مي‌گويند خانم آستريد ليندگِرِن عادت داشته در قبرستان قدم بزند. مسلماً قبرستان‌هاي كشور سوئد مناطق سر سبز و خرم و البته آرامي هستند كه اين خانم نويسنده الهامات ادبي خود را از چنين مكاني دريافت ميكرده. بهرحال خانم ليندگرن نگاهش به مقبره‌اي افتاد كه نام دو برادر نوجوان روي آن حك شده بود. مدتي بعد در يك كنفرانس خبري (پس از نمايش فيلمي بر اساس نوشته‌اي از خودش) مشاهده كرد بازيگر هفت‌ساله‌ي فيلم پس از پايين آمدن از صحنه به سوي برادر بزرگترش رفت و جلوي پاي وي زانو زد و برادر بزرگتر پيشاني‌اش را بوسيد. اين صحنه و عشق دو برادر به يكديگر در نظر خانم ليندگرن بسيار زيبا و دلنشين آمد. سپس خانم ليندگرن سوار قطاري شد تا به شمال سوئد بازگردد و به صحنه‌هاي نامربوطي كه در اندك مدت گذشته شاهد بود فكر ميكرد كه چشم باز كرد و به مناظر بيرون از پنجره در طلوع خورشيد نگريست. به گفته‌ي خودش "صبحي سرد و زيبا بود... آنقدر زيبا بود كه گويي به اين دنيا تعلق نداشت".

اينگونه بود كه ايده‌ي دو برادر نوجوان و پديده‌ي مرگ و دنياي پس از آن به ذهن آستريد ليندگرن خطور كرد. سال 1973 بود و ليندگرن 66 ساله شده بود. خانم ليندگرن در آن روزگار نويسنده‌اي سرشناس بود. سري داستان‌هاي "پي‌پي جوراب بلند" يكي از مايه‌هاي شهرت عالمگير وي گرديده بود. اين سري داستان‌ها در غالب كشورهاي دنيا ترجمه و چاپ شده و كشور ما ايران هم از اين امر مستثني نبود. آستريد ليندگرن داستان برادران شيردل را بدين ترتيب نوشت كه :

در زمان‌هاي دور در كشور سوئد دو برادر با نام‌هاي اسكورپان ليون (با نام اصلي "كارل"، اسكورپان به زبان سوئدي به معناي "پيراشكي" است) 9 ساله (كه در فيلم 12 ساله است) و يوناتان ليون ، 13 ساله (كه در فيلم 16 ساله است) با هم زندگي مي‌كنند. اسكورپان مريض است (ظاهراً به بيماري سل مبتلاست) و مي‌داند كه علاجي براي دردش موجود نيست. او از مرگ مي‌ترسد و روزي اين ترس را با برادر مهربانش در ميان مي‌گذارد. يوناتان به برادر كوچكتر آرامش مي‌دهد. او مي‌گويد پس از مرگ ما به دنياي پشت ستاره‌ها خواهيم رفت كه نامش نانگيولاست. آنجا به همه خوش مي‌گذرد و كنار آتش مي‌نشينيم و براي هم قصه تعريف خواهيم كرد. اسكورپان كمي فكر مي‌كند و بعد با دلخوري به يوناتان مي‌گويد كه حالا آمديم و تو تا نود سالگي عمر كردي. آن وقت تكليف من چيست كه آنجا تنها كنار آتش بنشينم تا تو به من ملحق شوي؟ يوناتان اطمينان خاطر مي‌دهد كه در نانگيولا نود سال عمر ما در اين دنيا به مانند چند هفته زندگي كردن است. آيا تو نمي‌تواني تنها چند هفته منتظر من بماني؟ اسكورپان قبول مي‌كند. اما دست سرنوشت چيزي ديگر را رقم زده است. روزي يوناتان به خانه برميگردد و با ازدحام مردمي مواجه ميشود كه در مقابل منزل آتش‌گرفته‌شان جمع شده‌اند. اتاق اسكورپان در طبقه‌ي دوم است و زبانه‌هاي آتش اينك به اين طبقه رسيده‌اند. يوناتان خود را به طبقه‌ي دوم ميرساند و اسكورپان را از رختخواب بيرون مي‌كشد. شعله‌هاي آتش راه برگشت را مسدود نموده‌‌اند و يوناتان چاره‌اي ندارد. او اسكورپان را در بغل گرفته و از پنجره به بيرون مي‌پرد. نتيجه‌ي اين امر مرگ يوناتان از شدت برخورد به زمين و زنده ماندن برادرِ مسلول است. در مراسم تدفينِ يوناتان كشيش نام فاميل اين پسر شجاع را مبنا قرار داده و از وي بعنوان يك پسر "شيردل" ياد مي‌كند. اسكورپان نتوانسته در مراسم تدفين شركت كند و وضع مزاجي‌اش روز به روز رو به وخامت مي‌گرايد. روزي يك كبوتر سفيد را مي‌بيند كه كنار پنجره آمده و او را مي‌نگرد. اسكورپان گمان مي‌كند اين يوناتان است كه از سرزمين نانگيولا بدنبالش آمده. پس به رختخواب برگشته و همانجا به خواب ابدي مي‌رود. اسكورپان در سرزمين نانگيولا چشم باز كرده و خود را در يك بهشت واقعي مي‌يابد. سرزميني پر از شكوفه‌هاي زيباي گيلاس و درختان سبز و خرم. درياچه‌هاي زيبا و بالاخره يوناتان را مي‌بيند كه مشغول ماهيگيري است. اسكورپان از شادي فريادي كشيده به سمت برادرش مي‌دود و آندو يكديگر را در آغوش مي‌گيرند...

