سريال‌هاي پيش از انقلاب (بخش سوم - كودكان)...

 بخش سوم از سريال‌هاي دوران پيش از انقلاب را به سريال‌هاي كودكان و نوجوانان اختصاص داده‌ام. البته خودم هم قبول دارم كه اين بخش كامل نيست و مي‌بايست از اين مفصل‌تر مي‌بود. اما به گمانم همين اندك مطالب هم براي نخستين بار به زبان فارسي در اينترنت قرار گرفته و اميد دارم خوانندگان اين وبلاگ را دلشاد نمايد. اين شما و اين هم بخش سوم از سريال‌هاي دوران پيش از انقلاب:

 

" دنياي شگفت‌انگيز والت ديزني "

نام اصلي : The Wonderful World of Disney

بازيگران اصلي : والت ديزني ، مايكل آيزنر

تعداد فصول و اپيزودهاي تهيه شده : در 52 فصل و 1224 اپيزود (با زمان 60 الي 180 دقيقه‌اي)

سال ساخت : از 1954 لغايت 2008

محصول : آمريكا

براي دانلود تيتراژهاي اين سريال روي اين لينك و اين لينك كليك كنيد.

درباره‌ي اين سريال : اين سريال اولين سريال تلويزيوني ساخته شده توسط كمپاني فيلمسازي ديزني و دومين مجموعه‌اي است كه مدتي طولاني بصورت هفتگي از تلويزيون ايالات متحده و ساير نقاط دنيا (از جمله ايران) پخش گرديده است. اين مجموعه كه با مجري‌گري شخص والت ديزني تهيه شد شامل بخش‌هاي كارتوني متعددي بود كه يا از پيش در استوديوي ديزني توليد شده و يا مختص اين مجموعه تهيه و توليد گرديده بودند. لازم بذكر است اين سريال بصورت سياه و سفيد تهيه ميشد و از ابتداي دهه 1960 ميلادي مجموعه‌ي يادشده بصورت رنگي توليد گرديد. همچنين مجموعه فيلمهاي كوتاهي كه با حضور والت ديزني تهيه شده بود (و پيش از هر قسمت از مجموعه پخش ميشدند) پس از مرگ ديزني (در سال 1966) نيز ادامه يافتند. اما اين امر تا ابتداي دهه 1980 ميلادي بيشتر دوام نيافت و مسئوولين كمپاني لزوم حضور چهره‌اي دوست‌داشتني را براي مجري‌گري اين سريال تلويزيوني احساس كردند. آنها به سراغ جولي اندروز (كه پيشتر نقش مري پاپينز را بازي كرده بود) ، ديك فون‌دايك (بازيگر نقش برت لوله‌پاك‌كن در فيلم مري پاپينز) ، كري گرانت (بازيگر كلاسيك سينما) ، تام هنكس و حتي ميكي ماوس رفتند ولي هر كدام بعلتي موفق به اجراي اين نقش نگرديدند. تا اينكه از خود مايكل آيزنر (مدير كمپاني) تست گرفته شد و تهيه‌كنندگان به اين نتيجه رسيدند كه او براي ايفاي نقش مجري مناسب است. در اين سريال تلويزيوني ، كمپاني ديزني به معرفي آثار جديد خود نيز مي‌پرداخت و بخش‌هايي از پشت صحنه‌ آثار جديد را نيز نمايش مي‌داد. در دوره‌اي زمان اين سريال از يكساعت به دو ساعت و نيم افزايش يافته و يك فيلم كارتوني كلاسيك از آثار ديزني را نيز بصورت كامل پخش ميكردند كه از آن جمله مي‌توان به فيلم‌هاي رابين هوود ، نداي جنوب و فانتازيا اشاره نمود. آخرين بخش مجموعه يادشده در سال 2008 پخش گرديد و بدين ترتيب پرونده اين سريال 54 ساله براي هميشه بسته شد. موسيقي تيتراژ اين سريال از سال 1954 تا 1961 را موزيك خاطره‌انگيز پينوكيو تشكيل مي‌داد با عنوان "وقتي با ديدن ستاره‌اي آرزو مي‌كني" (براي دانلود اين آهنگ زيبا اينجا كليك كنيد) كه پس از ورود تيم برادران شرمن (آهنگسازان آثاري همچون مري پاپينز ، پسر جنگل و گربه‌هاي اشرافي) به كمپاني ديزني ، اين تيتراژ به منتخبي از ملودي آثار برجسته‌ي كمپاني تغيير يافت. در ايران چند قسمت از اين مجموعه پس از انقلاب نيز به نمايش مكرر در آمد (بخصوص در اعياد) كه از آن جمله مي‌توان به "Aquamania" (محصول 1961 با شركت گوفي ، كه براي قايق‌سواري با پسرش ميرفت) ، "داستان ورزش‌ها با گوفي" (محصول 1972 كه گوفي اصل و اساس هر يك از ورزش‌هاي المپيك را توضيح مي‌داد) ، "گوفي به تعطيلات ميرود" (محصول 1976 كه در آن گوفي به قالب‌هاي مختلف در مي‌آمد و در تخيلات خود به شكار ببر بنگال در جنگل و يا مبارزه با شواليه‌ها مي‌رفت) و "خرابكاري كردن همراه با دانلد داك" (محصول 1976 كه در آن دانلد داك از كندوهاي عسل خود در برابر خرس گرسنه محافظت مي‌نمود) اشاره نمود. در اينجا براي تجديد خاطرات سه كليپ تصويري از كارتون‌هاي فوق‌الذكر را براي شما عزيزان قرار داده‌ام كه ملاحظه مي‌فرمائيد.

