اينك آخر الزمان!
يكي از روزهاي بهمنماه سال 1370 ، ساعت 9:45 پيش از ظهر ، اهواز
زمستانهاي اهواز معمولاً زياد سرد نيست. سركلاس درس شيمي نشسته بوديم. دبير شيمي آدمي خشك ، جدي و معتقد به كارش بود. مردي بود با پوستي بطرز غيرعادي سفيد ، صورت كاملاً اصلاح كرده و ظاهري هميشه مرتب. تقريباً هيچكس خندهاش را نديد. با جديت به تدريس ميپرداخت و هيچگونه شوخي يا سبك شماردن درس توسط دانشآموزان را بر نميتابيد. كسي را از كلاس بيرون نميكرد زيرا احدي اصلاً جرأت زدن حرف اضافه در كلاس را نداشت. حتي شر ترين بچههاي كلاس.
از طرفي كلاس درس شيمي از ابتداي دوره دبيرستان براي من به يك كابوس بزرگ تبديل شده بود. مادرم دبير شناختهشده شيمي در دبيرستانهاي دخترانهي شهر بود. طبيعتاً دبيرهاي با سابقه همديگر را ميشناختند و معمولاً من بلافاصله توسط ديگر دبيران شيمي شناسايي ميشدم. از اين روي سر هر جلسه از درس شيمي مرا پاي تخته سياه ميخواندند و از من سئوالات درسي ميپرسيدند. بعدها پيش خودم اينطور قضيه را تفسير كردم كه دبيرهايم حدس ميزدند چون مادر من دبير شيمي است پس وضع شيمي من بايستي بهتر از بقيه همكلاسيها باشد. پس براي تشويق بقيه به اين درس مرا صدا ميكردند تا مثل بلبل جواب سئوالات را بدهم. خوب. حقيقت ماجرا اين بود كه من علاقهي چنداني به شيمي نداشتم و به اين درس در حد متوسطي علاقمند بودم. بهرحال صدا كردنهاي متوالي من توسط دبيران در كلاسهاي شيمي باعث شد به هنگام انتخاب رشتهي كنكور سراسري سراغ رشتهي ديگري بروم كه حتي در آن از حروف "ش" "ي" هم استفاده نشده باشد!
ساعت 9:45 پيش از ظهر. كلاس درس از ساعت 9 صبح شروع شده و من دائماً ساعتم را نگاه ميكنم تا ببينم كي ساعت 10:30 و زنگ تفريح ميرسد. نگاهش ميكنم. سرش پايين است و درسش را ميدهد. اما ميدانم. يكهو سكوت ميكند و بعد برميگردد طرف من و با اشاره ميگويد كه برو پاي تخته. عجب گرفتاري شدم! خوش به حال بقيه بچهها كه اين مشكلات را ندارند. من حتي حق اشتباه كردن را هم ندارم. لابد همه فكر ميكنند در منزل ما دائماً كلاس شيمي برپاست و ما شبانهروز در حال حفظ جدول مندليف هستيم.
ساعت 9:50 پيش از ظهر. خدا اين زكرياي رازي را لعنت كند. مگر نميشد بدون علم شيمي زندگي كرد؟ توروخدا ببين. هوا هم دلش گرفته و ابرها هي دارند انبوهتر و انبوهتر ميشوند. اصلاً همه چيز غمناك و تراژيك شده. ميدانم. امروز هم از آن روزهاست. حتماً اين دفعه اگر اشتباه كنم يكي دو تا متلك بارم ميكند. تا حالا كه خودش را نگه داشته و چيز بدي نگفته.
ساعت 9:55 پيش از ظهر. اي خدا. اين ساعت چرا نميگذرد؟ اصلاً بگذار به ساعت نگاه نكنم. تصور كن يك آن از زمان غافل شوي و بعد ببيني كه ساعت 10:29 است! عجب كيفي دارد. چرا هوا اينقدر تاريك شد؟ عجب ابري شده. حتماً باران شديدي در پيش است. من هم كه لباس باراني نپوشيدهام. صبح كه آسمان اينقدر گرفته نبود...
