌آذر خواسته بود این قطعه را پایه و اساس موسیقی متنِ فیلم "هامون" قرار دهد. بعلت مشکلاتی که در اجرای ارکسترالِ این قطعه پیش آمد، ناصر چشم‌آذر ناچار شد موسیقیِ متنِ فیلم را با دستگاه سینتی‌سایزری که داشت اجرا کند، که البته نتیجه‌ی ضبط آن زیاد هم به مذاق مهرجویی خوش نیامد و به قول خودش: « ... گویی صدا از داخل یک قوطی در آمده!» اما همگان اذعان دارند که موسیقی بر فیلم نشسته است.

تصویری از خسرو شکیبایی و ناصر چشم‌آذر در ایام فیلمبرداری هامون در مجلسی خصوصی جلد سی‌دی حاوی قطعه‌ی استفاده شده از باخ در فیلم هامون

 ناصر چشم‌آذر در گفتگویی که حسین عصاران با وی ترتیب داده ("کتاب باران عشق"، انتشارات نظام‌الملک، زمستان 1394) اشاره می‌کند که اولین آشنایی حمید هامون و مهشید در کنسرتی است که در آن قطعاتی از "کونچرتو برای ویلن در می – ماژور" اثر "باخ" اجرا می‌شود، و آنجا مهشید تحت تأثیرِ موسیقی اشک می‌ریزد. وی می‌افزاید این صحنه در فیلمنامه‌ی اولیه بوده اما در نهایت فیلمبرداری نشد، که شاید علّتش همان فراهم نشدن ارکستر لازم برای اجرای این قطعه توسط ناصر چشم‌آذر بوده است.

 برای شنیدن اجرایِ اُرکسترالِ این قطعه، لطفاً روی این لینک کلیک کنید.

**********************************************************

 8-   آیا شخصیتِ حمید هامون بر خسرو شکیبایی تأثیری ماندگار گذاشت؟

 هامون تفنگ قدیمی پدربزرگ را از زیرزمین خانه‌ی پدری به قصد کشتنِ مهشید برمیدارد که بیاد مادربزرگ و دیدار با او می‌افتد

بسیاری چنین می‌گویند. اینکه شکیبایی در تمامی فیلم‌های پس از هامون، در حال ادامه دادن به بازی در نقشِ شخصیت حمید هامون بوده است. او این نقش را عاشقانه بازی کرد و حتی موفق شد جایزه بهترین هنرپیشه‌ی نقشِ اوّلِ مرد را در هشتمین دوره جشنواره فیلم فجر بابت بازی در نقش هامون کسب کند. خودش در مصاحبه‌ای مجله‌ی فیلم در شماره 95 با وی ترتیب داده چنین می‌گوید:

 حمید هامون و مهشید برای تفریح یه شابدوالعظیم آمده‌اند

خسرو شکیبایی: « از همه‌ی نقش‌ها خوشم آمده، با همه فیلمسازها راحت بوده‌ام، از همه‌شان چیز یاد گرفته‌ام. اما در میان همه‌ی آنها، بازی در "هامون" و بودن در کنار داریوش مهرجویی برایم بسیار با ارزش‌تر بوده. مهرجویی آدم بسیار خاصی است، او آنقدر بر خودش و کارش مسلط و آگاه است و آن‌قدر سینما را خوب می‌شناسد که آدم در کنارش احساس راحتی می‌کند. ساعت‌ها قبل از کار با هم در مورد نقشِ حمید هامون حرف می‌زدیم، هنگام کار فضایی بسیار باز را برای بازیگر ایجاد می‌کند. به همین دلیل همه با اشتیاقِ تمام برای فیلم کار می‌کردند. مهرجویی هنگامِ کار هیچ‌وقت مسائل را دیکته نمی‌کند، هر چه هست قبل از کار شکل می‌گیرد... آن شب (شبِ اهدای جوایز دوره‌ی هشتمِ جشنواره فجر) وقتی روی صحنه رفتم و جایزه را لمس کردم، نمی‌دانم دستم گرفت یا یخ زد. آن‌قدر می‌دانم که انگار به دستم چسبیده بود، شاید هم به خاطر لرزشی بود که در دستانم ایجاد شده بود و محکم آن را گرفته بودم. زمانی که از روی صحنه پایین می‌آمدم و تماشاگران تشویقم می‌کردند، تنم داغ بود و در واقع ترسیده بودم، ترس از آینده و مسئولیتی که سنگین‌تر شده بود.»

 خسرو شکیبایی تندیس سیمرغ بهترین هنرپیشه نقش اول مرد در دوره‌ی هشتم جشنواره فیلم فجر را از دستان سید محمد خاتمی می‌گیرد

مهرجویی نیز از کار کردن با شکیبایی لذّت برده و در دو منبع در مورد انتخاب وی بعنوان حمید هامون و کار کردن با وی چنین می‌گوید:

 خسرو شکیبایی به نقش حمید هامون در سکانس دادگاه یکی از بیادماندنی‌ترین لحظات را آفریده است

داریوش مهرجویی: « همانطور که می‌دانید آدم وقتی فیلمنامه یا قصّه یا نمایشنامه می‌نویسد، تصویر آرمانی و مبهمی از شخصیتهایش را در سر دارد. ولی در مورد هامون چندان مبهم نبود، یعنی از نظر پرداخت دراماتیک و مشخصات شخصیتی، ولی پیدا کردنِ بازیگری که بتواند نقش را در بیاورد آسان نبود. تا اینکه روزی از قضا به دیدنِ تئاترِ هایده حائری به بازیگری و کارگردانیِ خسرو شکیبایی رفتم. خسرو شکیبایی هنرپیشه‌ی اصلی بود و گریمِ سفیدی کرده بود و موهای بلند و بازیگریِ گرم و دلچسب و خلاصه... من سالها شکیبایی را می‌شناختم ولی کاری از او ندیده بودم. در انتهای کار وقتی او را بوسیدم و به او تبریک گفتم، با همان صدای بَم و گیرایِ خود گفت: "آقا مارو فراموش کردین..." به هر حال بعداً معلوم شد که او را فراموش نکرده بودم.» (بر گرفته از گفتگوی داریوش مهرجویی با رامین جهانبگلو، سال 1372).

 هامون در انتظار برگشتن مهشید به خانه است تا او را با تفنگ پدربزرگ هدف قرار دهد

داریوش مهرجویی: « خسرو – خدا بیامرزدش- خصوصیاتی داشت که من کمتر در آدم‌های دیگر دیده‌ام. عاشق کارش بود و به نقش دل می‌داد. حساسیت قوی و غنی‌ای داشت که او را به عنوان بازیگر، ایده‌آل می‌کرد. از همان بازیگرهای زیرپوستی بود که هر کارگردانی آرزویش را دارد. فقط کافی بود به او ایده‌ای را بدهی و او چند واریاسیون مختلف، یکی از یکی بهتر، جلوی رویت می‌گذاشت. یک آدم حرفه‌ای (و) درجه‌ی یک بود. مهم‌تر از همه این که او به عنوان یک هنرپیشه اصلاً حسود نبود. هنرپیشه‌ها اغلب خودشیفته‌اند و چشم ندارند دیگران را ببینند. حس غریزیِ حسادتی که در همه ما هست در آن‌ها معمولاً یک خرده بیشتر است، ولی این حس در این آدم مطلقاً وجود نداشت. حاضر بود با جان و دل برای کسی که رو به رویش بازی می‌کند ساعت‌ها وقت بگذارد، بالا برود و پایین بیاید تا طرف بتواند کارش را خوب انجام بدهد. یادم است که سر هامون برای بیتا فرهی که تازه وارد این حرفه شده بود ساعت‌ها وقت می‌گذاشت و رُموز قضایا را برایش باز می‌کرد... در هامون ، در صحنه‌ای که حمید هامون قرار است از بالای ساختمان به مهشید تیراندازی کند، تورج منصوری (فیلمبردارِ فیلم) با من بحث می‌کرد و می‌گفت آیا درست است که هامون از این بالا به مهشید تیراندازی کند؟ خسرو هم همین را می‌گفت. یادم می‌آید که ما نیم‌ساعت بالای پشت‌بام نشسته بودیم و حرف می‌زدیم تا این که من بالاخره قانعشان کردم که هامون الان در این وضع روحی، دقیقاً همین کار را می‌کند. نمی‌خواهد مهشید را بکُشَد، فقط می‌خواهد بترساندش، برایش دلهره ایجاد کند. تا متقاعد نمی‌شدند که صحنه درست است و معنی دارد اقدام به گرفتنش نمی‌کردند. این بحث‌ها با خسرو همیشه جنبه‌ی مثبت و قشنگی داشت...» (کارنامه‌ی چهل‌ساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).

