در آستانهی سیسالگی فیلم "هامون" - پاسخ به ده پرسشِ روشنگر در فهمِِ فیلم
در بخش سوم از بررسی فیلم سینمایی "هامون" (1368، ساختهی داریوش مهرجویی) که به مناسبت در آستانهی سیسالگیِ ساخت قرار گرفتن این فیلم انجام میپذیرد، قصد داریم به ده پرسش در خصوص فیلم پاسخ دهیم. پاسخ این پرسشها با استناد بر چند مرجع متفاوت تهیه و گردآوری شده و در اختیار شما علاقمندان قرار میگیرد. امید است مورد توجّه و قبول واقع گردد.

1- هامون قرار بود یکی از قسمتهای یک تریلوژیِ (سهگانه) سینمایی باشد؟

داریوش مهرجویی: « قصهی هامون در اصل یک قصهی خیلی قدیمی است. یک بخش از یک طرح گسترده. یک رمان بزرگ مثلاً میتوانست باشد که قبل از انقلاب در ذهن من بود. طرح کلیِ من سرگذشت خانوادهای است و این "حمید هامون" در اصل یکی از اعضای این خانواده است و موضوع حمید هامون یکی از موضوعهای فرعی از آن طرح بزرگ (آن رمانِ عظیم و گسترده) بود. آنچه قبلاً نوشته شده بود، بسیار با این فرق داشت، برداشتی دیگر از این قصه بود. در حقیقت، آن قصه حدود هفت هشت سال پیش نوشته شد. قصد مثلاً این بود که یک چندگانه بشود، و "هامون" میتوانست تکهای یا یکی از آنها باشد، مثلاً بخشی از یک کار چند قسمتیِ سینمایی.» (نشریهی روزانه جشنواره بینالمللی فیلم فجر، مورخ بیست و یکم بهمنماه سال 1368).

داریوش مهرجویی: « من ایدهی "هامون" را بعد از فیلم "دایرهی مینا" پرورانده بودم، که اول بصورت رمانی تحت عنوانِ دیدار نوشتم. در "دیدار" طرحی داشتم در مورد خانوادهی هامون که تشکیل شده بود از سه برادر. یکی از برادرها در پاریس زندگی میکرد. (یعنی) برادر کوچکتر به نام احمد هامون. حمید هامون برادرِ وسط بود و برادر بزرگتر محمود هامون. در مورد زندگی احمد هامون یادداشتهایی دارم که شاید روزی به شکل فیلمنامه آن را چاپ کنم. میتواند فیلمنامهای بشود به نام "سفرِ احمد هامون". احمد هامون در واقع شباهت زیادی به خودم دارد، یعنی فیلمساز است. به هر حال بخشِ حمید هامون را بصورت رمان نوشته بودم که آن را عوض کردم و به صورت فیلمنامه درآوردم. این آخرین پروژهای بود که من قرار بود قبل از انقلاب بسازم. سناریوی آن هم تصویب شده بود، ولی با وقوع انقلاب این پروژه متوقف شد. ساختار اصلی داستان همین است که در فیلم به کار برده شده و شخصیتهایی نیز مثل علی عابدینی و توجه هامون به کییِرکِگارد و رسالهی "ترس و لرز" در داستان اصلی هم هست. البته رفتن به طرف پروژهی هامون قبلاً از طریق پلِ ارتباطیِ "اَلَموت" با نگاهی درونگرا میسر شده بود. در حینِ ساختِ فیلم "اَلَموت" (1355) بود که من با تفرج در فلسفه و حکمتِ شرق از طریق کُربَن (Henry Corbin)، یونگ (Carl Gustav Jung) و خواندنِ متونِ اصلیِ مربوط به تشیع و اسماعیلیان و غیره، زمینه را برای نوشتنِ فیلمنامهی "هامون" آماده کردم.» (بر گرفته از گفتگوی داریوش مهرجویی با رامین جهانبگلو، سال 1372).

داریوش مهرجویی: « روزهای پایانیِ ساختِ "شیرَک" (1366)، روی پشتبامِ لوکیشن این فیلم نشسته بودم و داشتم به این فکر میکردم که بعد از تمام شدن این فیلم چه کار باید بکنم. یاد طرح "هامون" افتادم که مدتها قبل نوشته بودم. در واقع این طرح مال قبل از انقلاب بود و بعد از "دایرهی مینا" (1353) رویش کار کرده بودم، اما چون (پس از توقیفِ "دایرهی مینا") ممنوعالکار بودم، کار را رها کرده بودم. وقتی "دایرهی مینا" در جشن هنر (در سال 1356) نمایش داده شد ، دست و بالم کمی بازتر بود و دوباره نشستم روی این طرح کار کردم. یادم میآید که حتی طرح را (قبل از انقلاب) به وزارت فرهنگ هم ارائه دادم و قرار بود بسازمش که خوردیم به وقایع انقلاب... این طرحی که داشتم دربارهی سه برادر به نامهای حمید و احمد و محمودِ هامون بود. برادرِ کوچکتر، یعنی احمد، فیلمساز است و تجربههایی در فیلمسازی در فرنگ دارد. حمید برادر وسطی بود که مثل شخصیت فیلم "هامون" روشنفکر بود. برادر بزرگتر، یعنی محمود، طرح و شمایی از شخصیت اَسَد در "پری" (1373) داشت. در واقع بعد از "هامون"، با ساخته شدن "پری"، این سه برادر را در قالب حمید هامون، اَسَد و صَفا در "پری" پیاده کردم و بعد هم دیگر دنبالش را نگرفتم. ماجرای فیلمسازیِ برادر کوچکتر (احمد/ صَفا) در فرانسه را نوشتهام، اما پیِ بقیه را نگرفتم... این یکی (هامون) هم ابتدا رمان بود و اسمش را هم گذاشته بودم دیدار. متن اولیهاش چیزی حدود دویست سیصد صفحه است که تجربههای شخصی خودم در آن بیشتر است. وقتِ ساختِ فیلم ("هامون"، 1368) تراش خورد و حذف و اضافه شد تا به شکل فعلی درآمد.» (کارنامهی چهلساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).

