سالها پيش كه شايد نه ساله بودم، شبي پدرم دختربچه خردسالي را به خانه ما آورد.

اين دختربچه كه عرب‌زبان بود و به زحمت فارسي صحبت مي‌كرد، يكي از فرزندان نگهبان زميني بود كه پدر سالها پيش به اسم برادر بزرگم كرده بود و با وقوع انقلاب و آغاز شدن آتش جنگ، برادر كه در ينگه دنيا تحصيل مي‌كرد قادر به آمدن به ايران نبود. در نتيجه زمين بصورت بلاتكليف باقي مانده بود. نه مي‌شد فروختش، نه مي‌شد ساختش و نه نديد گرفتش. پدرم نگهباني در اين زمين بكار گماشت تا ضمن سكونت خودش و خانواده‌اش در اين محل، از آن پاسداري نيز بكند. اسم اين نگهبان كه در مناطق جنوبي كشور با عنوان "ناطور" خوانده مي‌شوند، كاظم بود. كاظم عرب‌زبان بود و چندين بچه‌ي قد و نيم‌قد داشت. غالب بچه‌هاي كاظم دختر بودند و اتفاقاً سيماي برخي از آنها بامزه و تودل‌برو بود. اما از آنجائيكه كاظم و خانواده‌اش فرهنگ اجتماعي پاييني داشتند، سر و رو و لباس اين بچه‌ها هميشه كثيف بود.

پدرم كه از زبان عربي سر درمي‌آورد سعي مي‌كرد با حفظ رابطه عاطفي با كاظم و خانواده‌اش آنها را بر وظيفه‌اي كه بدان‌ها سپرده بود، تشويق كند. يكي از زمين‌هاي نزديك به زميني كه كاظم نگهبان آن شده بود را عده‌اي گاوميش‌دار استفاده مي‌كردند. يعني پيش مي‌آمد كه براي سر زدن به كاظم به آن منطقه برويم و يكهو با منظره‌اي به اين ترتيب مواجه شويم كه يك پسربچه شش ساله سوار بر گاوميش‌ سیاهِ غول‌پیکری باشد كه بصورت يك گله شش تا ده‌تايي، خيس از آبِ شط به سمت زمين كناري مي‌رفتند. پدر با وساطت كاظم از اين گاوميش‌داران عرب‌زبان شير پرچرب و خوش‌طعمي مي‌خريد. گاهي به دعوت كاظم بداخل آلونكي مي‌رفت كه اين خانواده‌ي پرجمعيت در آن سكني داشتند و چاي مي‌خورد و خوش و بشي مي‌كرد. پدر روحيات اعراب جنوب كشور را مي‌شناخت و سعي مي‌كرد سياستي بخرج بدهد كه در نهايت هم كاظم از اينكه سرپناهي دارد راضي باشد و هم زمين حفظ شود.

آن شب پدر همراه با يكي از دخترهاي خردسال كاظم به خانه آمد. دختربچه خجالتي بود و با كسي حرف نمي‌زد. مادر با ديدن اين منظره برآشفته شد و اول با پدر جر و بحث كرد كه اين چه كاري بوده كه كردي و پدر و مادرش چطور راضي شدند كه دخترشان را به تو بسپارند كه با خودت به خانه بياوري. پدر هم با خنده تكرار مي‌كرد كه وقتي از اين دختربچه پرسيدم آيا به خانه‌ي ما مي‌آيي گفت باشد و پدر و مادرش هم اجازه دادند. هرچند اين حرف‌ها براي مادرم پذيرفته نبود اما چاره‌اي نداشت و اين مهمان ناخوانده را بايد امشب سكني مي‌داديم. بلافاصله به حمام رفت و دختر را با خود به آنجا برد و تكرار كرد كه هيچوقت اجازه نمي‌دهد اين دختر با اين سر و وضع و كثيفي که دارد توي رختخواب برود.