و اين تازه آغاز ماجراست. يوناتان براي اسكورپان تعريف مي‌كند كه تِنگيلِ دژخيم ، دره‌ي گل سرخ را كه در همجواري دره‌ي شكوفه‌ي گيلاس قرار دارد تصاحب نموده و قصد دارد بزودي به دره‌ي زيباي ايشان نيز حمله كند. يوناتان عضو گروهي است كه (بيشتر به گروه‌هاي مقاومت كشور فرانسه در زمان جنگ دوم جهاني مي‌مانند) قصد آزادسازي دره‌ي گل سرخ را داشته و در اين راستا فعاليت مي‌كنند. تِنگيل (كه شباهت اندكي به هيتلر دارد) زياده‌خواهي است كه يك سلاح مخفي را بعنوان آخرين تير تركش دارد. نام اين موجود كاتلاست. يك اژدهاي مؤنث درنده و آتش‌دم كه مخالفان را با نفسي با خاكستر يكي مي‌كند. اسكورپان از يوناتان مي‌پرسد كه براي چه به خود زحمت مبارزه داده ، خود را به خطر مي‌اندازد؟ و يوناتان پاسخ مي‌دهد چون آنوقت من ديگر يك "انسان" نيستم ، بلكه يك تكه خاك خواهم بود. يوناتان به دره‌ي گل سرخ مي‌رود و بوسيله‌ي كبوتران نامه‌بر از خود خبر مي‌دهد تا اينكه يك خودفروخته با كشتن كبوتران پيغام‌ها را بدست آورده و تِنگيل و مردانش را از وجود يوناتان شيردل در دره‌ي گل سرخ مطلع مي‌نمايد. اسكورپان در مي‌يابد كه بيش از اين تأمل جايز نيست و شبانه به سمت دره‌ي گل سرخ روانه ميشود. اسكورپان در چنگال گشتي‌هاي تِنگيل گرفتار شده و به دروغ مي‌گويد كه براي تماشاي مهتاب به بيرون از دره آمده است و اكنون پدربزرگش منتظر اوست. نگهبانان او را وارد قلمرو تِنگيل نموده و از وي مي‌خواهند كه آنها را به سمت منزل پدربزرگش رهنمون سازد. اسكورپان تصادفاً پيرمردي را مي‌بيند كه كبوتر نامه‌بري را پرواز مي‌دهد. با عجله از نگهبانان جدا شده و پيرمرد را در آغوش گرفته و در گوش او مي‌خواند كه به او كمك كند و وي را نوه‌ي خود بخواند. پيرمرد چنين مي‌كند و نگهبانان تِنگيل دست از سر اسكورپان برمي‌دارند. او كه ماتياس نام دارد همان كسي است كه به يوناتان نيز پناه داده و عضو گروه مقاومت است. در زيرزمين خانه‌ي ماتياسِ پير اسكورپان از ديدن يوناتان بسيار خوشحال ميشود و دو برادر يكديگر را در آغوش مي‌كشند. يوناتان اسكورپان را شماتت مي‌كند كه چرا خود را به خطر انداخته و به دره‌ي گل سرخ آمده؟ اسكورپان يادآوري مي‌كند كه چون نخواستم يك تكه خاك باشم! دو برادر ماجراهاي زيادي را از سر مي‌گذرانند و در نهايت تِنگيل شرور را با سلاح مخفي‌اش به درك واصل مي‌كنند اما اين ميان شعله‌هاي آتشِ كاتلا باعث ميشود يوناتان فلج شود. يوناتان كنار آتش رو به اسكورپان مي‌كند و از وي مي‌خواهد تا پيش از فلج كاملش او را (همچون مرتبه‌ي گذشته كه خود ، اسكورپان را بغل گرفته و نجات داده بود) بغل گرفته و با هم از دره‌ي گل سرخ به پايين بپرند. بدين ترتيب مي‌توانند به سرزمين نوراني خوشي‌ها يعني نانگيليما بروند كه وراي نانگيولا قرار گرفته است. آخرين سخنان از زبان اسكورپان است كه با شوق به برادرش مي‌گويد: "اوه ، نانگيليما... آره يوناتان آره... دارم نور رو مي‌بينم ، دارم نور رو مي‌بينم!".