**********************************************************

 9-    سکانس‌های کودکیِ حمید هامون در زندگیِ حقیقیِ مهرجویی جایی داشته است؟

 سکانس کودکی حمید هامون که از مادرش چگونگی نماز خواندن می‌آموزد

داریوش مهرجویی: « اغلب صحنه‌ها همین‌طور است که می‌گویی. مثلاً آن صحنه‌ی نماز یادگرفتنِ حمید در "هامون" از کودکی خودم می‌آید. در هفت، هشت سالگی تحت تأثیرِ شدید مادربزرگم که خیلی مذهبی بود و مرتب ما را به حسینیه و مراسم مختلف می‌بُرد، نمازخوان شده بودم. پدر و مادرم می‌گفتند هنوز خیلی تا پانزده‌سالگی و سنِ تکلیف تو مانده، ولی هی صبح و ظهر و شب نماز می‌خواندم. یک بار داشتیم با قطار می‌رفتیم جنوب. قطار در ایستگاه بود و من گفتم باید بروم نماز بخوانم. پدر و مادرم گفتند حالا دیگر توی قطار واجب نیست نماز بخوانی. ولی من از پنجره بیرون را نگاه کردم و دیدم یک روحانی دارد وضو می‌گیرد. مادربزرگم هم کلی کیف کرد که بَه‌بَه، عجب بچّه‌ی مؤمنی دارم و خدا الهی حفظت کند! خلاصه ما را بُرد پایین و من هم به جای مُهر، سنگی را گذاشتم جلوی خودم و پشتِ سرِ آقا شروع کردم به نماز خواندن. یک دفعه صدای سوت قطار بلند شد و دیدم پدرم دارد می‌دود به طرفم! من را بلند کرد روی دوشش و گفت قطار دارد راه می‌افتد، تو داری توی این سن و سال نماز می‌خوانی؟... آن صحنه‌ی "هامون" از این جور داستان‌های کودکی می‌آید. مادرم تکه‌تکه بخش‌های نماز را می‌گفت و من تکرار می‌کردم و جلو می‌رفتم تا از حفظ شوم. صحنه‌ای هم که حمید خودش را می‌اندازد داخل حوض، کاری است که خودم در بچگی جلوی مادربزرگم کرده بودم. او نمی‌دانست شنا بلدم. من شیرجه رفتم توی حوضِ خانه و نمی‌آمدم بالا و مادر بزرگم هم می‌زد توی سر و کلّه‌اش که وای، نوه‌ام غرق شد!» (کارنامه‌ی چهل‌ساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).

**********************************************************

 10-  مقامات پنجگانه که مهندس سلیمی بر آن تأکید می‌کند چیست؟

و هیچ کس جز تو نیست. تویی و این تو بودی، تو، تو، (رو به روی هامون می‌ایستد) که در اون جلسه‌ی کذایی از مرغوبیت دستگاه‌ها دم زدی، تعریف کردی، ذوق‌زده شدی. خیال کردی اسباب‌بازیه (صدایش را پایین می‌آورد) حالا پونصدتا از این دستگاه‌ها مونده روی دستمون تو انبارو داره خاک می‌خوره...

در فیلم سکانسی وجود دارد که هامون در دفتر مهندس سلیمی بابت عدم فروش دستگاه‌های تست خون شماتت می‌شود. مهندس سلیمی (با بازی حسین سرشار) سعی می‌کند با یادآوریِ مقامات پنجگانه به حمید هامون وی را در فروش دستگاه‌ها (بخوانید: قالب‌کردنِ دستگاه‌ها) به دکتر سروش (با بازی فتحعلی اویسی) یاری دهد. اما این سکانس یکی از همان سکانس‌هایی است که مهرجویی برای رسانیدن مدت زمان فیلم به حداکثر 120 دقیقه، بخشی از آن را حذف کرده است. ما در این مجال، با استناد بر فیلمنامه‌ی "هامون"، متنِ این سکانس را بصورت کامل آورده‌ایم، تا بالاخره شرحِ هر پنج مقام مشخص شوند. با هم می‌خوانیم:

 سلیمی (دستِ هامون را می‌گیرد و می‌کِشَد): دِ، اذیتم نکن دیگه. راه بیفت. امروز این دستگاه‌ها حتماً باید به دکتر سروش پِرِزانتِه بشن

سلیمی (دستِ هامون را می‌گیرد و می‌کِشَد): « دِ، اذیتم نکن دیگه. راه بیفت. امروز این دستگاه‌ها حتماً باید به دکتر سروش پِرِزانتِه بشن و هیچ کس جز تو نیست. تویی و این تو بودی، تو، تو، (رو به روی هامون می‌ایستد) که در اون جلسه‌ی کذایی از مرغوبیت دستگاه‌ها دم زدی، تعریف کردی، ذوق‌زده شدی. خیال کردی اسباب‌بازیه (صدایش را پایین می‌آورد) حالا پونصدتا از این دستگاه‌ها مونده روی دستمون تو انبارو داره خاک می‌خوره...»

هامون: « خیلی خُب، اگه پونصدتا مونده من رَدِش می‌کنم...»

سلیمی: « راس می‌گی؟»

هامون: « قول می‌دم. هر پونصدتا رو...»

سلیمی: « جونِ من؟»

هامون: « آره.»

سلیمی: « جونِ من می‌تونی؟»

هامون: « هر پونصدتا رو واسَت رَدِش می‌کنم بِرِه.»

سلیمی: « خُب، شیوه‌ی برخوردمون چیه؟»

هامون: « شیوه‌ی برخوردمون چیه؟»

سلیمی: « چیه؟»

هامون: « چیه؟»

سلیمی (با لحنی حکیمانه): « مقامات پنجگانه... »

هامون: « مقامات پنجگانه، یعنی سِیر و سُلوکِ عارفانه در جهت فروش و معامله.»

سلیمی: « این شِرّ و وِرّا چیه؟ خانمِ لشکری، لطفاً مقامات پنجگانه رو توضیح بدین...»

خانم لشکری در حالی که پشت مینی‌کامپیوتر نشسته است پاسخ می‌دهد.

خانم لشکری: « نیازِ خریدار، جلبِ توجه...»

سلیمی: « نیازِ خریدار و جلبِ توجّه. که این دوتا مقامو من خودم طی کردم و برای امروز قرار و مدارشو گذاشتم. خُب، مقامِ سوم؟ (رو به خانم جعفری) خانمِ جعفری؟...»

خانم جعفری: « ذِکرِ مَزیّتِ کالا.»

سلیمی: « ذکرِ مَزیّتِ کالا، یعنی پِرِزِنتِیشنِ کالا. که در این مرحله فروشنده با حضورش، با برخوردش، با اطمینان و استحکامی که از سر و روش می‌باره... حمید، باز نشستی...»

هامون: « بابا، مُخَم داره می‌تِرِکه.»

سلیمی: « اصغر آقا، کجایی؟ بابا بیا یه چایی بهش بده حالش جا بیاد. حمید، اینارو برای تو دارم می‌گم... مرحله‌ی چهارم؟»

هامون: « اعتراضِ خریدار.»

سلیمی: « نه. رفعِ اعتراضِ خریدار. این ظریف‌ترین و مشکل‌ترین مرحله‌ست. اینجا باید حواسِت خوب جمع باشه. چون هر اعتراضی علامتِ خوبیه. اگر خریدار بگه نه، نمی‌خوام، علامتِ خوبیه. اگه بگه فایده نداره، گرونه، بازم علامتِ خوبیه. عاملِ مهم اینه که در برابرِ اعتراض خریدار نباید جرّ و بحث کرد. نباید گفت نه. نباید گفت شما اشتباه می‌کنین. حتی اگر اشتباه کنه، نه، ابداً، بلکه اعتراضِ خریدار رو باید حل کرد.»

هامون به طرف راهرو می‌رود. سلیمی به دنبالش. دست او را می‌گیرد و می‌کِشَد.

سلیمی: « تو که پاک آبروی ما رو بُردی. تو خجالت نمی‌کشی؟ اینها اولین قدمهایی یه که ما تو کلاس‌های آموزشی‌مون به این بچه مدرسه‌ای‌ها درس می‌دیم. اون وقت تو...»

هامون و پشت سرش سلیمی وارد اتاق بزرگِ سلیمی می‌شوند.

هامون: « باباجون من مدیر نمایش و تبلیغاتم، فروشنده که نیستم.»

سلیمی کاتالوگ دستگاه‌ها را به کفِ دستِ هامون می‌کوبَد.

سلیمی: « اینجا همه فروشنده‌ان. این کاتالوگ، دستگاه رو هم که بلدی راه بندازی. پس یادت باشه که به اعتراضِ طرف خوب توجّه کنی. حرفِ طرف که تموم شد اون وقت اعتراضِ اون رو براش تکرار می‌کنی تا خودش هم بشنوه. اگر خواست اعتراض کنه، می‌ذاریم اعتراض کنه. بذار این قدر اعتراض کنه تا از نفس بیفته... و بعد ما شروع می‌کنیم و اوّل از همه می‌گیم وِری اینتِرِستینگ (Very Interesting)، چقدر جالبه که آقای فلانی و فلانی هم از این چیزا رو می‌پرسیدن و بعد یکی‌یکی با ارائه‌ی مدرک و دلیل و منطق نشون می‌دیم که چقدر از شناختِ دستگاه غافلن...»

منشی با شتاب از راهرو وارد اتاق سلیمی می‌شود.

منشی (هراسان): مهندس سلیمی، مهندس سلیمی، از پایین زنگ زدن. ژاپنی‌ها دارن می‌آن بالا.»

سلیمی: « آخ... اومدن.» 

**********************************************************

 پوستر فیلم سینمایی هامون محصول 1368

به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است.

