ولی!

تقریباً شاید چهارده پونزده سال پیش [بود] که به توسط یکی از دانشجوهای من یه آقایی به دفتر من در دانشکده‌ی صدا و سیما اومد تا با هم صحبت بکنیم. ایشون از ایتالیا اومده بود و گفت که من نماینده‌ی پاوروتی در ایتالیا هستم و از طرف ایشون هم دارم میام این‌جا با شما صحبت بکنم. [حالا] پاوروتی کیه؟ بزرگترین خواننده‌ی اپرایِ دنیا! گفتم موضوع چیه؟ ایشون گفتش که آقای پاوروتی کارهای شمارو (اینایی که سی‌دی شده) همه رو شنیده. خیلی هم دوست داره این کارهارو. بطوریکه راه می‌ره و به شعرِ فارسی اینارو می‌خوونه! واسه‌ی من خیلی عجیب بود همچین چیزی. گفت ایشون من رو مأمور کرده بیام این‌جا با شما صحبت بکنم که اگر موافق باشید همین قطعات رو و یا چیزهایی که حالا جدیداً نوشته‌اید (توی همین سبک و سیاق باشه) برای یه ارکستر سمفونیک بزرگ بنویسید. هر سُلیستی رو از هر جای جهان خواستید ما میاریم براتون. بهترین نوازنده‌ها در اختیارتون. که ایشون می‌خواد کنسرت برگزار بکنه با آثار شما. به زبان فارسی! خب، یه همچین پیشنهادی آدم رو حیرت‌زده می‌کنه دیگه! خیلی چیز عجیبیه. یعنی اگر این اتفاق بیفته موسیقی ایران یک شبه رهِ هزار ساله میره. یعنی شهرتی در دنیا پیدا می‌‌کنه که با هیچ چیز دیگری یک هزارمش رو هم نمی‌توانید بدست بیارید. بعدش ایشون گفتش که ما طراحی کردیم که برای سال آینده سه ماه تور اروپا داشته باشیم، در هر شهری هم که بریم ارکستر سمفونیک اون شهر در اختیار ما خواهد بود. با سُلیست‌هایی که همراهمون خواهند بود. هر چی که شما بخواهید. رهبریش رو خودِ شما باید انجام بدید. چون موسیقی هم مال خودته رهبریش هم با خودت باشه. بعد از اون دو ماه سه ماه استراحت داریم بعد میریم تور آمریکا، اونجا [برنامه] داریم... و برای قطعاتتون و رهبری‌ای که شما انجام میدید ما دستمزدی رو میدیم که... البته اینا غیر از اون پخش ماهواره‌ای است، غیر از اینی است که سی‌دی میشه اینا، غیر از تمام این حرفها... رقم‌هایی رو ایشون گفت که واسه من خیلی عجیب غریب بود. یعنی اصلاً هیچ‌وقت به ذهنم نمی‌رسید یه همچین رقمی رو به یه آهنگسازی بدن، ولی ظاهراً واقعیت داره. اونجا درآمدها این‌چنینی است و پولای این‌چنینی هم میدن. که گفت حالا شما اگه موافق باشید که من یه قراری بذارم با خودِ آقای پاوروتی، شمارو دعوت کنیم بیایین ایتالیا. اونجا در حضور خودِ ایشون با هم قرارداد رو بنویسین و امضا کنین که شما شروع کنین به کار. که در تابستون دیگه ما این تور رو راه بندازیم و بریم. گفتم حالا اجازه بدید من برم یه مشورتی بکنم، باشه! [بعد] ایشون تقریباً دوازده سیزده‌تا شماره تلفن