**********************************************************
2- شخصیت حمید هامون نمادِ یک روشنفکرِ ایرانی است؟

داریوش مهرجویی: « موقعیت هامون موقعیت امروز است و میتواند مال قبل از انقلاب هم باشد. البته هامون روشنفکر به مفهوم روشنفکر غربزدهی آل احمدی نیست، بلکه همان است که تحول پیدا کرده، روشنفکری است که مسئلهی غرب و لزوم پذیرش تکنولوژی را گذرانده و از یک حادثهی عظیم هم گذشته است. البته دیگر سیاستزده نیست. از این مرحله هم گذشته است. فرهنگ اصیل خویش را هم تجربه کرده است و حالا در گذری است که ما همه در آنیم.» (نشریهی روزانه جشنواره بینالمللی فیلم فجر، مورخ بیست و یکم بهمنماه سال 1368).

جهانبخش نورایی: « هامون (به گفتهی خودش) آدم سرگردان و آویزانی است. آویزان بودن مشکل خیلی از روشنفکران همهکاره و هیچکاره است. آدمهایی که به همه چیز نوک زدهاند و به هیچجا نرسیدهاند... بنابراین، هامون و همسرش مهشید نمایندهی قشر خاصی از روشنفکران ما هستند که البته از نظر تعداد، کم هم نیستند. در قبل از انقلاب بیشتر بودند. و فکر میکنم هامون با اینکه در دفتر کارش روزنامهی جمهوری اسلامی میخواند، بیشتر به ده پانزده سال پیش تعلق دارد.» (ماهنامهی فیلم، شمارهی 94، شهریورماه 1369).

ناصر زراعتی: « حمید هامون روشنفکری است تحصیلکرده، زبان خارجی میداند و متون فلسفی را به زبان اصلی میخواند. کارمند ادارهای دولتی است، در خانوادهای سنتی بدنیا آمده و پرورش یافته، اما اکنون از اصلِ خود جداافتاده و به دامچالِ زندگی مدرن به شیوهی غربی فروغلتیده و برای گذران زندگی، که به تعبیری زندگیِ مصرفی است، ناچار شده بعد از ظهرها در شرکتی که وسایل پزشکی میسازد و وارد میکند، بازاریابی (یا به عبارت صحیحتر) دلالی کند. » (تیرماه 1369).
داریوش مهرجویی: « هیچگاه در فیلم صحبت از این نیست که هامون یک روشنفکر است و اساساً این واژهی "روشنفکر" در ایران رنگ و معنای خاصی پیدا کرده... که بیشترش از همان مفهومِ روشنفکرِ تودهای یا روشنفکرِ ایدئولوژیک میآید، یعنی یک بابایی که صاحب عقیده و ایدئولوژیِ خاص است و پایِ آنها ایستاده و با همه درافتاده است... از قَضا برخی از منتقدان هم ایراد میگرفتند که این هامونِ شما روشنفکر نیست و یا اساساً اینطور نیست، و در طرح و پرداختِ یک روشنفکر، فیلم شکستخورده است... من چنین الگوی مشخص و قاطعی از روشنفکر ندارم و در واقع در فیلم کوششم این بود که به این بابا در این فیلم چنین برچسبِ غلیظ و چسبندهای نخورَد. هامون اهلِ فرهنگ و معرفت است یا اگر بخواهید (عنوان بدهید) "روشنفکرِ امروزی" است، یعنی با روشنفکرِ بیستسالِ پیش فرق دارد و مهمتر اینکه او قبل از هر چیز یک فرد است، آدمی است با این مشخصات و کیفیّات که فیلم نشان میدهد و او را میباید در متن و چهارچوبِ خودِ فیلم یافت، نه از بیرون، نه اینکه از قبل با الگویِ مشخصِ "روشنفکر"، یا یک دکتر، یا یک وکیل و غیره به فیلم نگاه کنیم... ما اینجا با فیلمی طرفیم که شخصیتِ مرکزیاش اهل دانشگاه و کتاب و تِز و دکترا و این حرفهاست... اینجا طرف اهلِ علم و معرفت و فلسفه است و تزی مینویسد در بابِ "عشق و ایمان در ادیان ابراهیمی". درگیرِ مسئلهی عشق و ایمان است و توی ترس و لرزِ کییِرکِگارد یا ابراهیم گرفتارِ معنایِ عشق و معنایِ ایمان است. چیزی که در عینِ حال ناگزیر است به علت شرایط خاصِ موجود، در زندگیِ خصوصی نیز به همان شدّت درگیرش باشد. به هر حال طَرَف اهلِ ذهن است و درونگرا. آدمِ عادی نیست که سرش را بیاندازد پایین و کَشکَش را بِسایَد. توی کَلّهاش فکر و ایده موج میزند و درگیرِ پرسشهای بزرگ است. آدمی است که به نوعی همان ترس و لرزِ وجودی را تجربه میکند. میخواهد بداند عشق و ایمان چیست. چون هم دارد عشقش را از دست میدهد و هم ایمانش را. به قولِ خودش یک آدمِ آویخته است از نسلِ آویختگان.کسانیکه یکبار، تجربهی انقلابی و کُلاً یک تجربهیِ تاریخی آنها را پاک کلّهمُعَلَق کرده است. زیر پایشان خالی است و در حالِ سقوط هستند. در واقع هامون به اعتباری، از همان تلخکامان یا سرگَشتگانی است که اعتقادِ راسِخ به "ایسمِ" دلخواهش را از دست داده و دیگر به چیزی ایمان و اعتقاد ندارد. او سَرآمدِ گروهِ ایدئولوگهایِ سقوطکرده است... آدمی است مَغشوش، بهم ریخته، زیر فشارِ مالی، در کشمکش و نِزاع با همسر، شکستخورده و مُدام در حالِ سَگدو زدن و حلِ مشکلات و بدتر از همه اینکه باید مدام تصمیم بگیرد... جالب اینجاست که زندگیِ خصوصیِ خودِ کییِرکِگارد و رابطهی عشقیاش با رِژینا که منجر به جداییِ دردناکی شد، بیشباهت به تجربهیِ هامون نیست... تضادِ بینِ سنّت و تجدد در فیلم "هامون" بسیار عَیان است و یکی از درونمایههای اصلی است... هامون از آن دسته روشنفکران، و نه ایدئولوگهایی است که فهمیده نه سُنّت بطور مطلق خوب است و نه تَجدد بطور مطلق، بلکه سَنتِز و وحدتِ راستین میان این دو است که ممکن است فردِ ایرانی را از تجربهی آن خودآگاهی برخوردار کند... باید میانِ سنّت و تجدد پُلی زد. منتهی قبل از پرداختن به کارِ پلسازی باید بداند که کجا را به کجا وصل کند... آنچه مسلّم است اینکه هامون هنوز به نتیجهیِ کُلّی نرسیده و هنوز نتوانسته به ترکیبِ جامعی بینِ سُنّت و تَجدد دست یابد.» (بر گرفته از گفتگوی داریوش مهرجویی با رامین جهانبگلو، سال 1372).
**********************************************************
3- پشتِ پردهی سکانسِ گالری نقاشیهای مهشید چه بود؟