حکایتِ هامون، حکایتی طولانی است که گویی نقطه‌ی پایانی ندارد. مهرجویی در تمامی سی‌سال گذشته علیرغم فعالیت‌های سینمایی و ادبی متعددی که داشته همواره مورد این پرسش قرار گرفته که چرا ادامه‌ی سرنوشتِ هامون را نمی‌سازید؟

 داریوش مهرجویی در نشست هفتگی شهر کتاب درخصوص نقد ادبی کتاب خراباتِ مُغان

در نشست نقدِ کتاب جدیدش با عنوان "در خرابات مُغان" که در محل فروشگاه شهرکتاب برگزار شد، باز در مقابل این پرسش قرار گرفت و چنین پاسخ داد:

داریوش مهرجویی: « انقدر به هامون گیر ندهید! هامون را ساختم و تمام شد و رفت. این هامون دیگر من را بیچاره کرده و هر جا که صحبت از کارهایم می‌شود، حرفِ هامون هم به میان می‌آید. مرتب می‌گویند... باباجان، پری هامون است، سارا هامون است، سنتوری هامون است.» (اول شهریورماه سال 1391)

 برای تماشای ویدئوی این اظهارنظرِ مهرجویی در نشستِ شهرکتاب، لطفاً روی این لینک کلیک کنید.

داریوش مهرجویی در پشت صحنه‌ی فیلم در حال نمایش نحوه ی انداختنِ سنگ بر روی حمید هامون به جلال مقدم است 

برای حُسنِ اختتامِ این مطلب، توجه شما را به تماشای نسخه‌ی 120 دقیقه‌ای از فیلم سینمایی "هامون" که برای شرکت در جشنواره‌های خارج از کشور آماده شده بوده و حاوی زیرنویس انگلیسی است، جَلب می‌کنم. با بررسی‌هایی که بعمل آورده‌ام این کامل‌ترین نسخه از فیلم است که در دسترس علاقمندان قرار می‌گیرد.

 برای دانلود کامل‌ترین نسخه‌ی در دسترس از فیلم سینمایی "هامون" (1368) با حجم 700 مگابایت، روی این لینک کلیک کنید.

 گزیده‌ای از کیفیت فیلم هامون که لینک آن در بالا به اشتراک گذاشته شده گزیده‌ای از کیفیت تصویر فیلم هامونی که لینک دانلود آن در بالا گذاشته شده

گزیده‌ای از کیفیت تصویر نسخه‌ای از فیلم هامون که لینک دانلود آن در بالا گذاشته شده گزیده‌ای از کیفیت تصویر نسخه‌ای از فیلم هامون که لینک دانلود آن در بالا گذاشته شده

 

در آستانه‌ی سی‌سالگی فیلم "هامون" - بررسی اشعار استفاده‌شده در فیلم

داریوش مهرجویی در فیلم سینمایی "هامون" ارجاعاتی به اشعار شاعران مختلف (ایرانی و خارجی) دارد که هر یک بیانگر وضعیت روحی شخصیت‌های فیلم و بطور اخّص، حمید هامون است. با هم این فهرست هفتگانه را مرور می‌کنیم:

پوستر فیلم سینمایی هامون محصول 1368

1-     حمید هامون و حافظ:

در اولین فلش‌بکِ فیلم، حمید هامون بیاد می‌آورد که از چه زمانی روابطش با مهشید، بطور جدی به سردی و سیاهی گرایید. با هم بخشی از این سکانس را مرور می‌کنیم:

صدای هامون: «تازه به خونه‌ی جدیدمون که این یارو مرتیکه، عظیمیِ ناکِس، بساز و بندازِ معروف بالاخره بهمون قالب کرد اسباب‌کشی کرده‌ بودیم...»

صدای مبهمی از بیرون می‌آید. مهشید به طرف پنجره می‌رود. لحظه‌ای نگاه می‌کند، بعد برمی‌گردد.

مهشید: «بیا برو ببین این یارو چی می‌گه. من که نمی‌فهمم چی می‌خواد...»

صدا (از دور): «اوی صاب‌خونه، این جا کیه؟ این خونه مالِ کیه؟»

هامون کتابی را روی دسته کتابها می‌گذارد و به طرف سالن و بالکن می‌رود. روی بالکن می‌ایستد و به پایین نگاه می‌کند. رفتگر وارد حیاط می‌شود و به پنجره‌ی بالا که هامون ایستاده نگاه می‌کند و می‌گوید:

رفتگر: «ای خسروِ خوبان، نظری سوی گدا کن...»

پیرمرد رفتگر با خوانشِ شعرِ

هامون: «بله؟»

رفتگر: «کیسه‌ات پاره شده، نمی‌توونم ببرم (و بعد ادامه می‌دهد)... رحمی به منِ خسته‌دلِ بی‌سر و پا کن.»

هامون با استفاده از کاور پلاستیکی لباسِ شبِ مهشید قصد دارد کیسه‌ی پاره‌شدهِ زباله را جمع و جور کند 

شعری که رفتگر می‌خواند ظاهراً بخشی از یکی از غزلیّات حافظ شیرازی است و متنِ کاملِ آن بدین قرار است:

 

«اي خسروِ خوبان نظري سويِ گدا کن

رحمي به منِ دل‌شده‌یِ بي سر و پا کن

در دلِ درويش و تمـــــــــنايِ نگاهــــي

زان چشمِ سيَه مست به يک غَمزه دوا کن

شمع وگل و پروانه و بلبل همه جمع اند

اي دوست بيا رحم به تنهـــــــاييِ ما کن

با دلشدگانِ جور و جفا تا به کـِــــي آخر

آهنگِ وفا، ترکِ جفـــــــــا بهـــر خدا کن

مَشنو سخــــــــــنِ دشمنِ بدگويِ خدا را

با حافظِ مسکينِ خود اي دوست، وفا کن»

 جلد آلبوم گلبانگ شجریان (شماره یک) که حاوی تصنیفِ

یکی از عللِ شهرت این غزل را می‌توان استفاده‌ی محمدرضا شجریان از شاه‌بیت آن در تصنیفِ "ای خسروِ خوبان" دانست که در سال 1357 طی کاستِ نخست از آلبومِ گلبانگِ شجریان (مشهور به: بُتّه‌چین) توسط موسسه فرهنگی هنری ماهور منتشر شده بود.

برای شنیدن این تصنیف در سبکِ ایرانیِ سنتی، روی این لینک کلیک کنید.

******************************************************

 

2-       حمید هامون و نیما یوشیج:

حمید هامون و مهشید برای حل مشکلات روحی مهشید و ممانعت از رو به تیرگی رفتنِ روابط زناشوییِ خود، بنا بر توصیه یکی از دوستان، به دکتر "سماواتی" (متخصص اعصاب و روان، با بازی جلال مقدم) مراجعه می‌کنند.

دکتر سماواتی و مهشید در جلسه‌ی روانکاوی

پیش از آغازِ جلسه‌ی روانکاوی، هامون دکتر سماواتی را گوشه‌ای گیر می‌اندازد و مسلسل‌وار القائاتِ فکری مدِ نظر خود را در مورد مشکل روحی مهشید برای دکتر سماواتی بیان می‌دارد. او کم‌کم (و شاید ناخودآگاه) صحبت را از مهشید چرخانده و به وصفِ شخصیتِ خود و مشکلِ خود می‌پردازد. با هم این بخش را مرور می‌کنیم:

 هامون در راهِ رفتن به دستشویی با دکتر سماواتی جر و بحث می‌کند

هامون: «باشه. ولی آقای دکتر من اساساً می‌خواستم ببینم دیدِ شما از کدوم زاویه است؟ یعنی مریض‌هاتون رو زِرت و زِرت می‌بندین به قرص، یا که می‌شینین باهاش دو کلمه درددل می‌کنین؟»

سماواتی (بلند می‌خندد): «هاها... بستگی داره، هر دو. حالا شما بفرمایین یه دقیقه بشینین.»

هامون: «اگه این‌طوره چی‌چی می‌پرسین؟ چی‌چی می‌خواین؟ پدر، مادر، جَدّ و آباد اگر مطرحه که من مادرم اونقدر زود رفت و پدرمم اونقدر صاف و ساده بود که آسته می‌رفت و آسته می‌اومد که گربه شاخش نزنه. ولی من درست ضِدِّ بابامم! من مرتب شِلَنگ‌تخته می‌اندازم، ولی به هیچ‌جایی نمی‌رسم دکتر... دارم فرو می‌رم. من دیگه به هیچی اعتماد ندارم، به هیچی اعتقاد ندارم، دارم هَدَر می‌رم... این یعنی چی؟»

سماواتی (با اطمینان): «این یه مورد استثنایی نیست که قابل حل نباشه، کاملاً قابل حَلّه.»

هامون: «نه دکتر، من یه موقعی فکر می‌کردم یه گُهی می‌شم، ولی هیچ پُخی نشدم. چهل و خورده‌ای ازم گذشته، ولی بدتر آویزونم، آویزون... چی کار کنم؟ ما آویخته‌ها، به کجایِ این شبِ تیره بیاویزیم، قَبای ژِنده و کَپَک‌زده‌ی خودمون رو؟»

ما آویخته‌ها، به کجایِ این شبِ تیره بیاویزیم، قَبای ژِنده و کَپَک‌زده‌ی خودمون رو؟

 حمید هامون در انتهای این دیالوگِ مشهور، قطعه‌ای از شعرِ نیما یوشیج را می‌خواند که وام‌گرفته از شعرِ «وای بر من» از دفترِ شعری با نامِ «شعرِ من» بوده و در سال 1318 توسط نیما یوشیج سروده شده است. با هم متنِ کاملِ این شعر را می‌خوانیم:

  جلد دفتر شعرِ

«کِشتگاهم خشک ماند و یکسره تدبیرها،

گشت بی‌سود و ثمر.

تنگنای خانه‌ام را یافت دشمن، با نگاه حیله اندوزش،

وای برمن!  می‌کند آماده بهر سینه‌ی من تیرهائی،

که به زهرِ کینه آلوده‌ست.