به من داد که مالِ دفترش بود توی ایتالیا. گفتش که هر کس که زنگ بزنه اونجا، [مثلاً] مَنِیجرِ شما به ما زنگ بزنه از هر جای اروپا، ایران، آسیا، هر جایی که هستن (فکر می‌کرد ما کلی مَنِیجر داریم در گوشه کنارِ دنیا!) که با هر زبونی صحبت بکنن ما اونجا داریم کسانی که جواب بدن راحت، بدون مشکل. بنابراین مشکل ارتباط با ما نخواهید داشت. این شماره تلفن‌ها، با هر کدومش صحبت کنید می‌توونه که مشکل رو حل کنه. البته نمی‌گفت که خودِ من صحبت کنم، [می‌گفت] مَنِیجرهاتون صحبت کنن. گفتم باشه. که گفتم بگذارید من مشورت بکنم خبرشو ظرف چند روز بهتون میدم. اومدم موضوع رو با آقای مرادخانی مطرح کردم. که آقا یه همچین ماجرایی است و اون‌چه که من به عنوان فقط آهنگساز این کارها و رهبری ارکستر به من می‌دن رقمی است (این چیزی که ایشون گفت) که ما می‌توونیم موسیقی مملکت رو احیا کنیم، اصلاً زنده‌اش بکنیم! [و] من حداقل نصف بیشتر از این پول رو می‌دم به هنرستان‌ها ساز بخرن، کتاب بخرن، ساختمون رو درست بکنیم، خیلی کارهای اساسی انجام بدیم. باقیش هم به عنوان بورس و این چیزها بدیم... مگه من خودم چقدر پول می‌خوام؟ من هم اون مقداری که لازم دارم برمی‌دارم. تازه به غیر از اون چیزهایی که بعداً میاد و اصل کاریِ اونجاست! که ایشون هم گفت به‌به، چقدر خوب و اینا. من از ویژگی‌های این کار گفتم که اگر واقعاً چنین اتفاقی بیفته خب، برای موسیقی ایران چه خواهد شد اصلاً! چه تحولی ایجاد میشه! ایشونم گفت بذار منم یه مشورتی بکنم، با یه جاهایی، خبرت می‌کنم. گفتم باشه. که قرار گذاشتیم و چند روز بعد ایشون تماس گرفتن که بیا با هم یه صحبتی بکنیم. من رفتم اونجا، گفتم چی شد؟ گفتن که بله من با یه جاهایی صحبت کردم، [اون‌جاها به من] گفتن که آقای روشن‌روان می‌دونه که پاوروتی تا حالا چند دفعه توی اسرائیل کنسرت داده، یا نه؟ ما می‌دونیم! گفتم خب که چی؟ گفتش که یعنی این‌که ما خیلی دلمون می‌خواد که این اتفاق بیفته، موسیقی ایران اصلاً در دنیا مطرح بشه، «ولی» به آقای روشن‌روان بگید قبل از این‌که این سفر رو بره، خانواده‌اش رو از مملکت خارج بکنه، ببره و خودش هم رفت دیگه هم برنگرده! چون اگر برگرده ما ناچاراً تو فرودگاه می‌گیریمش! [چرا؟] بخاطر این‌که اون بابا تا حالا چندین بار مثلاً در اسرائیل کنسرت داده. بنابراین این قضیه همون‌جا تمام شد. اتفاقی که می‌توونست اصلاً زندگی من رو این رو اون رو بکنه [و] من رو به یه چهره‌ی بین‌المللی در موسیقی تبدیل بکنه [و] موسیقی ایران رو اصلاً در دنیا شکوفا بکنه، وجهه‌ای برایش ایجاد بکنه و خیلی چیزهای دیگه. تموم شد، به همین سادگی!