مادر شست و شست و وقتي اين دو از حمام بيرون آمدند، دختربچه رنگ و رويي پيدا كرده بود. مادر شكايت مي‌كرد كه موهاي بافته‌شده‌اش بقدري كثيف بود كه از هم باز نمي‌شده. لباس تميزي به او داديم و در اين يكي دو ساعت پاياني شب سعي كرديم با او مهربان باشيم. نه گريه كرد و نه دلتنگ پدر و مادرش شد. در صورتيكه من كه دو برابر سن او را داشتم در شرايط يكسان چنان كولي‌بازي در مي‌آوردم كه گوش فلك را كَر مي‌كرد. يادم است نقاشي مي‌كشيد و كتابها را نگاه مي‌كرد. شيطاني هم نكرد. سعي مي‌كرد رفتارش متين باشد. حرف هم اصلاً نمي‌زد و حتي وقتي پدر به زبان عربي او را در نقاشي‌كشيدنش تشويق مي‌كرد، پاسخ نمي‌داد.

صبح فرداي آن شب، مادر با تحكم از پدر خواست حين رفتن به اداره دختربچه را به خانه‌اش برساند و ديگر از اين مهرباني‌هاي بي‌مقدمه و نابه‌جا نكند. اين ماجرا گذشت. در سركشي‌هاي بعديِ پدر من هم او را همراهي مي‌كردم. ديگر با اين دختربچه و خواهرانش دوست شده بودم. با هم بازي مي‌كرديم. بازي‌هايي كه در آنها مكالمه نقش زيادي نداشت، مثل گرگم به هوا و از اين قبيل. هميشه اين يادآوري در حضور من صورت مي‌پذيرفت كه اين دختر همان دختربچه‌اي است كه مدتها پيش يك شب در منزل ما خوابيده بود. پدر بي‌احتياطي هم مي‌كرد، مثلاً باز به دخترك مي‌گفت آيا حاضري يكبار ديگر به منزل ما بيايي و شب بخوابي و "خوشبختانه" او با خنده رد مي‌كرد. خوشبختانه از اين بابت كه من نمي‌دانستم اگر اين تك و تعارف‌ها مؤثر واقع مي‌شد، مادرم چه طوفاني به راه مي‌انداخت.

همسر كاظم در منازل همسايه‌هاي آن خيابان به نظافت مشغول مي‌شد و اين امر مَمَر درآمد خانواده‌ي كاظم بود. كاظم خود كار كه نمي‌كرد هيچ، احتمالاً اهل دود و دم هم شده بود و خرج روي دست اين خانواده‌ي پرجمعيت مي‌گذاشت. آهسته آهسته دختربچه‌ها بزرگتر شدند و بواسطه گرماي هوا و وضعيت جوي آن ناحيه، بصورت زودهنگام اندام انسان‌هاي بالغ را بدست مي‌آوردند. مدتي بود پدر از اينجا و آنجا مي‌شنيد كه همسر كاظم علاوه بر نظافت كردن خانه‌ها به فاحشگي هم مي‌پردازد. به كاظم تذكر داد كه جلوي زنش را بگيرد. كاظم پدر را تهديد كرد كه زمين را تصاحب مي‌كند و اينكه بعد از گذشت دهسال اقامت، او از اين زمين حق آب و گِل دارد. پدر متوجه شد رابطه‌اي كه اين مدت سعي كرده بود حفظ كند مختل شده، به سراغ وكيل رفت و واسطه‌اي تعيين شد تا با كاظم صحبت كند. اين ميان خبرها بدتر شده بود. زنِ كاظم دخترانش را هم براي فاحشگي مي‌بَرَد! ديگر جاي تأمل نبود. پدر مبلغي را كه كاظم طلب كرده بود تا زمين را تخليه كند از طريق واسطه بدستش رسانيد و بلافاصله پس از تخليه شدنِ زمين، قفل‌ها را عوض كرد. پس از آن ناچار شد زمين را با قيمتي پايين‌تر از آنچه ارزش داشت بفروشد. زيرا زمين هنوز به نام برادرم بود و براي رفع مشكل قانوني صدور سند مالكيت، هر خريداري از بهاي زمين مي‌كاست.