پس به جاده‌های خونین، کلّه‌های مردگان را،

به غُبارِ قبرهای کهنه اندوده،

از پس دیوارِ من، برخاک می‌چیند.

وز پیِ آزارِ دلِ آزردگان،

در میان کلّه‌هایِ چیده بنشیند،

سرگذشتِ زجر را خوانَد،

وای برمن!  در شبی تاریک از اینسان،

برسراین کلّه‌ها جنبان،

چه کسی آیا ندانسته گذارَد پا؟

از تکانِ کلّه‌ها آیا سکوت این شبِ سنگین،

کاندران هر لحظه مطرودی فُسونِ تازه می‌بافد، کِی که بِشکافَد؟

یک ستاره از فسادِ خاک، وارسته

روشنائی کِی دَهَد آیا!

این شب تاریک، دل را؟

عابرین! ای عابرین!

بگذرید از راهِ من، بی‌هیچگونه فکر،

دشمن من می‌رسد، می‌کوبَدَم بر در،

خواهَدَم پرسید، نام و هر نشانِ دیگر.

وای برمن!

به کجای این شبِ تیره بیاویزم قَبایِ ژنده‌یِ خود را،

تا کِشَم از سینه‌ی پُر دردِ خود بیرون،

تیرهای زهر را دِلخون.

وای برمن!»

برای شنیدن دکلمه‌ی شعرِ بالا با صدای "شَراگیم یوشیج" (تنها فرزند نیما، متولد 1321) روی این لینک کلیک کنید.

 ******************************************************

 دکتر فره‌وشی به هامون در مورد روابط غیرافلاطونی مهندس عظیمی و مادر مهشید هشدار می‌دهد

3-      حمید هامون و شهریار:

در سکانسِ مکالمه‌ی حمید هامون و دکتر فَرِه‌وَشی (روان‌پزشک و پسرخاله‌ی حمید هامون، با بازی رضا کشاورز) او به حمید گوشزد می‌کند که: «اینا با همدیگه رابطه‌ی غیرافلاطونی دارن، الاغ! مادرِ مهشید با عظیمی شریکه. عظیمی داره براش آپارتمان‌سازی می‌کنه. ده‌تا آپارتمان داره براش می‌سازه. چشماتو وا کن. مادرهِ این مرتیکه عظیمی رو برا شوهرِ آینده‌ی دخترش کاندید کرده...»

اینا با همدیگه رابطه‌ی غیرافلاطونی دارن، الاغ! مادرِ مهشید با عظیمی شریکه. عظیمی داره براش آپارتمان‌سازی می‌کنه. ده‌تا آپارتمان داره براش می‌سازه. چشماتو وا کن. مادرهِ این مرتیکه عظیمی رو برا شوهرِ آینده‌ی دخترش کاندید کرده

حمید هامون در هم می‌شکند و داخل راهرو تکیه بر دیوار داده و هق‌هق‌کنان روی زمین می‌نشیند. در این هنگام صدای آوازِ بیمار روانی‌ای از دور شنیده می‌شود که چنین می‌خوانَد:

 هامون از شدت ناراحتی در راهروی تیمارستان نشسته و روحیه‌اش را می‌بازد

«پروردَمَت به ناز، تا بنشینَمَت به پای

آخر چرا به خاک سیَه می‌نِشانیَم...

ای شاخِ گُل، کَز پیِ خورشید می‌دوانیَم

این بود دسترنجِ من و باغبانیَم...»

این شعر برگرفته از یکی از غزلیات شهریار است (البته ترتیب و ساختار ابیات کمی تغییر کرده) و خواننده‌ی آن رضا رویگری است. توضیحات داریوش مهرجویی در این خصوص را با هم می‌خوانیم: 

داریوش مهرجویی: « ... ناصر (چشم‌آذر) هم برای القای حسی که می‌خواستیم، از هر چیزی که سینما و موسیقی در اختیارش گذاشته بود، خیلی خوب استفاده کرد. اما ایده‌ی آن قطعه که رضا رویگری در فصل دیوانه‌خانه می‌خوانَد از خودِ من بودکه از فیلم "هالو" آنجا که هالوی بدبخت را کتک می‌زنند، گرفته بودم. برای فیلمِ هامون دنبال کسی بودیم که این قطعه را به همان نحو بخواند، چندین نفر را تست کردیم (بنا به نقلی یکی از این افراد پرویز پرستویی بوده) بُردیم و آوردیم تا این که رضا رویگری آمد. گفتم این خودش است. ناگهان خودش خواند. این شعر را خودش خواند. وقتی با یک صدای سوخته که از زیر گلو در می‌آمد خواند، از فرطِ زیبایی متحیر مانده بودم.» (کتاب باران عشق، گفتگو با ناصر چشم‌آذر، حسین عصاران، زمستان 1394).

******************************************************

 بیمار روانی نظاره‌گر مکالمه‌ی هامون و دکتر فره‌وشی است

4-    حمید هامون و مولوی:

در همان سکانسِ مکالمه‌ی حمید هامون و دکتر فَرِه‌وَشی، و پیش از اینکه هامون چنان در هم بشکند که در راهرو روی زمین بنشیند، دکتر فَرِه‌وَشی از هامون جدا شده و بسمت عاقله‌مردی می‌رود که در تمام مدت مکالمه‌ی این‌دو به ایشان می‌نگریسته است. او با خونسردی این شعر را می‌خواند که: «آزمودم عقلِ دوراندیش را، بعد از این دیوانه‌ سازم خویش را، آقای دکتر...»

آزمودم عقلِ دوراندیش را، بعد از این دیوانه‌ سازم خویش را، آقای دکتر...

دکتر فَرِه‌وَشی رو به او کرده و می‌گوید: «مثل اینکه حالت خوبه، نه؟»

این شعر که بیمار روانی خطاب به دکتر فَرِه‌وَشی می‌خوانَد برگرفته از بخش پنجاه و چهارم از دفتر دوم مثنوی معنوی، سروده مولانا جالال‌الدین رومی (مشهور به مولوی) است. در این مجال، قادر به گذاردن تمامی قطعه‌ی 54 نیستیم و صرفاً به چند بیت انتهایی که حاوی شاه‌بیتِ مدِ نظرمان است می‌پردازیم:

 « آدمی داند که خانه حادثست

عنکبوتی نه که در وی عابشست

 

پشه کِی داند که این باغ از کیست

کو بهاران زاد و مرگش در دیست

 

کِرم کاندر چوب زاید سست‌حال

کی بداند چوب را وقتِ نهال

 

ور بداند کِرم از ماهیتش

عقل باشد کِرم باشد صورتش

 

عقل خود را می‌نماید رنگها

چون پری دورست از آن فرسنگها

 

از ملک بالاست چه جای پری

تو مگس‌پری بپستی می‌پری

 

گرچه عقلت سوی بالا می‌پرد

مرغ تقلیدت بپستی می‌چَرَد

 

علمِ تقلیدی وبالِ جانِ ماست

عاریه‌ست و ما نشسته کان ماست

 

زین خِرَد جاهل همی باید شدن

دست در دیوانگی باید زدن

 

هرچه بینی سود خود زان می‌گریز

زهر نوش و آب حیوان را بریز

 

هر که بِسُتایَد ترا، دشنام ده

سود و سرمایه به مُفلِس وام ده

 

ایمنی بگذار و جای خوف باش

بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش

 

آزمودم عقل دور اندیش را

بعد ازین دیوانه سازم خویش را »

 ******************************************************

 5-    حمید هامون و شاعران ناشناس :

در سکانسِ نخستین از فیلم هامون، سلیمی (با بازی حسین سرشار) را می‌بینیم که کتاب ترس و لرز را در دست گرفته و در حال خوانشِ شعری به زبان ایتالیایی است. در حالیکه کوتوله‌هایی با لباس دلقک‌های سیرک او را احاطه کرده و به ظاهر برایش می‌رقصند.

مهندس سلیمی در کابوس ابتدای فیلم در حال خواندن شعری به زبان ایتالیایی است

کوتوله‌ها دور مهندس سلیمی می‌رقصند و او به خوانشِ شعر به زبان ایتالیایی ادامه می‌دهد

امّا متنی که سلیمی با صدای بلند می‌خواند چیست؟ این شعر که شاعری ناشناس دارد، از مشهورترین اشعارِ سروده شده در موسیقی سبک اُپرایی- باروک است و توسط هنرمندان اروپاییِ بسیاری اجرا شده و می‌شود. از آنجائیکه حسین سرشار یکی از مبرزترین خوانندگان اُپِرا در سالهای پیش از انقلاب بود، چند بیتی از این قطعه‌ی عاشقانه را تحت عنوانِ: O leggiadri occhi belli (ای دوست‌داشتنی، چشمانِ زیبا) می‌خواند... هر چند، باید اعتراف کنیم که او صرفاً در حال دکلمه‌ی شعر است. متن کاملِ اورجینالِ این شعر به قرار زیر است (متأسفانه هنوز ترجمه‌ی مناسبی از آن نیافته‌ام):

O leggiadri occhi belli,

occhi miei cari,

vivi raggi del ciel

sereni e chiari,

poich'e tanto bramate

di vedermi languire,

di vedermi morire,

occhi belli che adoro,

mirate ch'io moro.