بخشی از گفتگوی آرته (مرکز تهیه تاریخ شفاهی فرهنگ و ادب و هنر معاصر ایران) با کامبیز روشن‌روان (موسیقیدان و آهنگساز ایرانی)

آپلود عکسآپلود عکسآپلود عکسآپلود عکسآپلود عکس

کامبیز روشن‌روان در ایام جوانی و تحصیل در آمریکا

آپلود عکس

از راست: کامبیز روشن روان، علیرضا قربانی، ارسلان کامکار ، ناصر فرهنگ فر - ارکستر سمفونیک تهران - سال ۱۳۷۷

آپلود عکس

کامبیز روشن‌روان به نوه‌ی خود پیانو می‌آموزد

آپلود عکسلوچینانو پاوروتی، مشهورترین خواننده‌ی تِنور دنیا!

برای گوش دادن به صدای اصلی استاد روشن‌روان در روایت خاطره‌ی بالا لطفاً به این لینک بروید.

قدرت رسانه – این قسمت: نور شهادت

نسل من با عبارتِ ترکیبیِ باریدنِ «نور شهادت» از چهره‌ی رزمندگان صادقی که برای نبرد با دژخیمانِ بعثی به جبهه‌های نزاع حق علیه باطل می‌رفتند و به درجه‌ی رفیع شهادت نایل می‌شدند، از دیرباز مأنوس و آشناست. این عبارت چنان با وسواس در تک‌تک خاطرات و شرح حال شهدا استفاده می‌شد که کم‌کم باوری در ذهن ما قوّت گرفته بود مبنی بر اینکه این عبارت ریشه در دین و مذهب ما مسلمانان شیعی دارد و چه‌ بسا امامان معصوم ما نیز پیش از شهادت دچار چنین حالتی شده بوده‌اند و اطرافیان و خود ایشان پیش از حادث شدن آن ضایعه بدین‌سان از قریب‌الوقوع بودنش مطلع شده و با قلبی مطمئن و لبخندی بر لب به پیشواز این لحظه و قطع ارتباط ابدی با دنیای فانی قدم نهاده‌اند.

من مطمئنم این حسی مشترک در میان نسل ماست و برای حصول اطمینان از اینکه مرور سال‌ها و ایام مرا دچار خطای پنداشتی نکرده باشد در این خصوص در فضای مجازی دست به جستجو زدم. بیائید دو نمونه را با هم مرور کنیم:

 

یکی از دوستان شهید [حسن نوابی] برایمان تعریف کرد که: هروقت از عملیاتی سالم برمی گشتیم حسن غمگین می‌شد. هر وقت که زخمی میشد، افسوس می‌خورد. می‌گفت: «دوستانم شهید شدند و من ماندم. نمیدانم چرا خدا این بخشش رو از من دریغ می‌‌کند». در عملیات خیبر تیری به کلاهش خورد و آن را به طرفی پرت کرد. پس از اتمام نبرد با خنده گفت: «کاش این تیر به سرم میخورد نه کلاهم». در عملیات کربلای پنج خیلی شاداب و نورانی شده بود. به قول بچه‌ها: «نور شهادت در چهره اش دیده می شد». ما یقین پیدا کرده بودیم که شهید می‌شود. یک روز از قرارگاه آمد و بقایای سه گردان را به یک گردان تبدیل کرد و گفت: «مسئولیتش را خودم به عهده گرفتم» من امشب برنمی گردم...

 

سال 1361 در منطقه گرده شیر که تعداد ما پنجاه نفر بود و تعداد دشمن به گفته یکی از دشمنان به اسارت درآمده هفتصد و پنجاه نفر بودند. از ساعت یک بامداد تا هفت صبح درگیر بودیم، آن شهید [فریدون نور] ما را تشویق می کرد و به ما روحیه می‌داد و می‌گفت : «شجاعانه در مبارزه حق علیه باطل تلاش کنید که خداوند یار و یاور شما خواهد بود و از شهادت هیچ ترسی نداشته باشید» و با همین صحبتهای گرانقدر وی بود که توانستیم تعداد زیادی از نیروهای دشمن را به هلاکت رسانده و یک نفر را هم اسیر کنیم. البته شش نفر از همسنگرهای ما به درجه‌ی رفیع شهادت نایل آمدند. آن شهید واقعاً عاشق شهادت بود و از مرگ نمی ترسید و نور شهادت در چهره اش نمایان بود. تا اینکه در دی ماه 1361 به درجه رفیع شهادت نایل آمد...

 

دو نمونه‌ی بالا را خواندید؟ نمونه‌ی سوم را نیز بخوانید که حاصل مکالمه‌ی دو رزمنده در جبهه است:

 

اولی: خوبی؟

دومی: می‌دونی، من قبلش توی چادرِ بیمارستان صحرایی بالای سرش رفته بودم...

