شبح دختري در وان حمام

نميدانم شما در آپارتمان زندگي مي‌كنيد يا هنوز اين خوش‌شانسي را داشته‌ايد كه در منزلي ويلايي ساكن باشيد. در اين دوره و زمانه كه وضعيت امنيت خراب شده بيشتر مردم ترجيح مي‌دهند در واحدهاي آپارتماني زندگي كنند. حداقل اين باور به درست يا غلط وجود دارد كه امنيت واحدهاي آپارتماني بيشتر است. من هم پس از ترك منزل رويايي دوران كودكي‌ام مدتي قريب به پانزده شانزده سال است كه در آپارتمان بسر مي‌برم. زندگي آپارتماني تجربيات خاص خود را دارد. يكي از مهمترين خصوصيات اين نوع زندگي ، اجتماعي‌تر بودن آن است. زيرا در اين حالت عده‌اي در يك مجتمع آپارتماني و در كنار هم زندگي مي‌كنند و اگر مشكلي براي مجتمع بوجود آيد همه بايد باهم اين معضل را حل كنند. با توجه به فقر فرهنگي ما ايرانيان در تصميم‌گيري‌ها و توافق‌هاي دستجمعي ، قبول مسئووليت مديريت يك مجتمع آپارتماني امري بسيار ناراحت‌كننده و اعصاب‌خرد‌كن است. معمولاً مدير آپارتمان در طول مدت مسئووليت خود حرف‌هاي گزاف بسياري مي‌شنود و با آدم‌هاي جور واجوري مي‌بايست سر و كله بزند. سكنه‌ي يك مجتمع پاسخ هر سئوال يا مشكلي را از مدير آپارتمان مي‌خواهند و اين امر با نظر به اينكه مدير نگون‌بخت از بابت قبول اين مسئووليت هيچگونه درآمدي ندارد ، به نظر امري غيرعادلانه ميرسد.

بگذريم. مقصود من از مطرح كردن اين بحث ، نزديك كردن شما خوانندگان به موضوع اصلي بود. در طول چند سال ابتدايي سكونت در آپارتمان ، پدرم عضو هيئت مديرهِِِ‌ي آپارتمان بود و غالب شب‌ها مدير آپارتمان و پدر در منزل ما به بحث و تبادل نظر در مورد مسائل و مشكلات پيش‌رو مي‌پرداختند. اين دو كه همسن و سال هم بودند ناچار مي‌شدند با آدم‌هاي عجيب و غريبي سر و كله بزنند. يكي از اين موارد آقاي دكتري بود كه همراه با همسر جوان و پسر خردسالش در طبقه‌ي سوم آپارتمان سكونت داشتند. دكتر ماجراي ما كه اسم واقعي او را نخواهيم گفت و تنها از او با نام دكتر "چ" ياد خواهيم كرد يكي از برجسته‌ترين دندان‌پزشكان شهر بود. دكتري حدوداً چهل ساله و كمي فربه كه ظاهري موقر و متين داشت. خانواده‌ي سه نفره‌ي آنها به نظر بي‌نقص ميرسيد. البته خانم آقاي دكتر زن خاصي بود. با كسي نمي‌جوشيد و يكي دو باري كه با او برخورد داشتم به مانند پرنده‌اي بود كه در اضطراب دائمي از حمله‌ي صياد بسر مي‌برد. تا اينكه آقاي دكتر "چ" چند برخورد خشن از خود نشان داد كه از شخصي با تحصيلات و منش او بدور بود. او در پاسخ پدر كه به وي محترمانه اعتراض مي‌كرد چرا چهارچوب درب جديد منزل خود را بقدري جلو آورده كه جلوي درب اتاقك شوتينگ زباله را هم گرفته ، گفته بود: "اي بابا. همه سكنه‌ي اين آپارتمان شوت هستند." و درب خانه را بر هم كوفته بود. چندي بعد خانم دكتر را هراسي شديد از حمله‌ي مهاجمين ناشناخته در بر گرفت. با وجوديكه امكان تعرض كسي در تراز و طبقه‌اي كه اين خانواده سكونت داشتند ميسر نبود ولي براي تمامي پنجره‌ها و بالكن سفارش احداث نرده‌ي حفاظي را داد كه قادر بود از نفوذ مگس و پشه هم جلوگيري كند چه رسد به اينكه دزدي بخواهد به خانه وارد شود. روزي ديگر به در منزل ما آمد و از مادر كمك خواست. اين امر مصادف بود با زمانيكه دكتر "چ" (كه اصليتي مشهدي داشت) به مشهد رفته بود و خانم دكتر تنها بود. ترس از تنهايي بر او غلبه كرده بود. بالاخره فشارهاي عصبي خانم دكتر مؤثر واقع شد و اين خانواده براي هميشه به شهر مشهد نقل مكان كردند. خريدار واحد آپارتماني آنها اولين كاري كه كرد برداشتن نرده‌هاي حفاظتي به هم فشرده بود.