 

O serene mie luci,

o luci amate,

tanto crude al mio amor

quanto spietate,

poich'e tanto godete

della fiamma ch'io sento

del mio grave tormento

deh miratemi un poco

e gioite al mio foco

همچنین در سکانس دیگری شاهدیم "تقوی" (با بازی امرالله صابری) که رئیسِ اداره‌ای است که هامون در آنجا از صبح تا بعد از ظهرها کار ترجمه‌ی متون و مقالات را انجام می‌دهد‌، در حالتی مابین خواب و بیداری تغییرِ شکل داده و پس از ایراد بیانیه‌ای اندر سجایای پیشرفت‌های تکنولوژیک در کشورهای آسیای جنوب شرقی، به شمایل یک جنگجوی ژاپنی در می‌آید!

تقوی (رئیس اداره‌ی هامون) به شکل جنگجوی ژاپنی در می‌آید

این میان همکارِ هامون، که او را "مامان جعفری" خطاب می‌کند (با بازی نادر رجب‌پور) در شمایلِ یک سلحشور عرب همراه با کفشِ اسکیت وارد شده و نبردی طنزآلود میان این دو مبارز در می‌گیرد.

جنگی طنزآلود مابین جنگجوی ژاپنی و سلحشور عرب در می‌گیرد.

جنگجوی ژاپنی پس از ضربت خوردن از کارآکترِ سلحشورِ عرب، در حالت نَزع به زبانِ ژاپنی شعری می‌خواند که معنای آن برای بیننده‌ی ایرانی مشخص نیست. با استناد بر فیلمنامه‌ی "هامون" معنای این شعر (که ای کاش مهرجویی ترجمه‌ی آن را بصورت زیرنویسِ فارسی درج می‌کرد، کما اینکه در نسخه‌ی آماده شده برای جشنواره‌های خارجی این بخش دارای زیرنویس انگلیسی است) بدین قرار است:

سلحشور عرب بر گردنِ جنگجوی ژاپنی ضربتی می‌زند

تقوی در عالمِ خیالِ هامون، در حالت نزع شعری به زبان ژاپنی می‌خواند 

« حتی پنجاه سال عمرِ بشر نیز

در برابر عمرِ این جهان

چه ناچیز است...

زندگی رؤیاست، وَهم است.

موهبتی است که جاودانه نخواهد ماند... »

 ******************************************************

 6-    حمید هامون و احمد شاملو:

حمید هامون در طول فیلم، دو شعر از احمد شاملو را می‌خوانَد.

اولین قطعه متعلق است به دفترِ شعرِ «ابراهیم در آتش» با عنوان «شبانه» که در فروردین‌ماه سال 1351 سروده شده و هامون در فلش‌بَکی که نمایشگر اولین دیدارهای عاشقانه‌ی او و مهشید در فروشگاه کتابسرا است، خطاب به مهشید می‌خواند: "مرا تو بی سببی نیستی، به راستی صِلَتِ کدام قصیده‌ای، ای غزل..."

مرا تو بی سببی نیستی، به راستی صِلَتِ کدام قصیده‌ای، ای غزل...

متنِ کاملِ این شعر بدین قرار است:

« مرا

  تو

بی‌سببی

           نیستی.

به‌راستی

صِلَتِ کدام قصیده‌ای

                       ای غَزَل؟

ستاره‌بارانِ جوابِ کدام سلامی

                                     به آفتاب

از دریچه‌ی تاریک؟

کلام از نگاهِ تو شکل می‌بندد.

خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی!

پسِ پُشتِ مَردُمَکانت

فریادِ کدام زندانی‌ست

                          که آزادی را

به لبانِ برآماسیده

                     گُلِ سرخی پرتاب می‌کند؟ ــ

وَرنَه

    این ستاره‌بازی

حاشا

      چیزی بدهکارِ آفتاب نیست.

نگاه از صدای تو ایمن می‌شود.

چه مؤمنانه نامِ مرا آواز می‌کنی!

و دلت

کبوترِ آشتی‌ست،

در خون تپیده

به بامِ تلخ.

با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز می‌کنی!»

 برای دانلود دکلمه‌ی این شعر با صدای شاملو و موسیقیِ مرتضی حنّانه، لطفاً روی این لینک کلیک کنید.

مهندس سلیمی بطور جدی از هامون می‌خواهد تا به هر نحوِ ممکن دستگاه‌های تست خون را به دکتر سروش قالب کند

قطعه‌ی دوم را هنگامی‌که بسته‌های دستگاهِ تستِ خون را از سلیمی (با بازی حسین سرشار) تحویل گرفته و به قصد فروش (قالب کردن؟) به دکتر سروش (با بازی فتحعلی اویسی) سوار آسانسور می‌شود، خطاب به خانم منشیِ جوان (با بازی سیما تیرانداز) که به وی در حمل بسته‌ها کمک کرده می‌خوانَد و نگاه ترّحم‌انگیزِ وی را جلب می‌نماید. هامون چنین می‌خواند: «منم، آری منم که این گونه، تلخ می‌گریم، که اینک زایشِ من از پسِ دردی چهل ساله، در نگرانیِ این نیمروزِ تفته، در دامانِ تو که اطمینان است و پذیرش است، که نوازش و بخشش است...»

منم، آری منم که این گونه، تلخ می‌گریم، که اینک زایشِ من از پسِ دردی چهل ساله، در نگرانیِ این نیمروزِ تفته، در دامانِ تو که اطمینان است و پذیرش است، که نوازش و بخشش است...

منشی مهندس سلیمی با حالتی دلسوزانه به هامون می‌نگرد تا در آسانسور بسته می‌شود.

نام این قطعه «و حسرتی» است که برگرفته از دفترِ شعری با نام «مرثیه‌های خاک» بوده و سروده شده به تاریخ دهم تیرماه سال 1347 است. متن کاملِ این شعر شاملو را با هم می‌خوانیم:

« نه

این برف را

            دیگر

سرِ بازایستادن نیست،

برفی که بر ابروی و به موی ما می‌نشیند

تا در آستانه‌ی آیینه چنان در خویشتن نظر کنیم

                                                         که به وحشت

از بلندِ فریادوارِ گُداری

                         به اعماقِ مُغاک

                                            نظر بَردوزی.

باری

مگر آتشِ قطبی را

                      برافروزی.

که برقِ مهربانِ نگاهت

                           آفتاب را

بر پولادِ خنجری می‌گشاید

                               که می‌باید

                                            به دلیری

با دردِ بلندِ شب‌چراغی‌اش

                              تاب آرم

به هنگامی که انعطافِ قلبِ مرا

                                     با سختی‌ِ تیغه‌ی خویش

                                                                   آزمونی می‌کند.

نه

تردیدی بر جای بِنَمانده است

مگر قاطعیتِ وجودِ تو

                         کَز سرانجامِ خویش

                                                به تردیدم می‌افکند،

که تو آن جُرعه‌ی آبی

                          که غلامان

                                      به کبوتران می‌نوشانند

از آن پیش‌تر

              که خنجر

                        به گلوگاهِشان نهند.

کجایی؟ بشنو! بشنو!

من از آنگونه با خویش به مهرم

که بِسمِل شدن را به جان می‌پذیرم

بس که پاک می‌خواند این آبِ پاکیزه که عَطشانش مانده‌ام!

بس که آزاد خواهم شد

از تکرارِ هِجاهای هِمهِمه

                             در کشاکشِ این جنگِ بی‌شکوه!

 و پاکیزگی‌ِ این آب

با جانِ پُرعَطَشم

کوچ را

      همسفر خواهد شد.

و وجدان‌های بی‌رونق و خاموشِ قاضیان

که تنها تصویری از دغدغه‌ی عدالت بر آن کشیده‌اند

به خود بازَم می‌نهند.

منم آری منم

               که از اینگونه تلخ می‌گِریم

که اینک

         زایشِ من

از پسِ دردی چهل‌ساله

در نگرانی‌ِ این نیمروزِ تَفته

در دامانِ تو که اطمینان است و پذیرش است

که نوازش است و بخشش است. ــ

در نگرانی‌ِ این لحظه‌ی یأس،

که سایه‌ها دراز می‌شوند

و شب با قدم‌های کوتاه

                            درّه را می‌اَنبارَد.

ای کاش که دستِ تو پذیرش نبود

نوازش نبود و

               بخشش نبود

که این

       همه

           پیروزیِ حسرت است،

بازآمدنِ همه بینایی‌هاست

به هنگامی که

                 آفتاب

سفر را

        جاودانه

                بار بسته است

و دیری نخواهد گذشت

                           که چشم‌انداز

                                           خاطره‌یی خواهد شد

                                                                     و حسرتی

                                                                                 و دریغی.

 

 که در این قفس جانوری هست

                                     از نوازشِ دستانت برانگیخته،

که از حرکتِ آرامِ این سیاه‌جامه مسافر

به خشمی حیوانی می‌خروشد...»

 کتاب

برای خوانشِ متنِ کاملِ این شعر، از شما دعوت می‌کنم دفترِ شعرِ «ابراهیم در آتش» را که در پستِ پیشین لینکِ دانلودش به اشتراک گذاشته شده بود، مطالعه نمائید.

جلد سی‌دی آلبوم

اما اینک متن بالا را با صدای شاملو و موسیقیِ مرتضی حنّانه بشنوید از آلبوم صوتیِ «ابراهیم در آتش». لطفاً روی این لینک کلیک کنید.

 ******************************************************

 7-    حمید هامون و حمید هامون:

هامون در یک سکانسِ طولانی، شعرهایی (شعرِ نو) می‌خوانَد که ظاهراً صاحب آنها، خودِ اوست. پس از اینکه حمید هامون در کمال ناامیدی و با اعصاب متشنج جلسه‌ی دادگاه را ترک می‌کند...