براي دانلود بخشي از كارتون "Aquamania" روي اين لينك و براي دانلود بخشي از كارتون "گوفي به تعطيلات ميرود" روي اين لينك و براي دانلود بخشي از كارتون "خرابكاري كردن همراه با دانلد داك" روي اين لينك كليك كنيد.  

به سر بازيگران اين سريال چه آمد : خب بازيگران اين سريال به شما سلام ميرسانند و همگي در صحت و سلامت كامل بسر مي‌برند. مقصودم "ميكي ماوس" ، "دانلد داك" ، "گوفي" و ساير وابستگان است. كافيست سري به "شبكه تلويزيوني ديزني" بزنيد كه از سال 1983 فعاليت خود را آغاز كرده و در غالب ماهواره‌هاي جهان حضور دارد. البته هيچ چيز مجاني نيست!


***************************************************

 

" خيابان سه‌سامي "

نام اصلي : Sesame Street

بازيگران اصلي : ويل لي ، لورتا لانگ ، باب مك‌گراث ، راسكو اورمان

تعداد فصول و اپيزودهاي تهيه شده : در 41 فصل و 4256 اپيزود (60 دقيقه‌اي)

سال ساخت : از 1969 تاكنون (2011)

محصول : آمريكا

براي دانلود تيتراژ ابتدا و انتهاي اين سريال روي اين لينك و اين لينك كليك كنيد.