يكسال بعد. روزنامه ايران. صفحه‌ي حوادث. خبري نقل شده بود از زني كه در مشهد با تفنگ دو لول همسر پزشك خود را هدف گلوله قرار داده و آقاي دكتر پس از اصابت گلوله‌ها در دم كشته شده بود. در اين خبر كه تا چند روز جزئيات آن با آب و تاب فراوان درج ميشد نقل گرديده بود كه خانم آقاي دكتر پس از پي بردن به خيانت همسر خود با تفنگي كه همسرش براي روز مبادا و جهت حفاظت از خانواده تهيه كرده بود ، شوهر را از بين برده است.

بعدها دوست مشتركي تأييد كرد كه اين پزشك همان آقاي دكتر "چ" بوده است.

هيچگاه از عاقبت خانم آقاي دكتر با خبر نشدم.

----------------------------------------------------------------

مدتي پيش فيلمي را تماشا مي‌كردم كه مرا به ياد اين خاطره انداخت. فيلمي محصول سال 2000 با نام What Lies Beneath ، به كارگرداني رابرت زمه‌كيس و بازيگري هريسون فورد و ميشل فايفر. در اين فيلم زوجي ميانسال و خوشبخت ، تنها دختر خود را به دانشگاه مي‌فرستند. مادر دلتنگ دختر است ولي تلاش خود را مي‌كند تا با سرگرم شدن به كارهاي خانه‌ي زيباي خود از فكر و خيال بدور ماند. اين ميان اتفاقات عجيبي در خانه رخ مي‌دهد كه در ابتداي امر همه گمان مي‌برند زائيده‌ي تصورات خانم خانه است. همچون دري كه به محض نزديك شدن زن به آن باز مي‌شود يا چهره‌ي زني كه در وان پر از آب حمام مي‌افتد و با چشمان سبزش به خانم خانه مي‌نگرد. قاب عكسي كه پس از هر بار تعمير و جايدهي روي زمين افتاده و شيشه‌اش مي‌شكند. هريسون فورد كه بعنوان شوهر اين زن (با بازي ميشل فايفر) هنرمندانه نقش‌آفريني مي‌كند مردي است محقق و دانشمند كه شبانه‌روز در حال آماده كردن مقاله‌هاي پر ارزشش مي‌باشد و غالب اوقات خود را در لابراتوار دانشگاه مي‌گذراند. او كه نگران همسر خود شده وي را پيش دكتر روان‌پزشك مي‌فرستد. ميشل فايفر با اضطراب براي دكتر روان‌پزشك شرح وقايع مبهم اتفاق افتاده در خانه را مي‌دهد. دكتر روان‌پزشك از زن مي‌خواهد كه در مقابل اين موجود يا شبح غريبه مقاومت نكند و به او اين مجال را بدهد كه پيام خود را بگويد. بدين‌ترتيب اين بار كه قاب عكس از روي ميز به زمين افتاده و شيشه و قاب هر دو مي‌شكنند ، ميشل فايفر به پشت عكس قاب گرفته شده بدقت مي‌نگرد. چيزي كه قاب شده بود عكسي از آقاي دكتر و خانم است كه طي مراسمي از انجمني علمي نشان لياقت دريافت مي‌كنند. اين عكس بريده‌اي از روزنامه است. در پشت اين عكس يك آگهي وجود دارد. آگهي اعلام گم‌شدن يك دختر دانشجوي 23 ساله كه مدتي است از منزل خارج شده و هرگز بازنگشته است. زن نام اين دختر را روي سايت اينترنتي اشخاص گمشده جستجو نموده و عكسي از او مي‌بيند.

دختري زيبا با چشماني سبز رنگ.     

ميشل فايفر تحقيقات شخصي خود را ادامه مي‌دهد. مشخص ميشود اين دختر ، دانشجوي همسرش بوده و دوست صميمي زن اشاره مي‌كند كه حدود يكسال پيش آقاي دكتر و اين دختر را در كافه‌اي خارج از شهر مشاهده كرده كه با يكديگر درگيري لفظي داشته‌اند. ميشل فايفر عكس دختر را به هريسون فورد نشان مي‌دهد و از او مي‌پرسد كه آيا اين دختر را مي‌شناسد؟ دكتر با ترديد انكار مي‌كند. شبح "مديسون اليزابت فرانك" دست آقاي دكتر را رو مي‌كند و نهايتاً هريسون فورد اعتراف مي‌كند كه پس از مدتي رابطه عاشقانه داشتن با اين دختر ، قصد داشته از وي جداشود اما بعلت درگيري عاطفي شديد وي ناچار به برخورد فيزيكي شده و اين امر در نهايت به قتل وي با خفه كردن درون آب رودخانه‌ي شهر منتهي شده است... اما دكتر اظهار مي‌كند كه در حال حاضر به شدت پشيمان است و پيشنهاد مي‌كند چطور است تمامي اين ماجراها را فراموش كنند گويي چنين اتفاقي هرگز نيفتاده است. همسر قبول نمي‌كند و از دكتر مي‌خواهد كه تلفن ادارهِ‌ي پليس را گرفته و خود را معرفي كند...

