آنکه گفت: نزن!

مرتضی احمدی را غالب ایرانیان میشناسند. هنرمندی رُکگو و بسیار بااستعداد که اگر در آبانماه سال 1303 در تهران به دنیا نمیآمد، حتماً هنر و فرهنگِ یکصدسالِ اخیر این سرزمین چیزی کم داشت. او اصالتاً تفرشی بود اما چون در تهران به دنیا آمد و در همین شهر بزرگ شد، ارادت خاصی نسبت به این شهر داشت و در این راستا چندین کتاب و فرهنگ لغات و اصطلاحات نوشته که همگی منتشر نیز شده است. همچنین بعلت علاقهی وافرش به پیشپردهخوانی و ترانههای کوچه و بازاری، چندین مجموعه شامل ترانههای قدیمی و خاطرهانگیزِ مردم کوچه و بازار را با صدای خودش ضبط کرده که تاکنون تعدادی از این ترانهها توسط انتشارات بتهوون در اختیار علاقمندان قرار گرفته است. مرتضی احمدی بازیگر بسیار قابلی بود و در فیلمهای سینمایی و سریالهای تلویزیونی متعددی نقشآفرینی کرده است.


همچنین او در عرصهی دوبله نیز آثار بیادماندنیای را به یادگار گذاشته است که شخصیت «روباه مکار» در مجموعهی کارتونی ژاپنی «ماجراهای پینوکیو» از آن جمله میباشد. نکتهای که تقریباً همگان از آن اطلاع دارند این است که این مجموعهی کارتونی فاقد ترجمهی دیالوگهای ژاپنی بوده و مرتضی احمدی و کنعان کیانی و نادره سالارپور و ناهید امیریان با توجه به کلیّت قصهی پینوکیو و بصورت بداهه نسبت به دوبلهی آن اقدام نمودهاند که لطفِ نتیجهی کار را دو چندان کرده است.