درباره‌ي اين سريال : اين مجموعه تلويزيوني بعنوان نخستين سريال آموزنده براي بچه‌هاي دوره‌ي پيش دبستاني شناخته شده كه با استفاده از تحقيقات كارشناسان متعدد و حمايت‌هاي دولت ايالات متحده توانست جايي در دل بچه‌ها باز كند و در خاطره‌ها باقي بماند. خالقين اين سريال با اين ايده كه براي پيشرفت درسي بچه‌ها در دوران تحصيل در دبستان مي‌بايست آمادگي‌هاي لازم را از پيش در آنان ايجاد نمود توليد اين مجموعه را با جلب نظر و حمايت مالي دولت از سال 1969 آغاز نمودند. در مراسم چهلمين سالگرد توليد اين سريال (در سال 2009) برآوردها نشان داد تا به آن تاريخ تنها 77 ميليون آمريكايي دوران خردسالي خود را با تماشاي اين سريال گذرانده‌اند. اما نام "خيابان سه‌سامي" بدون نام "جيم هنسون" بي‌معني است. وي خالق اين سريال تلويزيوني زيبا و آموزنده و مغز متفكر موفقيت آن در بين بچه‌هاي تمام دنيا بوده است. ايده‌ي نمايش‌هاي عروسكي و شخصيتهاي شيرين و به يادماندني آن همه و همه از جيم هنسون بود. ايده‌ي هنسون سالها بعد در ايران توسط تيم ايرج طهماسب و حميد جبلي به خوبي دستمايه ساخت برنامه‌هاي آموزنده براي كودكان قرار گرفت. برنامه‌هايي همچون "آسمون و ريسمون" و "كلاه قرمزي و پسرخاله". حتي مي‌توان ايده‌ي برنامه‌ي قديمي "قورباغه‌ي سبز" را نيز در ارتباط با يكي از شخصيتهاي معروف خيابان سه‌سامي دانست به نام Kermit the Frog . در سريال تلويزيوني خيابان سه‌سامي انيميشن‌هاي كوتاه و بامزه‌اي در رابطه با آموزش اعداد و حروف الفبا نيز وجود داشت كه در بين نمايش‌هاي عروسكي پخش ميگرديد. نام اين سريال نيز با ايده گرفتن از داستان علي‌بابا و چهل دزد بغداد بود. با شروع برنامه گويي شما را با گفتن "سه‌سامي باز شو" به خيابان عجايب و شگفتي‌ها پرتاب ميكرد. خياباني كه در هيچ نقشه‌اي مشخص نشده بود ولي انگار در يكي از محله‌هاي سطح پايين شهر نيويورك قرار داشت و با هدايت مجري‌هاي مختلف و عروسك‌هاي ماپت ، كودكان را در خلسه داستان‌هاي خنده‌دار و آموزنده فرو مي‌برد. توليدكنندگان خيابان سه‌سامي در چندين كشور ديگر جهان نيز برنامه‌هايي به زبان مردم آن سرزمين تهيه و پخش كردند. استراليا ، بنگلادش ، برزيل ، مصر ، فرانسه ، آلمان ، هند ، اندونزي ، اسرائيل ، ژاپن ، اردن ، كوزوو ، مكزيك ، هلند ، ايرلند شمالي ، فلسطين ، روسيه ، آفريقاي جنوبي و كويت از جمله كشورهايي هستند كه اين برنامه را تحت نام‌هايي كه بيشتر براي مردم آن سرزمين مأنوس باشد تماشا كرده‌اند. بعنوان مثال در دوران جنگ ايران و عراق يكي از سرگرمي‌هاي ما تماشاي برنامه‌اي تحت عنوان "افتح يا سمسم" بود كه توسط تلويزيون كويت تهيه شده و به زبان عربي برنامه‌هاي خيابان سه‌سامي را پخش ميكرد.

براي تماشاي تيتراژ به ياد‌ماندني برنامه‌ي فوق (البته براي بچه‌هايي كه در آن روزگار در جنوب كشور مي‌زيستند) روي اين لينك كليك كنيد.

به سر خالق اين سريال چه آمد : هر كسي نقطه‌ضعفي دارد. جيم هنسون هم از دكتر رفتن مي‌ترسيد. هنسون دچار گلودرد استرپتوككي شد ولي از رفتن به پزشك متخصص و درمان سرباز زد و تنها به خوردن قرص‌هاي مسكن اكتفا نمود. دو هفته بعد وضع وي وخيم شد ولي باز در برابر اصرار همسرش مبني بر رفتن به بيمارستان مقاومت ميكرد. بالاخره وقتي علاوه بر خونريزي ، در تنفس نيز دچار مشكل شد به بيمارستان نيويورك رفتند اما دير شده بود و هنسون در سال 1990 و در 53 سالگي درگذشت. به همين راحتي!   