----------------------------------------------------------------

از اين به بعد را برايتان تعريف نخواهم كرد و تنها از شما دعوت مي‌كنم با تماشاي اين فيلم ، دو ساعت پركشش و نفس‌گير را شاهد باشيد. به قول رابرت زمه‌كيس ، درصورتيكه آلفرد هيچكاك به تكنولوژي ديجيتالي امروز دسترسي داشت احتمالاً فيلم‌هاي خود را چنين مي‌ساخت.  

در پايان جا دارد از موسيقي متن زيباي اين فيلم ياد كنم كه ساخته‌ي آلن سيلوستري است. آلن سيلوستري با وام‌گيري از سبك تعليق‌آميز برنارد هرمان (آهنگساز غالب آثار مشهور هيچكاك همچون رواني ، سرگيجه و غيره) موزيكي درخور اين فيلم ساخته و من در اينجا لينك دانلود موسيقي تيتراژ ابتدايي و پاياني فيلم را براي شما عزيزان قرار مي‌دهم. لازم بذكر ميدانم كه فايل يادشده‌ بصورت زيپ‌شده بوده و بدون نياز به اسم رمز قادر به باز كردن آن خواهيد بود.

  

يك خاطره‌ي تلخ از مدرسه و جنگ

"بچه‌ها ، بچه‌ها... شلوغ نكنين. اين دختر كوچولو كه مي‌بينين با من اومده دختر منه. اسمش مريمه. از شماها يكسال كوچيكتره و امروز اومده تا شاگردهاي مامانش رو ببينه. باهاش مهربون باشين"

اين عبارات از دهان خانم عاشوري در آمد. سال 1360 بود و من تازه وارد دبستان شده بودم. خانم عاشوري اولين معلمم بود. خانمي بسيار مهربان كه كولي‌بازي‌هاي مرا در اولين سال تحصيلم تحمل كرد. او كسي بود كه وقتي فهميد من درست از پس تنهايي به دستشويي رفتن بر نمي‌آيم در خصوصي‌ترين امور به من كمك كرد. آن روز دختر كوچكش را با خود به دبستان آورده بود تا كنجكاوي وي را ارضا نمايد.

پس از شنيدن مقدمه‌ي بالا ، هر يك از بچه‌هاي كلاس از روي محبت خالص دختر را دعوت به نشستن در كنار خود كردند. مريم دختر خجالتي‌اي بود و بالاخره در رديف اول كنار دو تا از همكلاسي‌ها نشست و پس از مدتي كه مادرش را در حال درس دادن تماشا كرد حوصله‌اش سر رفت و مشغول كشيدن نقاشي شد. خانم عاشوري در پايان كلاس ، نقاشي مريم را به ما نشان داد و بچه‌ها براي مريم دست زدند. مريم از گوشه چشم بچه‌ها را نگاه ميكرد و به آنها لبخند ميزد. زنگ تفريح خورد و مريم و مادرش از كلاس خارج شدند. آن شب در خانه با شور و شوق داستان آمدن يك دختربچه را به كلاس درس پسرها تعريف كردم. بچه‌ها تا چند روز بعد هم از خانم عاشوري مي‌خواستند كه باز مريم را با خود به كلاس بياورد. غافل از آنكه اين اولين و آخرين ديدار بچه‌هاي كلاس اول دبستان فردوسي اهواز با مريم بود.

چندي بعد خانم معلم ديگري جايگزين خانم عاشوري شد. وقتي بچه‌هاي كلاس با بهت سراغ خانم عاشوري را گرفتند به آنها گفته شد كه منزل خانم عاشوري بمب خورده و خانم عاشوري زخمي و تحت مداواست. ظاهراً آن روز مادر در آشپزخانه مشغول پخت غذا بوده و مريم نيز در حياط بازي مي‌كرده است. هواپيماهاي عراقي آن منطقه را بمباران مي‌كنند و مريم از بين مي‌رود. خانم عاشوري را از زير آوار در آوردند ولي مادر سراغ جگرگوشه‌اش را مي‌گرفته و پس از شنيدن آن خبر تلخ چنان در افسردگي فرو مي‌رود كه تا چند سال قادر به تدريس نبوده است.

خانم عاشوري چند سال بعد مجدداً به مدرسه بازگشت و به بچه‌هاي كلاس اول دبستان درس عشق و اميد به زندگي را داد. چندي بعد خدا نيز به او دو پسر داد. زندگي ادامه داشت. گرچه به سختي...