در سکانس به نمایش در آمدن تابلوهای مهشید در گالری هنری، یکی از تماشاگران که کلاهی کَپی بر سر دارد رو به سلیمی (مدیر نمایندگی فروش محصولات پزشکی- با بازی حسین سرشار-که حمید هامون بعد از ظهرها برای او بازاریابی میکند) دو جمله به این ترتیب میگوید: «یه جور انفجار رنگ آبی رو توی زمینه سفید میبینید که حالت انفجار بزرگ اولیه رو تداعی میکنه...» و «میخواستم یه ذره توضیح بدین، چون نقاشیها یه جورِ خاصیه. هم فضائیه، هم شاعرانه است...»

این شخص استاد پرویز کلانتری (1310-1395) است که خود از نقاشان مطرحِ نوگرای معاصر در ایران بود. بسیاری از نقاشیهای آشنا برای کودکان دبستانی (بهویژه در کتابهای نظام قدیم آموزش و پرورش) همچون «روباه و خروس»، «چوپان دروغگو»، «حسنک کجایی؟»، «مرغابیها و لاکپشت» و «روباه و زاغ» از آثار او است.


اما نقاشیهای گالریِ مهشید از کجا تهیه شده بود؟ مهرجویی جریان را برایمان چنین تعریف میکند:

داریوش مهرجویی: « نقاشیهای خودم است. آنها را مخصوص فیلم کشیدم... یادم هست که همهاش بعد از (اکرانِ) این فیلم فروش رفت! بعضیهایش بد هم نبودها! آخر من یک سابقهی نقاشی هم داشتم و از بچگی مینیاتور میکشیدم. در فیلمهای دیگرم هم این کار را کردهام. در "الماس "33 (1346) چند تا کار آبستره کشیده بودم. اما در "هامون" مجبور شدم برای سکانس گالریِ مهشید پانزده، بیستتا تابلو بکشم... آن گالری مالِ معصومه حسینی بود. بعد از پایان کارِمان نقاشیها تا مدتی همانجا ماند و یک هفتهای مردم میآمدند و میدیدند. ولی بعد از نمایشِ عمومیِ فیلم، این تابلوها بیشتر از طریق تلفن فروش رفت. یکی پنجتا خرید، یکی دوتا، یکی سهتا و خلاصه همهشان فروش رفتند.» (کارنامهی چهلساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).
**********************************************************
4- آیا فیلم کوتاه شده است؟ صحنههای حذف شده کجا هستند؟

داریوش مهرجویی: « فیلم ممیزی نداشت. زمان فیلم 125 دقیقه شده بود و به همین دلیل برای رسیدن به زمان مناسب که معمولاً 100 تا 110 دقیقه است، مجبور شدیم چند صحنه را حذف کنیم تا ریتمِ فیلم تندتر شود. یکی دو تا صحنه در دفترِ وکیل (دبیری) با بازی شکیبایی و انتظامی و شلوغ پلوغیِ دفتر وکالت را درآوردیم... چند شبانهروز بیداری کشیدیم تا نسخهی نهایی آماده شد و فیلم را به جشنواره (فجر) رساندیم. این نسخه صد و بیست و چند دقیقه بود، ریتم نسخهی اول کمی آرامتر و بازتر و نرمتر بود. ولی برای اکران عمومی، فیلم را کمی کوتاهتر کردیم، زمان فیلم 117 دقیقه شد. از "الماس 33" (که حدود دو ساعت و نیم شده بود) به بعد، من همیشه روی حوصلهی تماشاگر و ریتمِ فیلم حساسیت و وسواس زیادی داشتهام... (در پاسخ به این پرسش که سکانسهای حذف شده کجاست و آیا قصد ندارید روزی این سکانسها را به بخش "اضافات" در دیویدیِ فیلم بیافزایید، چنین پاسخ میدهد:)... نه دیگر، این قضیه مکافات دارد. وقتی صحنهای را حذف میکنی، میکس و اُپتیک و زمانبندیِ پردهها عوض میشود و همهچیز به هم میریزد و باید بالاخره و یکجا و در یکزمان کَلَکَش را بکنی (تا) برود. الان البته شرایط فرق کرده و با تکنیکهای دیجیتال همهی این کارها آسان شده است... شاید (الان) بشود (با آنها کاری کرد)، نمیدانم. من (یک) انباری دارم که پر است از این جور چیزها. معلوم نیست که بشود راشها و صداها را آنجا پیدا کرد یا نه.» (کارنامهی چهلساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).
**********************************************************
5- آیا ناصر چشمآذر به جز ایفای نقشِ آهنگساز، در شکلگیری فیلم نقش داشت؟
پاسخ این پرسش مثبت است. داریوش مهرجویی چنین تعریف میکند:

داریوش مهرجویی: « ... ناصر در جریانِ مایهیِ اصلیِ داستان بود و سرصحنه هم میآمد. اما در کلّ، فیلمنامهی من چیزی بود که هرکس میخواند وحشت میکرد. میگفت این چیست که اصلاً سر و ته و معنی ندارد. فیلمنامه را به چند تهیهکننده دادم که همه رد کردند. خودم آن را با قرض و پولِ (بنیاد) فارابی درست کردم. ریسک خیلی بزرگی بود و به هیچوجه هم مطمئن نبودم که تماشاگری داشته باشد و به اصطلاح بگیرد... اما چشمآذر واقعاً دیوانهی فیلم شده بود. خودش هم شیدا شد و زندگیاش هم شیداوار از هم پاشید. مثل اینکه از خودِ هامون کپی گرفته باشد. چنین اتفاقاتی برایش افتاد و کلاً دگرگون شد... در کل برایم مُسَجّل بود که چشمآذر خوب جواب میدهد، چون هنرمند بااحساسی بود. از سوی دیگر به هم نزدیکتر هم شده بودیم. اصلاً روابط خانوادگی پیدا کردیم و اغلب دور هم جمع بودیم. وقتی که موضوع ساختِ "هامون" پیش آمد، او هم در جریان بود.» (کتاب باران عشق، گفتگو با ناصر چشمآذر، حسین عصاران، زمستان 1394).
ناصر چشمآذر: « فیلم هامون را نمیتوان دوست نداشت. من از ابتدا در جریان شکلگیری فیلمنامهی هامون بودم و اصلاً برخی از سکانسها و لحظات فیلم با ایدهها و پیشنهادهای من شکل گرفت. به عنوان نمونه، کابوس شروعِ فیلم پیشنهادِ من بود. کلِ سکانسِ سردابه که هامون جراحی شدن خودش را میبیند هم ایدههای من بود، اما طبعاً در این فیلم، نقش من به عنوان آهنگسازِ فیلم مهم است، نه صاحب ایدهها. » (کتاب باران عشق، گفتگو با ناصر چشمآذر، حسین عصاران، زمستان 1394).

البته داریوش مهرجویی در مورد سکانسهای رویا/کابوس چنین میگوید:

داریوش مهرجویی: « این سکانسها دقیقاً شبیه خوابهای خودم هستند. آن موقع یادداشتهای زیادی برمیداشتم و این خوابها را در دفترچههایم یادداشت میکردم. اینها نسخههایی از خوابهای خودم است، در قالب سینمایی. خوابِ اوّلِ فیلم که عیناً همین شکلی بود. همهی شخصیتها بودند، آن کوتولهها، همهشان! میخواستیم برویم جایی فیلم ببینیم که این یارو آمد، همین شخصیتِ ساتیر که پاهایش سُم است و شاخ دارد. این را عیناً در خواب دیدم. خواب جرّاحی و بیرون کشیدنِ قلب در سردابهی قرون وسطایی را هم عیناً دیده بودم و در فیلم آمده، و همینطور خوابهای دیگر. وقتی هامون اکران شد، خیلیها گفتند این خوابها شبیه کارهای فلینی شده. من آگاهانه این کابوسها را از فلینی نگرفتم، اما در آن دوران فلینی خیلی به راه بود و فیلمهایش را میدیدم و خیلی هم تأثیرگذار بود، و لابد در ناخودآگاهم جا خوش کرده بوده و به این شکل بروز کرده.» (کارنامهی چهلساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).


**********************************************************
6- شخصیت علی عابدینی در زندگیِ حقیقیِ مهرجویی جایی داشته است؟
داریوش مهرجویی: « علی عابدینی نقشِ خاصی در زندگی من نداشت. آن موقع داریوش شایگان را زیاد میدیدم، رضا علوی را هم همینطور، هژیر داریوش و گُلی ترقی هم بودند و خیلی با هم نزدیک بودیم. یک دوره هم سخت در افکار و اندیشههای "گورجیِف" (George Ivanovich Gurdjieff) غوطهور شده بودم. گورجیِف یک عارف قفقازی (در) اوائل قرن بیستم بود که خیلی از روشنفکران فرانسوی و انگلیسیِ آن دوره مریدش شده بودند. او سیستم تمرینهای خاصی داشت و یکی از کتابهایش را شاگردش "اُسپِنسکی" (Pyotr Demianovich Ouspenskii) نوشته بود، کتابی بود به اسمِ در جست و جوی معجزه (In Search of the Miraculous).

این درست وقتی بود که من داشتم بحرانهای حسی و معنوی عجیبی را طی میکردم. فیلمِ (ناتمامِ) "الموت" (1355) را میساختم و رفته بودم در دلِ مکاتبِ شرقی و عرفانیِ ایرانی... سعی کردم همین موضوع را در "هامون" پیاده کنم، اما همه تصور میکردند چون فیلم بعد از انقلاب ساخته شده، علی عابدینی را به خاطر شرایط روز به داستان اضافه کردهام. اما متنی که ساخته شد خیلی به نوشتهی قبل از انقلابِ من شبیه بود و تغییرِ چندانی در آن ندادم.» (کارنامهی چهلساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).