دخترك كبريت‌فروش و ما

ما كودكان دهه‌ي 1360 شمسي با نام هانس كريستن آندرسن آشنايي زيادي داريم. هانس كريستن آندرسن نويسنده‌ دانماركي است كه بواسطه‌ نوشتن قصه‌هاي متعدد تأثيرگذار كودكانه در بين كودكان ديروز ، امروز و احتمالاً فرداي دنياي كوچك ما جايگاهي خاص دارد. جهت اطلاع شما اشاره مي‌كنم كه داستان‌هاي "جوجه اردك زشت" ، "پري كوچولوي دريايي" ، "دخترك كبريت‌فروش" ، "لباس جديد امپراطور" ، "بند انگشتي" و "سرباز حلبي" همه و همه از جمله آثار اين نويسنده مي‌باشند. او كه در يازده سالگي پدرش را از دست داده بود براي امرار معاش ناچار به كار كردن در خياط‌خانه شد. هانس پسري ظريف و نحيف بود و از اين بابت مورد آزار و اذيت همكارانش واقع ميشد كه وي را "دختر" مي‌خواندند. بالاخره به كپنهاگ رفت و در چهارده سالگي خواننده تأتر شد و پس از بلوغ و از دست دادن صداي كودكانه خود ، كارش را نيز از دست داد ولي به تشويق يكي از دوستانش پس از تحصيل زبان و ادبيات ، به نويسندگي و سرودن شعر و نوشتن داستان‌هاي كوتاه روي آورد. وي در سال 1848 و در 43 سالگي داستان كوتاه "دخترك كبريت‌فروش" را منتشر نمود.

داستان دخترك كبريت‌فروش يكي از تلخ‌ترين داستان‌هاي كودكان است. داستان دختركي كه از هراس پدر خشن خود هر روز براي فروش كبريت روانه‌ي كوچه و خيابان ميشود. پدر با او شرط كرده كه تا كبريت‌ها را تمام و كمال نفروخته به خانه بازنگردد. روز پيش از كريسمس نيز او همين كار را مي‌كند. طي اتفاقاتي كه براي اين دختر كوچك مي‌افتد او كفش‌هايش را گم كرده و كبريت‌هايش در هواي برفي و باراني خيس و كثيف ميشوند. مردم وجود اين دختر كوچك را ناديده مي‌گيرند و در پايان داستان او سرمازده و خيس در كنجي از يك كوچه سعي مي‌كند با روشن كردن كبريت‌هايش خود را گرم كند ولي حرارت كبريت‌ها بسيار ناچيز است و دخترك تنها در روشنايي هر كبريت هر آنچه آرزو دارد مي‌بيند. يك درخت كريسمس زيبا و نوراني ، يك ميز شام با غذاهايي متنوع و هوس‌انگيز... و در نهايت تنها موجودي كه او را در زندگي كوتاهش عاشقانه دوست داشته است. يعني مادربزرگ كه مدتي است درگذشته. با خاموشي هر كبريت حباب رويا نيز مي‌تركد و دخترك را بيشتر در حسرت فرو مي‌برد. او براي بازگردانيدن مادربزرگ كبريت‌ها را يكي پس از ديگري روشن مي‌كند و مادربزرگ را صدا مي‌زند. شبح مادربزرگ پر رنگ‌تر شده و بسوي دخترك مي‌آيد و او را در آغوش خود مي‌كشد. دخترك به مادربزرگ التماس مي‌كند كه او را از اين دنياي بيرحم ببرد و سپس دست در دست مادربزرگ به بهشت عروج مي‌كند.