حدود پنج‌سال بعد كه براي تعطيلات نوروز به شهرمان رفته بودم، روزي سوار تاكسي شدم. آن زمان‌ها نشستن دو نفر روي صندلي جلوي تاكسي‌ امري متعارف بود، پس من و مردي ديگر جلو نشستيم. روي صندلي عقبِ تاكسي هم سه زن عرب‌زبان با لباس‌هاي معمولشان نشستند. حين رانندگي، اين سه زن كه دو نفرشان بسيار جوان بودند شروع كردند به غش‌غشِ خنده و ريسه رفتن‌هايي كه جلب توجه بقيه سرنشينان تاكسي را مي‌كرد. راننده از توي آيينه به اين سه نگاه مي‌كرد و متلك مي‌گفت و مرد كناردستي من هم توجهش جلب شده بود. كنجكاوي‌ام تحريك شد و از آيينه عقب به اين سه نفر نگاهي انداختم.

وقتي توي آيينه زن كاظم را شناختم ميخكوب شدم. دو نفر ديگر دخترانش بودند. يكي از آن دو، همان دختربچه‌ي ساكتي بود كه يك شب مهمانِ خانه‌ي ما شد. همان كه شبيه دختربچه‌ي كبريت‌فروش در داستان هانس كريستين‌آندرسن بود. هر سه آرايش غليظي كرده بودند كه ظرافت شهري نداشت و بيشتر براي جلب توجه عوام و شايد همزبانان خودشان بود.

دختربچه‌ي مهمان ما هنوز زيبا بود.

از اين ديدار آخري، بيست و دوسال گذشته است. اينك و در بزرگسالي با داستان تقريباً مشابهي مواجه شده‌ام. همكلاسي دخترم، دختر بااستعداد و زيبايي است. پدرش فوت شده و پس از هزار و يك پيچ و خم، يك آشنايي دورادور با خانواده خانم من پيدا مي‌كند. مادر اين دخترك قيد و بند چنداني بر اخلاقيات نداشته و هنوز ندارد. تحصيلات و هنري هم ندارد كه از اين طريق كسب درآمد كند. در حال حاضر بهر طريق درآمد مناسبي دارد و بهترين‌ها را براي دخترش فراهم مي‌كند. حتي بيشتر از بهترين‌ها. اما زندگي داخل خانه‌شان به سامان نيست. پدرهاي دوره‌اي دارد. منزلشان اجاره‌اي است. گاهي بواسطه مقتضياتي كه اين مادر صلاح مي‌داند به ناگهان و ميان امتحانات دختر، براي يكي دو هفته به دوبي يا تهران مي‌روند و باز بر‌مي‌گردند. چهره مادر بگونه‌اي است كه همسرم محترمانه از معاشرت با وي عذر خواست، اما قبول كرد تا زماني در اين شهر زندگي مي‌كنند دخترك به منزل ما رفت و آمد داشته باشد. خانواده پدر مرحومش از ايران مهاجرت كرده‌اند و او ناچار است با همين مادر و خواهرانِ او زندگي كند و بزرگ شود. دختري هنرمند و باهوش است، درس‌هاي مدرسه را با يكبار شنيدن سركلاس ياد مي‌گيرد. به نقاشي، موسيقي و كاردستي علاقه دارد. هدفش رفتن به هنرستان است و دوست دارد در زمينه بازيگري تحصيل كند. الگوي خود را در بازيگري خانم "سحر دولتشاهي" مي‌داند. زيباست. معصوم است.

ديشب پيش خودم فكر مي‌كردم. ياد دختر كاظم افتادم. موي بر تنم سيخ شد. آيا زندگي در چنين خانه‌اي مي‌تواند از اين دختر همساني چون مادرش بسازد، يا خودش به تنهايي قادر است از اين شرايط برهد؟ وظيفه‌ي ما در قبال او چيست؟ آيا براي دختر كاظم هم مي‌شد كاري كرد تا چنان عاقبتي بر او واقع نشود؟

 

پی نوشت: متوجه شدم این داستان را هفت سال پیش در همین وبلاگ نوشته بوده ام. متن خاطره را تغییری ندادم. شاید قیاس آنچه پیشتر نوشته بودم و آنچه امروز از همین جریان می نویسم بتواند تغییرات روحیِ مرا نمایش دهد. اما سئوالم پابرجاست. چه باید کرد؟