هوا رفته رفته تيرهتر و تيرهتر ميشد. اين تاريك شدن به حدي ادامه پيدا كرد كه دبير شيمي تبديل به جسمي متحرك و ضدنور شده بود و بچهها جز شبحي از وي چيز ديگري نميديدند! مگر ميشود؟ وسط صبح دارد شب ميشود؟
رسماً شب شد. چراغهاي كلاس درس به يكباره روشن شدند. دبير جدي شيمي هم كمكم از رو رفت و به كنار پنجره كلاس درس رفته و آسمان سياه بيرون را تماشا كرد. يكي از بچهها از آن عقب گفت:
"آقا ، روز قيامت شده!"
بند دل همه پاره شد. اي واي. راست ميگفت. اين تفاسير شبيه همان است كه در قرآن آمده كه در روز قيامت زمين و آسمان به هم دوخته شده و وحشت همه بني بشر را در بر ميگيرد. كلاس به هم ريخت. بچهها دل به دريا زدند و طرف پنجره كلاس هجوم آوردند. دبير شيمي بدون نشاندادن هرگونه عكسالعملي در چهرهاش ، در سكوت به بيرون نگاه ميكرد.
ساعت 10:10 پيش از ظهر. رعد و برقي زده شد. همزمان صداي زنگ تفريح مدرسه بلند شد. همه چيز غيرعادي شده بود. چرا الان زنگ تفريح را زدند؟ بچهها جرأت بيرون آمدن از كلاس درس را نداشتند. شايعهي فرا رسيدن روز قيامت دهان به دهان ميگشت. دبير شيمي با اخمي بر چهره از كلاس خارج شده ، راهي دفتر مدرسه شد. آسمان برقي ديگر زد. رگباري شديد باريدن گرفت. باراني كه قطرههاي آن سياه و روغني بود...
ابر سياهي كه آن روز شهر اهواز رادر بر گرفت و باعث وحشت عمومي شد حاصل دود چاههاي نفت مشتعل كويت بود كه توسط ارتش عراق به آتش كشيده شده بودند. روزانه شش ميليون بشكه نفت (معادل 950 هزار مترمكعب) ميسوخت و به هوا ميرفت. باد مساعد اولين تودهي دود را به سوي خوزستان آورده بود. بارش باران نيم ساعتي ادامه داشت و سپس متوقف شد. در اين فرصت مدرسه را تعطيل كردند و ما با تمامي قوا به سوي خانههايمان دويديم. شايعهي روز قيامت همچنان معتبر بود و همه دوست داشتند در اين آخرين لحظات پيش نزديكان خود باشند.
باران از ظهر به بعد ادامه يافت و تا غروب باريد. جالب بود كه هرچه زمان ميگذشت هوا روشنتر و روشنتر ميشد تا اينكه آسمان غروبكرده هويدا گرديد. در جايجاي حياط خانه بركههاي رنگارنگ آب (كه حاصل شكست نور در روغن همراه با قطرههاي باران بود) تشكيل شده بود. درخت انگور داخل حياط كه مايه مباهات پدر بود پس از اين باران جهنمي ديگر سر و شكل عادي نيافت و به بار ننشست.
نام من افشین است. در حال حاضر در نيمه دوم از دهه چهارم زندگی خود می باشم. ذهنی تنوعگرا دارم و هر روز روی موضوعی متمرکز میشوم و به کنکاش در رابطه با آن موضوع می پردازم. مایل بودم اطلاعات بدست آمده را در گاوصندوق ذهن خودم بایگانی نکنم و به دیگران نیز سهمی دهم. به همین جهت با پیشنهاد یکی از دوستان اقدام به تاسیس این وبلاگ نمودم. بیشتر سعی در باز کردن گره های ذهنی خود در رابطه با "آنچه گذشته است" دارم و کلا یکی از علاقمندان به دهه 1970 میلادی هستم. اتفاقا بخش عمده ای از وقایع هنری - سیاسی - فرهنگی در ایران و جهان در همین دهه ي (به اعتقاد من) "طلایی" رخ داده است. اما این علاقه باعث ايجاد محدودیت مطالب این وبلاگ نخواهد شد. كما اينكه خواهید دید تنوع در اين مجال حرف اول را ميزند. با من همراه باشيد و مرا از نظرات ارزشمندتان با اطلاع نماييد. از همه شما عزيزان ممنون و متشكر هستم.