بهرحال من قصد ندارم در اینجا به تشریح فعالیتهای گستردهی مرتضی احمدی بپردازم و پیشنهاد میکنم برای اطلاع از زوایای دیگر شخصیت این هنرمند به پادکست «صدای خیال» مراجعه کنید. امّا همانطور که پیشتر نیز گفتم، مرتضی احمدی فردی رُکگو بود. کما اینکه بارها این رُکگویی در زمان جوانی و پیشپردهخوانیها کار دستش داد. او در سیام آذرماه سال 1393 دارِ فانی را وداع گفت، ولی دقیقاً ششماه پیش از مرگ یعنی در 24 خردادماه، علیرضا مرادی (خبرنگار خبرگزاری ایرنا) مصاحبهای با وی انجام داد که مرتضی احمدی طی این گفت و گو به نقل خاطرهای از حضورش در زمان وقوع یک حادثه مهم تاریخی پرداخته است. او که تا پیش از این تاریخ به این خاطره هیچگونه اشارهای نکرده بوده با زیرکی نکتهای را در متن آن گنجانید و از تریبون خبرگزاری رسمی منتشر کرد که شاید چنین کاری تنها از مرتضی احمدی برمیآمد. با هم متن خاطره را میخوانیم:
من هم بچه راهآهن بودم و هم کارمند اونجا. با بچه محلها و دوستانِ همکار تیم خوبی درست کرده بودیم. یه روز (بهار سال 1324 بود) آقایی به اسم «ناصر فخرآرایی» که به «ناصر یه گوش» معروف بود (چون نصف یکی از لالههای گوشش بریده شده بود) اومد سر تمرین فوتبال ما. گفت من با بچههای دوشان تپه یه تیم تشکیل دادیم میخوایم با شما مسابقه بدیم. گفتم من شنیدم تو خیلی بیرحمی و توی بازی زیاد خطا میکنی. گفت نه قول میدم آروم بازی کنیم. گفتم اگه بچهها رو بزنی بد تلافی میکنمها. خلاصه قول داد خطا بازی نکنه. چند روز بعد هم بازی کردیم تا اینکه وسطهای بازی، شاپور سرحدی (یکی از بازیکنامون که اتفاقاً همین چند ماه پیش فوت شد) رو همین فخرآرایی زد. من دفاع بازی میکردم. دویدم تا وسط زمین و محکم زدم به ساق پاش. دعوامون شد و همین درگیری کمکم باعث دوستی ما شد. با هم رفت آمد داشتیم. وضع مالی بسیار بدی داشت. بعدها فهمیدم توی یه چاپخونه تو خیابون لالهزار کار میکرده. چاپخونه تعطیل شده بود و اون هم بیکار. خلاصه با هم سینما میرفتیم، تفریح میکردیم و اینا. اما یه دفعه وضعش تغییر کرد و تندتند لباس عوض میکرد. من مشکوک شده بودم تا اینکه یه روز اومد و گفت احمدی، میخوای شاه رو ببینی؟ (اون موقع بهمن سال 1327 بود) گفتم آره، گفت یه برنامهای تو دانشگاه تهران هست شاه میاد تو هم بیا با من بریم. سه روز بعد با هم رفتیم. ناصر یه دوربین چهارگوش هم دستش بود. تقریباً آخرهای سالن نشسته بودیم. شاه که اومد ناصر بلند شد ازش عکس بگیره. ظاهراً توی دوربینش کُلت بود و منم نفهمیدم که یه دفعه دیدم شاه دور خودش پیچید و افتاد. سرلشکر شمعدوست که کنار شاه بود هفت تیرش رو کشید. تا شاه گفت نزن، اون زد و جا در جا ناصر فخرآرا رو کُشت. درها رو بستن و شروع کردن به سئوال و جواب کردن. منم گرفتن. گفتن با کی اومدی؟ گفتم با فخرآرایی. گرفتنم و تا چهارِ صبح شیش بار ازم بازجویی کردن. بعد که دیدن من هر بار همون صحبتها رو میگم، چهار صبح هم منو بردن در خونمون و تحویل پدرم دادن. گفتن به شرطِ اینکه از تهران خارج نشی. البته بعد از اونم هیچوقت سراغ من نیومدن. شاه هم دو روز رفت بیمارستان و بعد یه چسبی روی صورتش زدن و گفتن به خیر گذشته.

میدانیم در هر داستانی سه رُکن درام را شکل میدهند، یک رُکن قهرمان است و رُکن دوّم ضدقهرمان. سومین رُکن نیز راوی یا شاهد ماجراست. مرتضی احمدی راوی این داستان است و با مقدماتی که تعریف میکند «ناصر فخرآرایی» دقیقاً در جایگاه ضدقهرمان قرار گرفته است. حالا شما بگوئید، قهرمان این داستان کیست؟
نام من افشین است. در حال حاضر در نيمه دوم از دهه چهارم زندگی خود می باشم. ذهنی تنوعگرا دارم و هر روز روی موضوعی متمرکز میشوم و به کنکاش در رابطه با آن موضوع می پردازم. مایل بودم اطلاعات بدست آمده را در گاوصندوق ذهن خودم بایگانی نکنم و به دیگران نیز سهمی دهم. به همین جهت با پیشنهاد یکی از دوستان اقدام به تاسیس این وبلاگ نمودم. بیشتر سعی در باز کردن گره های ذهنی خود در رابطه با "آنچه گذشته است" دارم و کلا یکی از علاقمندان به دهه 1970 میلادی هستم. اتفاقا بخش عمده ای از وقایع هنری - سیاسی - فرهنگی در ایران و جهان در همین دهه ي (به اعتقاد من) "طلایی" رخ داده است. اما این علاقه باعث ايجاد محدودیت مطالب این وبلاگ نخواهد شد. كما اينكه خواهید دید تنوع در اين مجال حرف اول را ميزند. با من همراه باشيد و مرا از نظرات ارزشمندتان با اطلاع نماييد. از همه شما عزيزان ممنون و متشكر هستم.