این زن حقِ منه، عشقه منه، طلاقش نمی‌دم!

... حینِ رانندگی متوجه می‌شود مُرادِ زندگی‌اش (یعنی علی عابدینی) سوار بر ماشینی از کنار او در حال گذر است...

هامون پس از دادگاه، بطور تصادفی علی عابدینی (مرادِ خود را) سوار بر ماشینِ کناری در خیابان می‌بیند

اما علی متوجه هامون نمی‌شود. نکته‌ی جالب این است که راننده‌ی ماشینِ علی عابدینی خودِ داریوش مهرجویی است!

اما تلاش هامون برای جلبِ توجهِ علی بی‌نتیجه می‌ماند و او تصادف کرده و از رفتن بدنبال علی باز می‌مانَد. پس از این حادثه، هامون برای آرامش به کنار رودخانه‌ای می‌رود که اطرافش با زباله و آشغال آلوده شده، اما هامون بدون توجه به این آلودگی‌ها به حالت تأمّل و مراقبه فرو رفته و در رویایِ گذشته‌هایش با علی عابدینی غرق می‌شود.

هامون در حالتِ مراقبه کنار رودخانه‌ای مملو از آشغال و زباله

همزمان دکلمه‌‌ای را به قرار زیر می‌شنویم که تصاویری حاوی گذرانِ اوقات با علی را به بیننده نمایش می‌دهد:

 هامون و علی عابدینی در فلش‌بکی به کلبه‌ی وی در جنگل‌های شمال می‌روند

« ای علیِ عابدینی

ای بچه‌محلِ صمیمی

استادِ من

آقایِ من

چرا باز غیبت زد؟

کِی بودش؟

هشت سالِ پیش بود

یا شاید ده سالِ پیش بود

که یه هو غیبِت زد

نمی‌دونم واسه چی

وقتی هم باز اومدی

خونوادت نبودن

باز نمی‌دونم واسه چی

همه دنیا رو گَشتی پِیِ‌شون

نرسیدی بِهِشون

عکسی که احتمالاً متعلق به همسر علی عابدینی است

وقتی پیدات شد و برگشتی خونه

مونِسِت تنهایی بود و انتظار

آخ که چه زجری تو کشیدی علی‌جون

تو همون تنهایی‌یات بود که به راهت رسیدی

به لائوتسه‌، به بودات

به علی و حلّاجِت

به حافظت

علی عابدینی نیز همچون هامون دوران سخت یأس و پوچی و تنهایی را از سر گذرانده است

تو دهات چاه زدی

حرف از کار زدی

کار برا کار

نه برای غایت و نهایتش

مثل همین بیل زدنا

آتیش روشن کردنا

آتیش، آتیش، چه خوبه حالام تنگِ غروبه چیزی به شب نمونده به جَستن و واجَستن به حوضِ نقره جَستن

آتیش، آتیش، چه خوبه

حالام تنگِ غروبه

چیزی به شب نمونده

به جَستن و واجَستن

به حوضِ نقره جَستن»

 

در آستانه‌ی سی‌سالگی فیلم "هامون" - بررسی کتاب‌های معرفی‌شده در فیلم

پوستر فیلم سینمایی هامون محصول 1368

 

در فیلم هامون، کتابهای زیادی معرفی می‌شوند که هریک سعی در باز کردن مشکلات روحی پیش‌آمده برای شخصیت‌های فیلم (اعم از حمید هامون، مهشید و علی عابدینی) دارند. انتخابهای مهرجویی دلنشین هستند و مشخص است خود نیز از خواندن این کتابها لذت می‌برده است. اینک به ترتیب کلیه کتابهایی که در فیلم به نمایش در آمده را مرور می‌کنیم. هرچند نه ردی از کتاب Energy for Man یافت شد و نه هجای آن بنظر درست می‌رسد. بهرحال به گفته‌ی مهشید در فروشگاه "کتابسرا"، کتابی است در مورد انرژی هسته‌ای و مهشید صرفاً برای گذران وقت تا رسیدن حمید هامون به محل قرار آن را بدست گرفته است. پس به بقیه کتاب‌ها می‌پردازیم:

* شماره‌ی یک: کتاب "ترس و لرز"، نوشته‌ی سورِن کی‌یِرکِگارد

کتاب

 

* زمان ارجاع دادن به این کتاب: این کتاب را یک مرتبه در رویا/کابوس ابتدای فیلم در دستان سلیمی (حسین سرشار) می‌بینیم. 

سلیمی در کابوس ابتدای فیلم، کتاب ترس و لرز را در دست گرفته است.

مرتبه‌ی دوم هنگامی که هامون از خواب برخاسته و در آپارتمانِ خالی‌ای که دبیری (با بازی عزت‌اله انتظامی) در اختیارش قرار داده روی تز دکترایش کار می‌کند. در این صحنه ما کتاب ترس و لرز را روی میز کنار دست‌نوشته‌ها می‌بینیم. 

کتاب ترس و لرز کنار دست‌نوشته‌های پایان نامه دکترای حمید هامون قرار دارد

و مرتبه‌ی آخر هم وصفش را می‌شنویم، پیش از اینکه خانم سلیمانی (مادر مهشید، با بازیِ توران مهرزاد) با کشیدن چک، قصد خریدن هامون را داشته باشد او درددل می‌کند که: "به ]کتابِ[ ترس و لرز فکر می‌کردم و راستش خودمم دچار ترس و لرز شده بودم. چون تو اون کتاب... ببینین، من می‌خواستم ببینم چرا ابراهیم پدرِ ایمانه؟ می‌خواستم عمقِ عشقِ ابراهیم به اسماعیل پی ببرم. می‌خواستم ببینم آیا واقعاً ابراهیم از فرط عشق و ایمان خواسته اسماعیل رو بکشه؟ ...

توران مهرزاد به نقش مادر مهشید (خانم سلیمانی) از حرفهای هامون سر در نمی‌آورد

... اسماعیل، پسرشو، بزرگترین عزیزشو، عشقشو. آخه این یعنی چی خانم سلیمانی؟..."

هامون تلاش مذبوحانه‌ای برای انتقال دغدغه‌هایش به خانم سلیمانی خرده بورژوا می‌کند

* درباره‌ی این کتاب: کی‌یِرکِگارد (Søren Kierkegaard) کتابِ ترس و لرز (Fear and Trembling /Frygt og Bæven) را بهترین کتاب خود می‌دانست، او می‌گفت این کتاب برای جاودانه‌کردن ِ نام ِ من کافی است. نام کتاب برگرفته از انجیل نامه‌ی پولُس به فیلیپیان (Philippians) است که چنین می‌گوید: «نه تنها هنگام حضورم، بلکه حال در غیابم، با رغبت بسیار بیشتر همچنان تلاش کنید، که نجات خود را با ترس و لرز به انجام رسانید». در این اثر کی‌یِرکِگارد تلاش میکند تا وحشت و اضطراب ابراهیم را دریابد، آنگاه که خداوند به او فرمان میدهد که پسرش اسماعیل (یا بنا به روایتی اسحاق) را برای قربانی کردن به سرزمین موریا ببرد. به گفته‌ی مُنَقِدین این دشوارترین اثر کی‌یِرکِگارد است که در آن بیش از هر اثر دیگر به هر وسیله‌ای در سرگردان‌کردن خواننده کوشیده است. کتاب یادشده با ترجمه‌ی عبدالکریم رشیدیان توسط نشر نی منتشر گردیده است.

برای دانلود این کتاب، روی این لینک کلیک کنید.

************************************************************************

حمید هامون و مهشید سلیمانی در فروشگاه کتابسرا با هم ملاقات می‌کنند

پنج کتابِ بعدی در فروشگاه کتابسرا بین حمید هامون و مهشید رد و بدل می‌شوند و این دو قصد دارند مشغولیات ذهنی خود را در قالب کتابهایی که معرفی می‌کنند به یکدیگر معرفی کنند. دو کتاب اول توسط مهشید و سه کتاب بعدی توسط هامون ارائه می‌شوند:

* شماره‌ی دو: کتاب "دِمیان"، نوشته‌ی هِرمان هِسِه

کتاب

مهشید یک نسخه از کتاب دِمیان را به هامون می‌دهد تا بخواند

* درباره‌ی این کتاب: دمیان (Demian) یکی از پر آوازه‌ترین آثار هرمان هسه (Hermann Hesse) است، داستانی مربوط به دوران نوجوانی نویسنده که خود را در آن «سینکلر» نامیده‌است، نامی که در آغاز نویسندگی به عنوان تخلص خود انتخاب کرده بود. شاید بتوان گفت نخستین ثمره‌ی تولد دوباره‌ی هسه این رمان بود. این داستان نخستین بار در سال ۱۹۱۹ منتشر شد در سالی که هرمان هسه چهل و دو ساله بود و به عنوان اعتراض به سیاست‌های نظامی آلمان، در سوئیس می‌زیست. دمیان شرح کندوکاو درونی مرد جوانی است که در پی دست یافتن به هویت و ارزش‌های شخصی است و بدین‌ترتیب افسانه‌ای است فرادنیوی و تقریباً اسطوره‌وار. دمیان را حدیث نفس انسان دانسته‌اند، حَسَبِ حالِ ایامی از عمر آدمی که معمولاً در چنبره ارزش‌های قراردادی محبوس می‌شود و مجال ظهور نمی‌یابد. در ایران این کتاب توسط انتشارات تهران با ترجمه‌ای از محمد بقایی، منتشر شده‌است.