داستان و به تبع آن فيلمي كه در سال 1977 از روي اين داستان ساخته شد (و نويسنده‌ي فيلمنامه‌اش نيز خودِ خانم ليندگِرِن بود) بسيار تأثيرگذار و پراحساس است. داستان عشق و دوستي‌هاي ابدي. عده‌اي يوناتان را استعاره‌اي از چه‌گوآرا دانستند و عده‌اي نيز پيام فيلم را سمي هولناك تلقي كردند كه از كودكي بر روح بچه‌ها مي‌نشيند. اين پيام كه بچه‌ها پس از تحمل سختي و مصيبت و يا نارضايتي به زندگي خود خاتمه دهند تا در عالم بهتري چشم باز كنند و به همين ترتيب از عالمي به عالم بعدي. اين فيلم در سال 1985 بصورت يك سريال داستاني نيز عرضه شد كه غالب ما آن را بصورت همين سريال در خاطر داريم. در اين سريال كه با نام "برادران شيردل" معروف بود خانم نوشابه اميري به زيبايي جاي اسكورپان صحبت كردند و براي بسياري تصور اسكورپان بدون تجسم صداي خانم اميري امري بعيد است.

تأثير اين اثر هنري در سوئد تا سالهاي سال بسيار قوي بود. وضع بگونه‌اي بود كه مردم سفارش مي‌دادند روي سنگ قبرشان حك شود: " به اميد ديدار در نانگيولا!" تا مدتها سوئد را با كتاب/فيلم/سريال "برادران شيردل" (با نام اصلي : Bröderna Lejonhjärta) مي‌شناختند. خانم آستريد ليندگِرِن يكي از محبوب‌ترين و قابل احترام‌ترين چهره‌هاي ادبي سوئد است كه نهايتاً در سال 2002 در سن 94 سالگي دار فاني را وداع گفت. لارس سودردال ، بازيگر نقش اسكورپان جوان تنها بازيگري بود كه اندك زماني پس از اتمام اين فيلم و در آوان بيست‌سالگي‌اش بازيگري را رها كرده و بصورت افراطي به امور مذهبي پرداخت بگونه‌اي كه بعنوان فرستاده‌ي مذهبي در آمريكاي جنوبي مشغول به خدمت شد. بقيه بازيگران يا بسيار موفق بودند و يا راه موفقيت را به سرعت پيمودند. بعنوان مثال اشتفان گوتستام ، بازيگر نقش يوناتان كه اينك در شصت‌سالگي به سر مي‌برد يكي از كارگردانان موفق سينماي سوئد در زمينه‌ي تئاتر و سينما محسوب ميگردد.

در پايان لينك دانلود موسيقي تيتراژ پاياني اين سريال را قرار داده‌ام كه علاقمندان مي‌توانند از اين طريق خاطرات گذشته را يادآوري نمايند.

دانلود موزيك پاياني سريال برادران شيردل

همچنين صحنه‌هاي به يادماندني سريال را پشت سر هم رديف كرده‌ام كه اميدوارم تا مدتي اين لينكها قابل استفاده باقي بمانند.