مهرجویی در مورد اکبر مشکاتی، بازیگر نقشِ علی عابدینی که فقط یک مرتبه به بازی در عالمِ سینما (صرفاً در فیلم هامون) پرداخته، چنین میگوید:
داریوش مهرجویی: « اکبر جزءِ علافهایی بود که به همان خانهی محمودیه (خانهی ویلاییِ مهرجویی از پیش از انقلاب تا چند سال پس از آن) رفت و آمد داشت. اولش فیلمهای تبلیغاتی میساخت، ولی یواش یواش به شکل جدی رفت به سمتِ حوزههای عرفانی. برای این نقش خیلی آدمها را تست گردیم، اما کسی پیدا نمیشد تا اینکه یک روز داشتم آلبوم عکسهای آن دوران را ورق میزدم، دیدم این خودِ خودش است! چرا من سراغش نرفتهام؟ پیدایش کردیم و او هم داستان را پسندید و قبول کرد نقش را بازی کند، در حالیکه کارش این نبود و بعدها هم که برای نقشهای دیگر سراغش رفتیم قبول نکرد.اما این نقشِ خاص را بازی کرد، چون کاراکتر خودش بود و همهی خصوصیاتِ علی عابدینی در او وجود داشت. حتی آن کلبهی شمال هم مالِ خودش بود. یکی از این تیپهای هیپی بود که آمریکا درس خوانده بودند و بعد کلبهای جور کرده بودند و کشاورزی میکردند.» (کارنامهی چهلساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).

**********************************************************
7- شخصیتِ مهشید در زندگیِ حقیقیِ مهرجویی جایی داشته است؟

داریوش مهرجویی: « گفتم که این قصه را قبل از انقلاب نوشته بودم و تمام تجربههای دردناکی که در سه سالِ ازدواجِ اولّم داشتم، مثل خیلی زوجهای دیگر، درگیریهای عمیقِ عاطفی که هر دوی ما گرفتارش بودیم... به هر حال طلاقِ راحتی نبود. دردناک بود. نظیر این را یک بار هم در آمریکا تجربه کرده بودم و این حس در روح و روانِ من حک شده بود. فکر کردم شاید بتوانم با این فیلم خودم را از شرّش خلاص کنم، مثل یک جور جنگیری. میخواستم آن بُعدِ خبیث و آزاردهندهی وجودم را بیرون بریزم تا آسوده بشوم... شاید بشود گفت که روحیات همسر اولّم تا حدی در شخصیتپردازی مهشید در "هامون" تأثیر داشته، ولی جالب است که بعد از نمایش "هامون"، هر کس مرا میدید میگفت این داستانِ زندگیِ من است، تو آن را از کجا برداشتهای؟ (رضا) بَراهِنی هم سر همین ماجرا با من یک عالمه دعوا کرد، آخرِ سر هم قهر کرد، که چرا زندگی مرا برداشتی فیلم کردی؟ خب، اتفاقاتی در زندگیِ من افتاده بود که در این فیلم تأثیر گذاشته بود.» (کارنامهی چهلساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).


در اینجا مانی حقیقی با زیرکی متوجه میشود شخصیتِ مهشید احتمالاً ترکیبی از دو شخصیت زن در زندگی خصوصی مهرجویی است، در نتیجه با مهارت در مورد زن نخست سئوال میکند. مهرجویی با صداقت چنین پاسخ میدهد:


داریوش مهرجویی: « ... اولین عشق بزرگِ زندگیام در سال اولِ دانشگاه (UCLA در آمریکا) اتفاق افتاد و سه سال هم طول کشید. فصلِ آخرِ این رابطه از دردناکترین بخشهای زندگیِ من بود. باید تصمیم میگرفتم که با او ازدواج کنم یا نه. من میخواستم برگردم ایران، و نمیتوانستم تصور کنم که این دوستِ ژاپنی-آمریکاییِ شاعر را که با او زندگی میکردم، با خودم به ایران بیاورم. سالهای 1965 و 1966 او چطور میتوانست در ایران زندگی کند؟ خلاصه بر سر دو راهیِ عجیبی بودم و آخرِ سر هم مجبور شدیم بِبُرَیم، در حالیکه هر دو شدیداً عاشق هم بودیم. این یکی از دردناکترین اتفاقات زندگیِ من است، که شاید بر فیلمها و نوشتههایم هم تأثیر گذاشته... بعد از این که به ایران آمدم و ازدواج (اولّم را) کردم، شنیدم که او هم ازدواج کرده. بچهدار هم شد و چند وقت بعد از شوهرش طلاق گرفت. بعد از آن با یک کشیش پروتستانِ سیاهپوست ازدواج کرد که گویا در سانفرانسیسکو آدم معروفیست. از خودش دیگر خبری ندارم، ولی گاهگاهی کتابهای شعرش را برایم میفرستد.» (کارنامهی چهلساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).

این زن که هویّتش بر ما مشخص نیست، بطور غیرمستقیم در فیلم "هامون" حضوری دائمی دارد. این او بوده که به قطعهی Voilin Concerto in E Major BWV 1042 Adagio اثر یوهان سباستین باخ علاقه داشته است. مهرجویی از ناصر چشمآذر خواسته بود این قطعه را پایه و اساس موسیقی متنِ فیلم "هامون" قرار دهد. بعلت مشکلاتی که در اجرای ارکسترالِ این قطعه پیش آمد، ناصر چشمآذر ناچار شد موسیقیِ متنِ فیلم را با دستگاه سینتیسایزری که داشت اجرا کند، که البته نتیجهی ضبط آن زیاد هم به مذاق مهرجویی خوش نیامد و به قول خودش: « ... گویی صدا از داخل یک قوطی در آمده!» اما همگان اذعان دارند که موسیقی بر فیلم نشسته است.