برای دانلود این کتاب، روی این لینک کلیک کنید.

**********************************************************************

* شماره‌ی سه: کتاب "کودکی و نوجوانی ]و جوانی["، نوشته‌ی لئو تولستوی

کتاب

مهشید یک نسخه از کتاب کودکی، نوجوانی (نوباوگی) و جوانی نوشته‌ی تولستوی را به هامون می‌دهد تا بخواند.

 

* درباره‌ی این کتاب: لِف نیکلایویچ تولستوی (Leo Tolstoy) از نویسندگان نامی تاریخ معاصر روسیه به‌شمار می‌آید. رمانهای "جنگ و صلح" و "آنا کارنینا" از بهترین‌های ادبیات داستانی جهان هستند که توسط وی به رشته‌ی تحریر در آمده‌اند. تولستوی در روسیه بسیار محبوب است و سکه طلای یادبود به احترام وی ضرب شده‌است. تولستوی در زمان زنده بودنش شهرت و محبوبیتی جهانی داشت، اما به سادگی زندگی می‌کرد. او یک سه‌گانه (تریلوژی) با عنوان "کودکی"، "نوجوانی (نوباوگی)" و "جوانی" منتشر نموده که در این اثر با کاوشِ درونِ خود، نخست مقوله‌ی لذت و در پی آن، تأسف و اندوه و شرم و حیا را شرح می‌دهد. او در "نوجوانی"، شخصِ شانزده ساله‌ای را توصیف می‌کند که برای غلبه بر حس درد و ریاضت‌کِشی، خود را در اتاقی محبوس کرده و پشت عریان خود را با میخ تیز آشنا می‌کند و ناگهان به این فکر می‌افتد که مرگِ موجودی فناناپذیر همچون او، ممکن است در هر لحظه‌ای فرا برسد. از این رو، ناگهان کتاب و دفتر به گوشه‌ای می‌نهد و به مدت سه روز در بستر دراز می‌کشد و به خواندن کتاب و خوردن نان شیرینی‌هایی مشغول می‌شود که با آخرین پول‌های خود خریده است. در اینجا، تولستوی تصویری از دو مقوله اپیکوریسم (فلسفه خوشگذارانی) و پاک‌دینی (فلسفه سادگی و قناعت) به دست خواننده می‌دهد. تولستوی در آوان زندگی دریافت که روح فیلسوفانه او ممکن است وی را با ناراحتی‌های زیادی مواجه کند. آنچه باعث شد تولستوی از ابتدایِ زندگی تا آخر عمر به تجربه و تفحص و کنکاش در مسائل فلسفی و اجتماعی همت گُمارد، ترس از مرگ و پوچی بود. شخصیت‌های دراماتیک در رمان‌های کودکی، نوجوانی و جوانی همگی مردمی حقیقی و گاه نیز شخصیت‌های خیالی هستند. پُرعُمق‌ترین شخصیت، از آنِ خدمتکار پیری است که به قول نویسنده بهترین و بزرگترین راز زندگی را کشف کرد و بدون تأسف و ترس مُرد! این تریلوژی در ایران با ترجمه‌ی غلامحسین اعرابی و توسط انتشارات سمیر در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.

**********************************************************************

* شماره‌ی چهار: کتاب "فرانی و زویی"، نوشته‌ی جِروم دیوید سَلینجِر

کتاب

هامون کتاب فرانی و زوئی را به مهشید می‌دهد تا بخواند.

جلد کتاب فرانی و زویی، ترجمه‌شده به فارسی

* درباره‌ی این کتاب: این کتاب شامل دو داستان کوتاه به نام‌های "فرانی" و "زویی" است. در داستان اول (تحت عنوانِ "فرانی/Franny")، شرح ملاقات آخر هفته‌ی فرانی گلَس، کوچک‌ترین عضو خانواده‌ی گلَس با دوست‌پسرش لین کاتل است. فرانی ادبیات می‌خواند و مانند سایر فرزندان خانواده‌ی گلَس علاقه‌ی خاصی به عرفانِ شرقی دارد. او در پی خواندن یک کتاب عرفانی، دست‌به‌گریبان یک بحران روحی/عرفانی شده‌است. در داستان دوم (تحت عنوانِ "زویی/Zooey")، زمانی را به تصویر می‌کشد که فرانی از دانشگاه به خانه برگشته و اعضای خانواده‌اش، هر یک به شیوه‌ی خود، برای بهبودِ فرانی تلاش می‌کنند. زویی، برادر بزرگترِ فرانی، که بازیگری ۲۵ ساله است، در این داستان نقش پررنگ و مؤثری دارد. سایر اعضای خانواده‌ی گلَس نیز در این داستان تا حدود زیادی معرفی و شناخته می‌شوند. سیمور گلَس، برادر ارشد خانواده‌ی گلَس، که به‌نوعی پیامبر و قدیس‌ِ خانواده محسوب می‌شود و چند سال پیش خودکشی کرده‌است. بادی، فرزند دوم خانواده، که بعد از سیمور نقشی حیاتی در راهبری فرزندان کوچکتر ایفا می‌کند. او در حالتی رهبانی و در گوشه‌ای پرت زندگی و در یک مدرسه‌ی عالی دخترانه تدریس می‌کند. بعد از او هم یک دختر و دوقلوهای پسری قرار دارند که به نسبت سایرین نقش کم‌رنگتری در داستان‌های سَلینجر دارند. خانواده‌ی گلَس در سایر داستان‌های سَلینجِر (Jerome David Salinger) نیز حضور دارند؛ گرچه او به دنبال ارائه‌ی تصویر کاملی از این خانواده نیست. ترجمه‌ی فارسیِ این کتاب در ایران با سه ترجمه‌ی متفاوت به چاپ رسیده‌است: ترجمه‌ی علی شیعه علی و زهرا میرباقری، نشر سبزان/ ترجمه‌ی میلاد زکریا، نشر مرکز/ ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام، انتشارات نیلا. 

برای دانلود این کتاب، روی این لینک کلیک کنید.

پوستر فیلم سینمایی

داریوش مهرجویی بقدری به این رمان علاقه داشت که پنج سال بعد از ساختن فیلمِ هامون، آن را مبنای ساخت فیلم "پری" (با بازی نیکی کریمی، علی مصفا و خسرو شکیبایی) قرار داد.

**********************************************************************

* شماره‌ی پنج: کتاب "آسیا در برابر غرب"، نوشته‌ی داریوش شایگان

کتاب

هامون کتاب آسیا در برابر غرب را به مهشید می‌دهد تا بخواند.

* درباره‌ی این کتاب: این کتاب درباره‌ی نیهیلیسم نیچه و نتایج تقدیر تاریخی بروز غربزدگی جمعی در آسیا است. در بخش انتهایی این کتاب، تمدن‌های آسیایی با تفکری فلسفی مورد بحث قرار گرفته‌است. در این کتاب مطرح شده که انکارِ فرهنگ و تاریخ سبب شد که روس‌ها با مسائل نهایی درگیر شوند و افراط کنند. مارکسیسم و سوسیالیسم نقطه‌ی پیوند نیهیلیسمِ روس و نیهیلیسمِ غربی است، یعنی ملغمه‌ای از آنارشیسم باکونین که سرآغاز آفرینندگی نو را در تخریب می‌دانست و آنارشیسم مذهبی تولستوی و برنامه انقلابی لنین که مخلوطی از باکونین و پطر کبیر بود. تقدیر تاریخی در این کتاب مورد بحث قرار گرفته و منظور وضع خاصی است که به حکم تاریخ پدید آمده‌است. شایگان می‌نویسد: ما بازماندگان تمدن‌های آسیایی هم دچار هگل هستیم، هم دچار مارکس، بی‌آنکه از روح و تحول بدانیم و بی‌اطلاع به بحث درباره‌ی سلوک عقلی و جبرِ زمانه و مبارزه‌ی طبقاتی می‌پردازیم. تقدیر تاریخی ما این است که از تاریخ غرب عقب مانده‌ایم و بسته به برداشتمان از تاریخ تفکر غرب، دانستن این که عقب مانده‌ایم سودمند یا زیان‌بخش است و به قول هِگِل، فلسفه‌ی تاریخ و تاریخ‌ِ فلسفه چنان درهم آمیخته که تفکیک آن امکان‌پذیر نیست. این ناآگاهی به این واقعیت برمی‌گردد که فرصتی برای انتخاب نداشته‌ایم. شایگان سپس از غربزدگی و بیگانگی از خود می‌پردازد و آنها را دو وجهِ توهمِ مضاعف می‌داند. او می‌گوید که غربزدگی حاصل تقدیر تاریخ و روحِ زمانه‌ است و ناشی از شناسایی غرب نیست، بلکه ناشی از ناآگاهی از تقدیر تاریخی غرب و به عبارت دیگر حاصل جهل درباره‌ی آن است. از آثار بروز غربزدگیِ جمعی در آسیا، می‌توان به تأثیرات آن در ناسیونالیسم و قیام توده‌ها اشاره کرد. شایگان در بحث مرز و فاصله، از "حریم" و "حیا" می‌نویسد. از نظر او جوهرِ سازنده‌ی آدابِ آسیایی را می‌توان در این دو مفهوم پیدا کرد. "حریم" عاملِ مؤثرِ ایجادِ هماهنگی است و آداب آسیایی خواهان هماهنگی بوده‌است. "حیا" احساسی آمیخته با حالت راز است اما ضمنِ پوشش، بازمی‌نمایاند. نقشِ ما مضاعف است، زیرا نه فقط باید تفکرِ غربی را در متن خود آن فرهنگ بشناسیم بلکه باید مضامین خاطره‌ی قومیِ خویش را نیز که بقایای آن هنوز به نحوی در ذهنمان شناورند، از نو بازشناسیم.