فردا صبح عابرين متوجه دخترك كوچكي مي‌شوند كه در پناه ديوار كوچه‌اي به خواب ابدي فرو رفته و دور او را چوب كبريت‌هاي سوخته فرا گرفته است.

به نظر خودم اين داستان يكي از تأثيرگذارترين قصه‌هاي كودكان است و از شما چه پنهان من هنوز از خواندن داستان و يا تماشاي انيميشن عروسكي آن كه در آن روزگار بارها و بارها از تلويزيون ايران پخش ميشد متأثر شده و اشك به چشم مي‌آورم.

براي دانلود سكانس مشهور پاياني اين انيميشن (به زبان فارسي) روي اين لينك و يا اين لينك كليك كنيد. براي دانلود كل انيميشن عروسكي "دخترك كبريت‌فروش" روي اين لينك كليك كنيد. دانلود كليه فايل‌ها بصورت آزاد بوده و بدون اسم رمز مي‌باشند.

با تماشاي اينگونه آثار از تلويزيون ، بچه‌هاي همسن و سال من كمك به ناتوانان و فقرا را واجب مي‌دانستند. هنوز پس از 28 سال شيريني كمك كردن به نابينايي براي گذر از خيابان را در ذهن دارم. با ديدن معلولين و يا افراد پير و نحيف متأثر ميشدم و در دل آرزو داشتم اي كاش خداوند در من نيرويي استثنايي به وديعه گذاشته بود تا آنها را سلامت و جوان كنم بدون آنكه بدانند اين امر از طريق من اتفاق افتاده است. اين حس را هنوز دارم. ولي به قول معروف روزگار بدي شده و نمي‌توان به آنچه مي‌بينيد اعتماد كرد و آن را حقيقي دانست. اينكه در پشت اين عجز و لابه‌ها باندهاي مافيايي وجود دارند و اين فقرا همگي هنرپيشه‌هايي هستند كه با كمك گريم خود را رقت‌انگيز مي‌كنند تا حس ترحم من و شما را تحريك كنند باعث شده در آخرين لحظه‌ها از كمك كردن منصرف شويد. از طرفي عده‌اي اين ايده‌ را مطرح مي‌كنند كه كمك‌هاي ناچيز ما به فقرا در نهايت باعث نجات ايشان از منجلاب نشده و چه بسا اين افراد را معذب‌تر نمايد. ايشان مي‌گويند از بين بردن طبقه‌ي فقير از وظايف دولتمردان كشور است كه با برنامه‌ريزي‌هاي بلند مدت چنين امري را محقق كنند. فيلم‌هاي ويريديانا (اثر لوئيس بونوئل) و بانو (اثر داريوش مهرجويي) تأكيدي بر امر اخير مي‌باشند.

در اينجا ذكر خاطره‌اي را مناسب مي‌دانم كه به پيرو ملاحظه مي‌نمائيد. مايلم در پايان ، نظر شما خوانندگان محترم را بدانم. پس به اين داستان توجه كنيد:

سالها پيش خانواده‌ي ما يك قطعه زمين پانصد متري داشت كه پدر آن را باير نگاهداشته بود. زمين مربوطه در نزديكي رودخانه كارون قرار داشت و هنوز خيابان‌هاي اطراف اين زمين آسفالت نشده بودند. به نوعي هنوز آن اطراف آباد نگرديده بود و به لحاظ پرت بودن محل زمين ، پدر ديواري به دور آن كشيده بود و نگاهباني گمارده بود تا هم در آن محل همراه خانواده‌اش زندگي كند و هم اينكه مراقب اين ملك باشد. آقا كاظم كه از عرب‌زبانان اطراف شهر بود چندين دختر و پسر كوچك و چند رآس گاوميش داشت كه هر بار شاهد بوديم يكي از اين بچه‌هاي كوچك همراه گاوميش‌هاي غول‌پيكر به سمت رودخانه پر آب كارون ميروند تا گاوميش‌ها هم چرا كنند و هم اينكه تني به آب بزنند. هميشه اين سئوال برايم مطرح بود كه چطور اين بچه‌ي كوچك همراه اين حيوانات عظيم‌الجثه مي‌رود و آنها را هدايت مي‌كند؟ پدر و مادرش نگران حال و روز او نمي‌شوند كه مثلاً شايد زير پاي اين موجوات بزرگ و سياه له شود؟ پدر براي سركشي به زمين و آقا كاظم بهانه‌ي خوبي داشت. آن هم خريدن شير گاوميش از ايشان بود. ماست‌هايي كه از اين شيرها حاصل مي‌آمد بسيار عالي و پر چرب بودند. پدر براي اينكه كاظم فراموش نكند به نوعي مستأجر اين زمين است مبلغي جزئي را بعنوان كرايه ماهانه از وي مي‌گرفت كه البته اين مبلغ در قبال كمك‌هايي كه به وي ميشد و يا مبالغي كه بابت شير و از اين قبيل دريافت مي‌نمود قابل عرض نبود. هر بار كه براي سركشي به سمت زمين مورد نظر مي‌رفتيم من از ماشين پياده نمي‌شدم و پدر به تنهايي مي‌رفت و برمي‌گشت. خانواده‌ي كاظم هميشه گرم و صميمي برخورد مي‌كردند و هزار بار اتفاق افتاد كه بچه‌ها و مادرشان به سمت ماشين مي‌آمدند تا مرا نيز بداخل اتاقشان دعوت كنند. كاظم چهار پسر و چهار دختر داشت كه به قول معروف قد و نيم قد بودند و فاصله سني‌شان بسيار اندك بود. اين بچه‌ها تقريباً همسن من بودند و شايد دو سه سالي كوچكتر. قيافه‌هاي كثيفي داشتند و هميشه دماغ پسرها آويزان بود و دخترها هم بو ميدادند و لباس‌هاي چرك مي‌پوشيدند. زن كاظم بذله‌گو و شوخ بود و براي كمك خرجي خانواده به نظافت منازل خيابان‌هاي اطراف ميرفت. البته مادر هيچگاه اجازه نداد زن كاظم براي نظافت به منزل ما بيايد و از اين بابت محتاط بود كه اين خانواده راه خانه‌ي ما را ياد نگيرند.

شبي از شب‌ها كه همراه مادر تنها در خانه بودم و تكاليف مدرسه‌ام را انجام مي‌دادم ، پدر و خواهر بزرگترم با ماشين به خانه بازگشتند. پدر خريد كرده بود و همراه خواهر خريدها را بداخل آورد. اما اين دو تنها نبودند. بلكه يك موجود كوچك نيز آنها را همراهي مي‌نمود. دختر شش ساله‌ي آقا كاظم! مادر با ديدن اين منظره در جا خشكش زد و با حيرت پرسيد اين ديگر كيست؟ پدر بهانه آورد كه براي سركشي به زمين كنار رودخانه رفته بوديم و فلاني (خواهرم) با ديدن شيريني دختر كاظم از او پرسيده كه آيا دوست دارد امشب به منزل ما بيايد و او هم موافقت كرده و آمده.

مادر كمي گيج و منگ اين داستان را در ذهنش زير و رو كرد و سپس پرسيد: "و پدر و مادرش هم هيچ اعتراضي نكردند؟" پدر جواب داد كه نه. مادر حسابي كفري شده بود. علني اعلام كرد كه اين دختر با اين سر و وضع حق ندارد امشب اينجا بماند و او را بداخل حمام فرستاد. خودش هم دست بكار شد و دخترك كوچك را حسابي شست و لباس‌هاي راحتي مرا كه اندازه‌ي او ميشد به تنش كرد و لباس‌هايش را هم شست. مادر پس از بيرون آمدن از حمام با دلخوري گفت: "بقدري موهايش كثيف بود كه نميشد آنها را از هم باز كرد!" بعد هم براي خواهرم خط و نشان كشيد كه ديگر حق ندارد از اين قبيل كارهاي انسان‌دوستانه در اين خانه بكند و بگذارد وقتي به خانه‌ي خودش رفت چينين كارهايي را انجام دهد.