ناصر چشمآذر در گفتگویی که حسین عصاران با وی ترتیب داده ("کتاب باران عشق"، انتشارات نظامالملک، زمستان 1394) اشاره میکند که اولین آشنایی حمید هامون و مهشید در کنسرتی است که در آن قطعاتی از "کونچرتو برای ویلن در می – ماژور" اثر "باخ" اجرا میشود، و آنجا مهشید تحت تأثیرِ موسیقی اشک میریزد. وی میافزاید این صحنه در فیلمنامهی اولیه بوده اما در نهایت فیلمبرداری نشد، که شاید علّتش همان فراهم نشدن ارکستر لازم برای اجرای این قطعه توسط ناصر چشمآذر بوده است.
برای شنیدن اجرایِ اُرکسترالِ این قطعه، لطفاً روی این لینک کلیک کنید.
**********************************************************
8- آیا شخصیتِ حمید هامون بر خسرو شکیبایی تأثیری ماندگار گذاشت؟

بسیاری چنین میگویند. اینکه شکیبایی در تمامی فیلمهای پس از هامون، در حال ادامه دادن به بازی در نقشِ شخصیت حمید هامون بوده است. او این نقش را عاشقانه بازی کرد و حتی موفق شد جایزه بهترین هنرپیشهی نقشِ اوّلِ مرد را در هشتمین دوره جشنواره فیلم فجر بابت بازی در نقش هامون کسب کند. خودش در مصاحبهای مجلهی فیلم در شماره 95 با وی ترتیب داده چنین میگوید:

خسرو شکیبایی: « از همهی نقشها خوشم آمده، با همه فیلمسازها راحت بودهام، از همهشان چیز یاد گرفتهام. اما در میان همهی آنها، بازی در "هامون" و بودن در کنار داریوش مهرجویی برایم بسیار با ارزشتر بوده. مهرجویی آدم بسیار خاصی است، او آنقدر بر خودش و کارش مسلط و آگاه است و آنقدر سینما را خوب میشناسد که آدم در کنارش احساس راحتی میکند. ساعتها قبل از کار با هم در مورد نقشِ حمید هامون حرف میزدیم، هنگام کار فضایی بسیار باز را برای بازیگر ایجاد میکند. به همین دلیل همه با اشتیاقِ تمام برای فیلم کار میکردند. مهرجویی هنگامِ کار هیچوقت مسائل را دیکته نمیکند، هر چه هست قبل از کار شکل میگیرد... آن شب (شبِ اهدای جوایز دورهی هشتمِ جشنواره فجر) وقتی روی صحنه رفتم و جایزه را لمس کردم، نمیدانم دستم گرفت یا یخ زد. آنقدر میدانم که انگار به دستم چسبیده بود، شاید هم به خاطر لرزشی بود که در دستانم ایجاد شده بود و محکم آن را گرفته بودم. زمانی که از روی صحنه پایین میآمدم و تماشاگران تشویقم میکردند، تنم داغ بود و در واقع ترسیده بودم، ترس از آینده و مسئولیتی که سنگینتر شده بود.»

مهرجویی نیز از کار کردن با شکیبایی لذّت برده و در دو منبع در مورد انتخاب وی بعنوان حمید هامون و کار کردن با وی چنین میگوید:

داریوش مهرجویی: « همانطور که میدانید آدم وقتی فیلمنامه یا قصّه یا نمایشنامه مینویسد، تصویر آرمانی و مبهمی از شخصیتهایش را در سر دارد. ولی در مورد هامون چندان مبهم نبود، یعنی از نظر پرداخت دراماتیک و مشخصات شخصیتی، ولی پیدا کردنِ بازیگری که بتواند نقش را در بیاورد آسان نبود. تا اینکه روزی از قضا به دیدنِ تئاترِ هایده حائری به بازیگری و کارگردانیِ خسرو شکیبایی رفتم. خسرو شکیبایی هنرپیشهی اصلی بود و گریمِ سفیدی کرده بود و موهای بلند و بازیگریِ گرم و دلچسب و خلاصه... من سالها شکیبایی را میشناختم ولی کاری از او ندیده بودم. در انتهای کار وقتی او را بوسیدم و به او تبریک گفتم، با همان صدای بَم و گیرایِ خود گفت: "آقا مارو فراموش کردین..." به هر حال بعداً معلوم شد که او را فراموش نکرده بودم.» (بر گرفته از گفتگوی داریوش مهرجویی با رامین جهانبگلو، سال 1372).

داریوش مهرجویی: « خسرو – خدا بیامرزدش- خصوصیاتی داشت که من کمتر در آدمهای دیگر دیدهام. عاشق کارش بود و به نقش دل میداد. حساسیت قوی و غنیای داشت که او را به عنوان بازیگر، ایدهآل میکرد. از همان بازیگرهای زیرپوستی بود که هر کارگردانی آرزویش را دارد. فقط کافی بود به او ایدهای را بدهی و او چند واریاسیون مختلف، یکی از یکی بهتر، جلوی رویت میگذاشت. یک آدم حرفهای (و) درجهی یک بود. مهمتر از همه این که او به عنوان یک هنرپیشه اصلاً حسود نبود. هنرپیشهها اغلب خودشیفتهاند و چشم ندارند دیگران را ببینند. حس غریزیِ حسادتی که در همه ما هست در آنها معمولاً یک خرده بیشتر است، ولی این حس در این آدم مطلقاً وجود نداشت. حاضر بود با جان و دل برای کسی که رو به رویش بازی میکند ساعتها وقت بگذارد، بالا برود و پایین بیاید تا طرف بتواند کارش را خوب انجام بدهد. یادم است که سر هامون برای بیتا فرهی که تازه وارد این حرفه شده بود ساعتها وقت میگذاشت و رُموز قضایا را برایش باز میکرد... در هامون ، در صحنهای که حمید هامون قرار است از بالای ساختمان به مهشید تیراندازی کند، تورج منصوری (فیلمبردارِ فیلم) با من بحث میکرد و میگفت آیا درست است که هامون از این بالا به مهشید تیراندازی کند؟ خسرو هم همین را میگفت. یادم میآید که ما نیمساعت بالای پشتبام نشسته بودیم و حرف میزدیم تا این که من بالاخره قانعشان کردم که هامون الان در این وضع روحی، دقیقاً همین کار را میکند. نمیخواهد مهشید را بکُشَد، فقط میخواهد بترساندش، برایش دلهره ایجاد کند. تا متقاعد نمیشدند که صحنه درست است و معنی دارد اقدام به گرفتنش نمیکردند. این بحثها با خسرو همیشه جنبهی مثبت و قشنگی داشت...» (کارنامهی چهلساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).
**********************************************************
9- سکانسهای کودکیِ حمید هامون در زندگیِ حقیقیِ مهرجویی جایی داشته است؟