برای دانلود این کتاب، روی این لینک کلیک کنید.

*******************************************************************

* شماره‌ی شش: کتاب (شعرِ) "ابراهیم در آتش"، سروده شده توسط احمد شاملو

کتاب

هامون کتاب شعر احمد شاملو تحت عنوان

* درباره‌ی این کتاب: ابراهیم در آتش عنوان مجموعه اشعاری از احمد شاملو، شاعر معاصر ایرانی است که طی سالهای 1348 الی 1352 سروده شده است. از مهم‌ترین شعرهای این کتاب می‌توان به "در میدان"، "شبانه" (مرا تو بی سببی... که هامون قطعه‌ای از آن را حین دادن کتابِ شعر، همراه با نگاهی عاشقانه برای مهشید می‌خواند)...

هامون در حالیکه بخشی از شعر

... "تعویذ"، "بر سرمای درون"، "شبانه" (شعری دیگر با این مَطلَع: اگر که بیهُدِه زیباست شب...)، "از این گونه مردن"، "محاق" و ... اشاره کرد. همچنین کتاب صوتی "ابراهیم در آتش" اثر احمد شاملو شامل سی و یک شعر اوست که در سال های ۱۳۷۲-۱۳۷۳ در منزل وی ضبط شده است. شعرهای این مجموعه از کتاب‌های ابراهیم در آتش و مرثیه های خاک انتخاب شده است.

برای دانلود این کتاب، روی این لینک کلیک کنید.

********************************************************************

* شماره‌ی هفت: کتاب "با یونگ و هِسِه"، نوشته‌ی میگوئل سرانو

کتاب

* زمان ارجاع دادن به این کتاب: پس از فروپاشی عصبی مهشید از به نتیجه نرسیدن فعالیت‌هایش در زمینه‌ی طراحی لباس، او گوشه‌گیر و منزوی می‌شود و در پلانی وی را می‌بینیم که در کنج اتاق در حال خواندن این کتاب است.

مهشید پس از یأس از ادامه‌ی طراحی لباس، گوشه‌گیر شده و کتابهایی در رابطه با یونگ می‌خواند

* درباره‌ی این کتاب: با یونگ و هسه عنوان کتابی است که در ایران با ترجمه سیروس شمیسا و توسط ناشران متعدد، از جمله انتشارات بدیهه و میترا به چاپ رسیده است. این کتاب ترجمه‌ای است از El circulo Hermetico = C. G. Jung and Herman Hessea a record of two friendships و موضوع اصلی آن کتاب درخصوص کارل گوستاو یونگ، روانپزشک و فیلسوف بزرگ سوئیسی است که به‌خاطر فعالیت‌هایش در روانشناسی و ارائه‌ی نظریاتش تحت عنوان "روان‌شناسی تحلیلی" معروف است.

********************************************************************

سه کتاب بعدی را مرادِ حمید هامون، یعنی علی عابدینی (با بازی/زندگیِ اکبر مشکوتی) طی یک فلش‌بک به حمید هامون پیشنهاد می‌دهد.

طی یک فلش‌بک، شاهدیم که هامون با مرادش، علی عابدینی در کلبه‌ی محقرانه‌ی علی صحبت می‌کنند.

********************************************************************

* شماره‌ی هشت: کتاب "داستان پیامبران در کلیات شمس ] شرح و تفسیر عرفانی داستانها در غزلهای مولوی["، نوشته‌‌ی دکتر تقی پورنامداریان

کتاب

صحنه‌ای که علی عابدینی کتاب داستان پیامبران را به هامون می‌دهد تا مطالعه کند.

* درباره‌ی این کتاب: در طرح كلی این كتاب، داستان پیامبران بر حسب نام پیامبران، به ترتیب حروف الفبا آمده است. هر داستان شامل دو بخش مجزاست: بخش اول شامل نقل كلیه شواهد به تفكیك موضوع، و شرح و توضیح هر گروه از شواهد هم موضوع، با مراجعه به قرآن كریم و تفاسیر است. بخش دوم تفسیر داستان است. در این بخش ابیاتی كه معنی آن با توضیح اشاره‌های داستانی روشن نمی‌شود و معنی مجازی و رمزی دارد، به ترتیبی كه در بخش اول آمده است، مطرح می شود و با استفاده از دیگر آثار مولوی، به خصوص مثنوی و نیز آثار عرفانی منظوم و منثور دیگر، اغلب متعلق به زمان‌های پیش از مولوی، تفسیر می‌گردد. این کتاب در دو جلد، توسط پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی و در یک جلد، توسط انتشارات سخن منتشر شده است.

برای دانلود این کتاب، روی این لینک کلیک کنید.

**********************************************************************

* شماره‌ی نُه: کتاب "قصص قرآن مجید"، برگرفته از تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری مشهور به سورآبادی

کتاب

براهیم می‌پردازد اطلاعات بیشتری گردآوری کندعلی عابدینی کتاب قصص قرآن مجید را به هامون پیشنهاد می‌دهد تا برای رساله‌ی دکترایش استفاده کند

* درباره‌ی این کتاب: با ترجمه‌ی یحیی مهدوی توسط انتشارات خوارزمی منتشر گردیده است.

********************************************************************

* شماره‌ی دَه:  کتاب "ذِن و فن نگهداشت موتورسیکلت"، نوشته‌ی رابرت پیرسیگ

کتاب

علی عابدینی کتاب ذِن و هنر نگهداشت موتورسیکلت را به هامون پیشنهاد می‌دهد

* درباره‌ی این کتاب: کتابِ Zen and the Art of Motorcycle Maintenance در سال ۱۹۷۴ منتشر شد و در قالب شرح خاطرات سفر هفده روزه‌ی نویسنده (Robert M. Pirsig) با موتورسیکلت، از مینه‌سوتا به کالیفرنیا می‌باشد. پیرسیگ در خلال این سفرنامه دیدگاه‌های فلسفی خود را شرح می‌دهد و به توضیح بُعدِ «کیفیت» (Quality) می‌پردازد. این کتاب پس از انتشار به یکی از کتابهای پرفروش و عامه پسند در زمینه فلسفه تبدیل شد و حدود پنج میلیون نسخه از آن به فروش رفت. عنوان کتاب نوعی بازی با عنوان مقاله ایست به نام «ذن و فن کمانگیری» که نویسنده‌ای آلمانی به نام اویگن هریگل پس از مطالعه فلسفه و فرهنگ بودائی ژاپنی در سال ۱۹۳۶ چاپ کرده بود. پیرسیگ در ابتدای کتاب اظهار می‌دارد که کتابش برخلاف عنوانش، حاوی اطلاعات دقیقی در مورد فرهنگ ذنِ بودایی یا موتورسیلکت‌ها نیست. در این کتاب، پیرسیگ انسانها را به دو گروه تقسیم می‌کند، «رمانتیک‌ها» و «کلاسیک‌ها». انسانهای «رمانتیک» در "حال" به سر می‌برند و فُرم و به تعبیری گِشتالت (Gestalt) برایشان مهم بوده و تفاسیر منطقی را ناچیز می‌شمرند. دو همسفر او که هنرمندند نماینده‌ی انسانهای رمانتیک می‌باشند. «کلاسیک‌ها» بیشتر به توصیفِ منطقی و تحلیلی و فهمیدن جزئیات وقایع و مکانیزم ماشین‌ها علاقه‌مندند. نویسنده در این کتاب، نمونه‌ای از «کلاسیک‌ها» است که به عنوان مثال با تفکر بر نحوه عملکرد موتورسیکلتش، می‌تواند عیب‌یابی کند. پیرسیگ نشان می‌دهد که «واقعیت» (Reality) که فلاسفه یونان در پی آن بودند، نوعی برخورد کلاسیک با جهان هست که با وجود ممکن ساختن زندگیِ مدرن، منشأ نارضایتی و انزجار مردمان زیادی از تکنولوژی و تفکر تحلیلی شده‌است. با این پیش‌زمینه، پیرسیگ با ارائه «کیفیت» (Quality) به عنوان بُعدی علاوه بر «واقعیت»، که به عواملی غیرمنطقی و غیرتحلیلی همچون «خلاقیت» و «شهود» فضا می‌دهد، رمانتیک‌ها و کلاسیک‌ها را آشتی داده و زمینه‌ای برای بهتر کردن کیفیت زندگی فراهم می‌کند. این کتاب در ایران با ترجمه‌ی خوبِ اسدالله طاهری توسط انتشارات شباویز در اوایل دهه شصت خورشیدی به چاپ رسیده است.

برای دانلود نسخه‌ی انگلیسی این کتاب، روی این لینک کلیک کنید.

برای دانلود نسخه‌ی ترجمه‌شده به فارسی این کتاب، روی این لینک کلیک کنید.

********************************************************************

در پستهای آتی، به سایر نکات جالب توجه و آموزنده‌ای که در فیلم سینمایی هامون آورده شده‌است خواهیم پرداخت. با من همراه باشید.

باد کل رساله دکترای حمید هامون را با خود به بیرون از بالکن واحد آپارتمانی پرتاب می‌کند!

باد کل رساله دکترای حمید هامون را با خود به بیرون از بالکن واحد آپارتمانی پرتاب می‌کند!