اولی: آره، می‌دونم. حیف. دکتر گروهان هم گفت حالش خوب می‌شه.

دومی: ولی نشد. من نیگاش کردم. من نیگاش کردم و فهمیدم که موندنی نیست. یه دقیقه بعدش، اون بیچاره مُرد.

اولی: باز همون‌جوری شد؟

دومی: همون جوری! نیگاش کردم و... باز همون نور یا هر چی که اسمش هست رو توی چهره‌اش دیدم. من می‌دونستم می‌میره، می‌دونستم!

اولی: ببین من برای این قضیه توضیحی نمی‌توونم بدم، ولی...

دومی: لازم نیست توضیحی بدی، مگه چی می‌توونی بگی؟ اصلاً کی هست که بتوونه این جریان رو برای بقیه توضیح بده؟ من فقط می‌خوام که تو و بقیه باور کنین که من اون نور رو دیدم. این تمام چیزیه که من از شما و بقیه بچه‌ها می‌خوام. حرف منو باور کنین. من این نور رو می‌بینم!

 

نمونه‌ی سوم بین دو رزمنده‌ در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل در دهه‌ی شصت شمسی رد و بدل نمی‌شد. این گفتگویی بود که نخستین‌بار بینندگان شبکه‌ی CBS آمریکا دقیقاً شصت و یک سال پیش شاهد آن بودند.

گفتگویی میان سروان فیل ریکِر (اولی) و سرجوخه فیتزجِرالد (دومی) که در ژانویه‌ی سال 1945 و در نبرد فیلیپین انجام شده بود. امّا این گفتگو هم واقعی نبود! این دو شخصیت ساخته و پرداخته‌ی نویسنده‌ی خوش‌قریحه‌ی آمریکایی، «راد سِرلینگ» بودند که در اپیزود نوزدهم از فصل اوّل سریال منطقه‌ی بین‌الطلوعین (منطقه‌ی گرگ و میش، The Twilight Zone) بکار رفت. در این اپیزود سربازی پیش از کشته‌شدن هم‌رزمانش نوری را در چهره‌ی آنان مشاهده می‌کند و پیشاپیش مطلع می‌شود که این دوست نیز بزودی روی در خاک می‌کشد تا این‌که روزی حین تماشای چهره‌ی خودش در آیینه، این نور را در صورت خود نیز می‌بیند.

سریال منطقه‌ی بین الطلوعین (The Twilight Zone) بین سال‌های 1959 لغایت 1964 از تلویزیون آمریکا پخش شد و پس از یک فترت چند ده ساله در میانه‌ی دهه‌ی هشتاد میلادی از سر گرفته شد و سپس از سال 2019 مجدداً در دستورکار تولید قرار گرفت. در این سریال هر اپیزود، داستانی مستقل و مجزا داشته و مرز میان خیال و واقعیت را در هم می‌آمیزد. در ابتدای هر قسمت، راد سِرلینگ چند جمله‌ای را برای آشنایی مخاطبین با فضای غریب و وهم‌آلودی که در این اپیزود شاهد آن خواهند بود بیان می‌دارد تا بینندگان زودتر با فضای داستان خو بگیرند و در آن غرق شوند. این سریال در تلویزیون ایران نیز دوبله و پخش شده و تاریخ پخش آن به سال‌های ابتدایی دهه‌ی پنجاه شمسی و پیش از وقوع انقلاب اسلامی بازمی‌گردد. نام سریال در آن زمان به «برزخ» تغییر یافته بوده که عنوانی نزدیک به مفهوم لاتین آن می‌باشد. زیرا برزخ نیز دنیایی است که نه واقعیت است و نه ماورأ!

اعتقاد من این است که مفهوم بارشِ «نور شهادت» از این اپیزود نشأت گرفته و وارد فرهنگ ایرانیان در دوره‌ی جنگ هشت‌ساله با کشور عراق گردیده است. شما چه نظری دارید؟

برای تماشای اپیزود The Purple Testament از سریال منطقه‌ی بین‌الطلوعین (The Twilight Zone) لطفاً روی این لینک کلیک کنید.