داریوش مهرجویی: « اغلب صحنهها همینطور است که میگویی. مثلاً آن صحنهی نماز یادگرفتنِ حمید در "هامون" از کودکی خودم میآید. در هفت، هشت سالگی تحت تأثیرِ شدید مادربزرگم که خیلی مذهبی بود و مرتب ما را به حسینیه و مراسم مختلف میبُرد، نمازخوان شده بودم. پدر و مادرم میگفتند هنوز خیلی تا پانزدهسالگی و سنِ تکلیف تو مانده، ولی هی صبح و ظهر و شب نماز میخواندم. یک بار داشتیم با قطار میرفتیم جنوب. قطار در ایستگاه بود و من گفتم باید بروم نماز بخوانم. پدر و مادرم گفتند حالا دیگر توی قطار واجب نیست نماز بخوانی. ولی من از پنجره بیرون را نگاه کردم و دیدم یک روحانی دارد وضو میگیرد. مادربزرگم هم کلی کیف کرد که بَهبَه، عجب بچّهی مؤمنی دارم و خدا الهی حفظت کند! خلاصه ما را بُرد پایین و من هم به جای مُهر، سنگی را گذاشتم جلوی خودم و پشتِ سرِ آقا شروع کردم به نماز خواندن. یک دفعه صدای سوت قطار بلند شد و دیدم پدرم دارد میدود به طرفم! من را بلند کرد روی دوشش و گفت قطار دارد راه میافتد، تو داری توی این سن و سال نماز میخوانی؟... آن صحنهی "هامون" از این جور داستانهای کودکی میآید. مادرم تکهتکه بخشهای نماز را میگفت و من تکرار میکردم و جلو میرفتم تا از حفظ شوم. صحنهای هم که حمید خودش را میاندازد داخل حوض، کاری است که خودم در بچگی جلوی مادربزرگم کرده بودم. او نمیدانست شنا بلدم. من شیرجه رفتم توی حوضِ خانه و نمیآمدم بالا و مادر بزرگم هم میزد توی سر و کلّهاش که وای، نوهام غرق شد!» (کارنامهی چهلساله، گفتگوی مانی حقیقی با داریوش مهرجویی، 1392).
**********************************************************
10- مقامات پنجگانه که مهندس سلیمی بر آن تأکید میکند چیست؟

در فیلم سکانسی وجود دارد که هامون در دفتر مهندس سلیمی بابت عدم فروش دستگاههای تست خون شماتت میشود. مهندس سلیمی (با بازی حسین سرشار) سعی میکند با یادآوریِ مقامات پنجگانه به حمید هامون وی را در فروش دستگاهها (بخوانید: قالبکردنِ دستگاهها) به دکتر سروش (با بازی فتحعلی اویسی) یاری دهد. اما این سکانس یکی از همان سکانسهایی است که مهرجویی برای رسانیدن مدت زمان فیلم به حداکثر 120 دقیقه، بخشی از آن را حذف کرده است. ما در این مجال، با استناد بر فیلمنامهی "هامون"، متنِ این سکانس را بصورت کامل آوردهایم، تا بالاخره شرحِ هر پنج مقام مشخص شوند. با هم میخوانیم:

سلیمی (دستِ هامون را میگیرد و میکِشَد): « دِ، اذیتم نکن دیگه. راه بیفت. امروز این دستگاهها حتماً باید به دکتر سروش پِرِزانتِه بشن و هیچ کس جز تو نیست. تویی و این تو بودی، تو، تو، (رو به روی هامون میایستد) که در اون جلسهی کذایی از مرغوبیت دستگاهها دم زدی، تعریف کردی، ذوقزده شدی. خیال کردی اسباببازیه (صدایش را پایین میآورد) حالا پونصدتا از این دستگاهها مونده روی دستمون تو انبارو داره خاک میخوره...»
هامون: « خیلی خُب، اگه پونصدتا مونده من رَدِش میکنم...»
سلیمی: « راس میگی؟»
هامون: « قول میدم. هر پونصدتا رو...»
سلیمی: « جونِ من؟»
هامون: « آره.»
سلیمی: « جونِ من میتونی؟»
هامون: « هر پونصدتا رو واسَت رَدِش میکنم بِرِه.»
سلیمی: « خُب، شیوهی برخوردمون چیه؟»
هامون: « شیوهی برخوردمون چیه؟»
سلیمی: « چیه؟»
هامون: « چیه؟»
سلیمی (با لحنی حکیمانه): « مقامات پنجگانه... »
هامون: « مقامات پنجگانه، یعنی سِیر و سُلوکِ عارفانه در جهت فروش و معامله.»
سلیمی: « این شِرّ و وِرّا چیه؟ خانمِ لشکری، لطفاً مقامات پنجگانه رو توضیح بدین...»
خانم لشکری در حالی که پشت مینیکامپیوتر نشسته است پاسخ میدهد.
خانم لشکری: « نیازِ خریدار، جلبِ توجه...»
سلیمی: « نیازِ خریدار و جلبِ توجّه. که این دوتا مقامو من خودم طی کردم و برای امروز قرار و مدارشو گذاشتم. خُب، مقامِ سوم؟ (رو به خانم جعفری) خانمِ جعفری؟...»
خانم جعفری: « ذِکرِ مَزیّتِ کالا.»
سلیمی: « ذکرِ مَزیّتِ کالا، یعنی پِرِزِنتِیشنِ کالا. که در این مرحله فروشنده با حضورش، با برخوردش، با اطمینان و استحکامی که از سر و روش میباره... حمید، باز نشستی...»
هامون: « بابا، مُخَم داره میتِرِکه.»
سلیمی: « اصغر آقا، کجایی؟ بابا بیا یه چایی بهش بده حالش جا بیاد. حمید، اینارو برای تو دارم میگم... مرحلهی چهارم؟»
هامون: « اعتراضِ خریدار.»
سلیمی: « نه. رفعِ اعتراضِ خریدار. این ظریفترین و مشکلترین مرحلهست. اینجا باید حواسِت خوب جمع باشه. چون هر اعتراضی علامتِ خوبیه. اگر خریدار بگه نه، نمیخوام، علامتِ خوبیه. اگه بگه فایده نداره، گرونه، بازم علامتِ خوبیه. عاملِ مهم اینه که در برابرِ اعتراض خریدار نباید جرّ و بحث کرد. نباید گفت نه. نباید گفت شما اشتباه میکنین. حتی اگر اشتباه کنه، نه، ابداً، بلکه اعتراضِ خریدار رو باید حل کرد.»
هامون به طرف راهرو میرود. سلیمی به دنبالش. دست او را میگیرد و میکِشَد.
سلیمی: « تو که پاک آبروی ما رو بُردی. تو خجالت نمیکشی؟ اینها اولین قدمهایی یه که ما تو کلاسهای آموزشیمون به این بچه مدرسهایها درس میدیم. اون وقت تو...»
هامون و پشت سرش سلیمی وارد اتاق بزرگِ سلیمی میشوند.
هامون: « باباجون من مدیر نمایش و تبلیغاتم، فروشنده که نیستم.»
سلیمی کاتالوگ دستگاهها را به کفِ دستِ هامون میکوبَد.
سلیمی: « اینجا همه فروشندهان. این کاتالوگ، دستگاه رو هم که بلدی راه بندازی. پس یادت باشه که به اعتراضِ طرف خوب توجّه کنی. حرفِ طرف که تموم شد اون وقت اعتراضِ اون رو براش تکرار میکنی تا خودش هم بشنوه. اگر خواست اعتراض کنه، میذاریم اعتراض کنه. بذار این قدر اعتراض کنه تا از نفس بیفته... و بعد ما شروع میکنیم و اوّل از همه میگیم وِری اینتِرِستینگ (Very Interesting)، چقدر جالبه که آقای فلانی و فلانی هم از این چیزا رو میپرسیدن و بعد یکییکی با ارائهی مدرک و دلیل و منطق نشون میدیم که چقدر از شناختِ دستگاه غافلن...»
منشی با شتاب از راهرو وارد اتاق سلیمی میشود.
منشی (هراسان): مهندس سلیمی، مهندس سلیمی، از پایین زنگ زدن. ژاپنیها دارن میآن بالا.»
سلیمی: « آخ... اومدن.»
**********************************************************

به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است.
حکایتِ هامون، حکایتی طولانی است که گویی نقطهی پایانی ندارد. مهرجویی در تمامی سیسال گذشته علیرغم فعالیتهای سینمایی و ادبی متعددی که داشته همواره مورد این پرسش قرار گرفته که چرا ادامهی سرنوشتِ هامون را نمیسازید؟

در نشست نقدِ کتاب جدیدش با عنوان "در خرابات مُغان" که در محل فروشگاه شهرکتاب برگزار شد، باز در مقابل این پرسش قرار گرفت و چنین پاسخ داد:
داریوش مهرجویی: « انقدر به هامون گیر ندهید! هامون را ساختم و تمام شد و رفت. این هامون دیگر من را بیچاره کرده و هر جا که صحبت از کارهایم میشود، حرفِ هامون هم به میان میآید. مرتب میگویند... باباجان، پری هامون است، سارا هامون است، سنتوری هامون است.» (اول شهریورماه سال 1391)
برای تماشای ویدئوی این اظهارنظرِ مهرجویی در نشستِ شهرکتاب، لطفاً روی این لینک کلیک کنید.
برای حُسنِ اختتامِ این مطلب، توجه شما را به تماشای نسخهی 120 دقیقهای از فیلم سینمایی "هامون" که برای شرکت در جشنوارههای خارج از کشور آماده شده بوده و حاوی زیرنویس انگلیسی است، جَلب میکنم. با بررسیهایی که بعمل آوردهام این کاملترین نسخه از فیلم است که در دسترس علاقمندان قرار میگیرد.
برای دانلود کاملترین نسخهی در دسترس از فیلم سینمایی "هامون" (1368) با حجم 700 مگابایت، روی این لینک کلیک کنید.





















































نام من افشین است. در حال حاضر در نيمه دوم از دهه چهارم زندگی خود می باشم. ذهنی تنوعگرا دارم و هر روز روی موضوعی متمرکز میشوم و به کنکاش در رابطه با آن موضوع می پردازم. مایل بودم اطلاعات بدست آمده را در گاوصندوق ذهن خودم بایگانی نکنم و به دیگران نیز سهمی دهم. به همین جهت با پیشنهاد یکی از دوستان اقدام به تاسیس این وبلاگ نمودم. بیشتر سعی در باز کردن گره های ذهنی خود در رابطه با "آنچه گذشته است" دارم و کلا یکی از علاقمندان به دهه 1970 میلادی هستم. اتفاقا بخش عمده ای از وقایع هنری - سیاسی - فرهنگی در ایران و جهان در همین دهه ي (به اعتقاد من) "طلایی" رخ داده است. اما این علاقه باعث ايجاد محدودیت مطالب این وبلاگ نخواهد شد. كما اينكه خواهید دید تنوع در اين مجال حرف اول را ميزند. با من همراه باشيد و مرا از نظرات ارزشمندتان با اطلاع نماييد. از همه شما عزيزان ممنون و متشكر هستم.