نام: واحد خاکدان

متولد: هفتم آذرماه سال 1329 در تهران

شغل: نقاش

تاریخ نقل خاطره برای دانشنامه فرهنگ و هنر معاصر ایران: 16 اسفندماه سال 1394

عنوان خاطره: واحد و اردشیر... حسن و خانوم حنا!

یک روز یکی از هم‌دوره‌ای‌های دانشکده، که خانمی بود، به من زنگ زد و گفت که شوهر سابقش از آمریکا آمده و کارگردان تئاتر کودک است... و این شخص «اردشیر کشاورزی» بود که قبل از اینکه به تهران بیاید با «جیم هِنسِن» در [برنامة تلویزیونی مشهوری بنام] sesame street کار کرده بود. این برنامة کودکان که خیلی هم معروف است، از تلویزیون آمریکا پخش می‌شد. اردشیر از آمریکا آمد و من برای اولین بار او را می‌دیدم و پیش از آن همدیگر را ندیده بودیم. آدم خیلی عجیبی بود، خیلی کم‌حرف و ساکت بود، جدّی بود، عاشق تئاتر کودکان بود و [بالاخره هم] اسمش در فهرست نام‌آورانِ تاریخ تئاتر کودک در ایران ثبت شد. یک روزِ سردِ زمستانی پیش من آمد و گفت که دوست دارد شروع به کار بکند. بهش گفتم تو نمی‌توانی در شرایط فعلی در تهران کار بکنی، چون به دلایل عدیده و مشکلاتی که از [زمان وقوع] انقلاب در این زمینه بوجود آمده فعلاً تئاترها تعطیل شده‌اند و اتفاقی نمی‌افتد. گفت نه من دلم می‌خواهم یک کاری بکنم و هر چه شد بادا باد! به او گفتم کجا می‌خواهی تئاتر را اجرا کنی؟ گفت «تئاتر شهر»! به او گفتم تئاتر شهر بسته است و آنجا اصلاً اتفاقی نمی‌افتد. گفت من دنبال [کارش] خواهم رفت و سعی می‌کنم آنجا را بگیریم و همانجا کار بکنیم. به او گفتم از من چه می‌خواهی؟ گفت من قصد دارم در آنجا یک تئاتر عروسکی اجرا کنم و خیلی دوست دارم عروسک‌ها و صحنه‌اش را تو طراحی کنی. گفتم اگر از دستم بربیاید با کمال میل [قبول می‌کنم]. [به واقع] فکر نمی‌کردم این آدم اینقدر جسور و کلّه‌شق باشد و دنبال [انجام این کار] برود، ولی [رفت و] چند روز بعد پیش من آمد و ساکش را باز کرد و یک manuscript (داستان) گذاشت جلوی من و گفت این [متن] نمایشنامه‌مان است و این هم کلیدِ تئاتر شهر! [مسئولین فرهنگی] یک کلید به او داده بودند و گفته بودند می‌توانی از درب عقبی داخل بروی و [تأکید کرده بودند که] از کدام اتاق‌ها می‌توان استفاده کرد. من خیلی تعجب کردم، [بالاخره] یک روز با هم پاشدیم و رفتیم [همان] درب را باز کردیم و داخل تئاتر شهر شدیم. [در بدو ورود شاهد بودیم که] واقعاً تئاتر حالت خیلی متروکه‌ای داشت و وضع [ساختمان] خیلی بد بود. [آن سال] زمستان سردی شده بود و اصلاً هیچ شوفاژی [داخل تئاتر شهر] کار نمی‌کرد و بهرحال وضعیت چندان دلنشینی نبود. اولین کسانی که [پس از انقلاب در] آنجا شروع به کار کردند، من و خودِ اردشیر بودیم. من طراحی‌ها را کردم و پول هم برای خرید material نبود، با مکافاتِ بسیار توانستیم مقداری بودجه از [ادارة] تئاتر بگیریم تا مقداری پارچه و تعدادی وسایل خیلی ابتدایی بخریم. ولی [خیلی رو راست باید بگویم که] اکثر material که برای [این] نمایشنامه استفاده شد از آشغال‌هایی بود که در انبار [تئاتر شهر] پیدا کرده بودیم. قصه‌ای هم که به من داده بود قصه‌ای بود که من [از قبل] می‌شناختم و غیرایرانی و در اصل انگلیسی بود. لوبیای سحرآمیز. فقط پس از [گذشت] دو سه هفته از اینکه ما [دو نفر] شروع به کار کردیم 20 الی 30 نفر بدون اینکه چشمداشت یا توقع دریافت دستمزد داشته باشند در همان اتاق مشغول به کار کردن شده بودند. همه جور آدمی [با تخصص‌های مختلف] در آنجا مشغول بود، از خیاط و نجار گرفته تا... بعد که نمایشنامه روی صحنه رفت خیلی گُل کرد. [چون] برای آن موقع کار تازه و خیلی جذابی بود. هم [نمایشنامه] حالت musical داشت، [هم] عروسک‌ها آواز می‌خواندند و هم موسیقی و [همین‌طور] هیجان زیادی [به همراه] داشت. فکر می‌کنم همین قضیه باعث شد من نیز وارد کارهای کودکان بشوم و از آنجا به بعد چند کار نمایشی برای «تئاتر شهر» و هم برای «صدا و سیما» انجام دادم که بیشتر توأم بودند با طراحی ماسک و صحنه و امثالهم. معروف‌ترینِ این کارها «قصة کرم شب‌تاب» نام داشت که آن را هم با اردشیر کشاورزی کار کردم. [تدارکات] این نمایشنامه خیلی مفصل‌تر بود. [کار من شده بود طراحیِ کُلّ] صحنه 15 متریِ عریضِ تئاتر شهر بعلاوة صحنه‌هایی بسیار پُرکار. بیاد می‌آورم زمانی که می‌خواستند این نمایش را برای پخش در تلویزیون ضبط کنند من هم داخل «استودیوی سیّار» که محل استقرار کارگردان تلویزیونی بود رفتم تا ببینم دکور و صحنه‌ای که من ساخته‌ام روی مونیتور به چه صورت دیده می‌شود. کارگردان تلویزیونی این نمایش که یک خانم بود، کلید را زد و دکور روی مونیتور آمد. او مرتب توی میکروفون خطاب به فیلمبردار می‌گفت آقای فلانی، به شما گفتم دوربین را روی صحنه بگیر تا ما صحنه را ببینیم. فیلمبردار پاسخ می‌داد خانم این که می‌بینید همان صحنه است. خانم کارگردان می‌گفت امکان ندارد صحنه باشد، این حتماً یک کارت‌پُستال است که جلوی [لنز] دوربین گذاشته‌اید! بعد که آدم‌ها از جلوی دوربین رد شدند مطمئن شد چیزی که می‌بیند صحنة نمایش است. یعنی [قصد دارم بگویم که] صحنة نمایش را مثل یک illustration یا یک [تابلوی] نقاشی کار کرده بودم. گمان می‌کنم این کار هم در تاریخ تئاتر عروسکی ایران باقی مانده باشد...

بروشور نمایش عروسکی حسن و خانوم حنا (لوبیای سحرآمیز)