دخترك كه ما در اينجا از او با نام "لطيفه" ياد مي‌كنيم پس از حمام تبديل به يك دختر تميز و حتي زيبا شده بود. آن شب لطيفه هيچ نگفت و تنها با اشتياق به من كه كتاب داستاني مصور "لاكي لوك و دالتون‌ها" را برايش مي‌خواندم نگاه ميكرد. من هم خوشم آمده بود و در افكار بچه‌گانه‌ام مي‌ديدم كه به راحتي صاحب يك خواهر كوچكتر شده‌ام. آن شب لطيفه بهانه‌ي رفتن به خانه‌شان را نگرفت و با ذوق به خانه‌ي ما و وسايل و اسباب‌بازي‌هاي من و خواهرم نگاه مي‌كرد. مادر كه دلخور بود به او رو نشان نميداد و شام را هم با بداخلاقي به لطيفه داد. من و خواهرم زير لبي از مادر خواهش ميكرديم كه خوش‌اخلاق باشد و از مظلوميت لطيفه مي‌گفتيم. لطيفه آن شب هيچ نگفت و صبح پدر او را قبل از رفتن به اداره به پدر و مادرش بازگردانيد.

تا مدتها بعد كه همراه پدر براي سركشي به زمين سراغ كاظم و خانواده‌اش مي‌رفتيم لطيفه را مي‌ديدم. لطيفه يواش يواش تبديل شد به دختري زيبا و هربار كه او را مي‌ديديم پدر يادآوري مي‌كرد كه تو يكبار به منزل ما آمدي و يادت هست؟ و او هم لبخندي مي‌زد و قضيه فيصله پيدا مي‌كرد. ديگر من هم بزرگ شده بودم. كاظم دهسالي بود كه به اصطلاح مستأجر و يا به عبارتي ديگر نگهبان زمين ما بود. بچه‌هاي كاظم بزرگ شدند. كاظم معتاد شده بود. يواش يواش از دادن همان مبلغ تعيين‌شده در دهسال پيش هم سرباز زد. شايعاتي پشت سر زن كاظم بود مبني بر اينكه تنها به نظافت در خانه‌هاي اطراف نمي‌پردازد. پدر ديگر تحمل نكرد. به كاظم گفت زمين را تخليه كند وگرنه از طريق قانوني وارد عمل خواهد شد. كاظم امتناع كرد. پدر حكم تخليه گرفت. كاظم بدر خانه‌مان آمد و زنگ را تا توانست فشرد و پشت در داد و بيداد راه انداخت. مادر با تأكيد يادآوري ميكرد كه مي‌دانسته كار به اينجا خواهد كشيد. بالاخره كاظم مجبور به تخليه شد و پدر هم اندك مدتي بعد زمين را با قيمت پاييني فروخت.

سالها بعد سري به شهرمان زدم. سوار تاكسي شده بودم و داشتم به سمت خانه‌ي قديمي ميرفتم. كنار راننده نشسته بودم و يكي هم توي بغلم بود (يادتان هست كه تا مدتي پيش نشستن دو نفر كنار راننده در تاكسي‌ها امري عادي محسوب ميشد). در يكي از ميادين شهر سه زن عرب با آرايش غليظ دستي براي تاكسي تكان دادند. تاكسي نگاه‌ داشت و اينجا بود كه بند دلم پاره شد. زن كاظم و دو دخترش سوار تاكسي شدند. آرايششان و غش‌غش خنده‌هايشان داخل تاكسي مؤيد شغلي بود كه اينك داشتند. از توي آيينه‌ي تاكسي چهره‌ي يكي از دخترها را شناختم. لطيفه بود.