دشمن ترسناك و تيزچنگال من...
در عالم خواب و بيداري ميشنيدم كه :
" ... بله... حالا افشين هم از وقتي از مدرسه اومده خونه خيلي كسله و يكساعت پيش رفت سرجاش بخوابه... بله... نه ، سابقه نداشت اين موقع بره توي رختخوابش. بله ديگه ، فصل اينجور مريضيهاست. حالا يك خرده ديگه بگذره بيدارش ميكنم كه بريم تا مطب اين دكتر سر خيابون دوم بلكه يك آمپولي بزنه و زودتر خوب بشه و از درسهاش عقب نيفته... نه خواهش ميكنم. سلام برسونين. خدانگهدار "
مادرم و زنعمويم حدود 25 سال پيش اين چنين صحبت تلفنيشان را تمام كردند و من در آن حالت نذار و كرخت يك آن بند دلم پاره شد. باز خود را درون همان چاه عميق و ترسناك " مريضي – دكتر – آمپول " ديدم.
از دوران كودكي با اين مشكل دست و پنجه نرم ميكردم. بعلت وضعيت لوزههايم بطور مرتب دچار گلودرد استرپتوكوكي شده و تا آنجا كه اطلاع دارم هيچ علاجي جز تزريق پنيسيلينهاي بسيار قوي (به قول قديميها : پنادول) وجود نداشت. هر وقت علائم گلودرد در من ظاهر ميشد واقعاً عزا ميگرفتم. ديگر تا آخر داستان برايم مشخص و معين بود. بگذاريد مرحله به مرحله پيش برويم شايد شما هم با من همدل و همدرد بودهايد :
در سالهاي مياني دهه 1360 شمسي كشور ما با جنگ خانمانسوزي دست و پنجه نرم ميكرد و امكانات بهداشتي نيز كاهش چشمگيري يافته بود. به لحاظ فشاري كه از بابت ساير كشورهاي پيشرفته بر ما وارد ميگشت ورود داروها ممنوع شده و غالب داروهاي متداول و معمول ساخت داخل كشور بودند. در اين شرايط پزشكان نيز كم بودند. شخصاً خاطرهي مشخص و واضحي از كلينكها و درمانگاههاي مجهز پزشكي ندارم و بيشتر صف طويل مردم را درون مطب دكترها به خاطر دارم كه پس از پر شدن كليه صندليها ، سرپا ايستاده و منتظر ورود به مطب پزشك بودند. معمولاً در مجاورت اتاق پزشك يك اتاق به تزريقات اختصاص داده شده بود و تزريقاتكنندهي محترم نيز پرستيژي كمتر از پزشك اصلي نداشت و چه بسا بيشتر از وي مورد احترام بود!
با ماشين به سوي مطب دكتر ميرويم. من هنوز سعي ميكنم با قورت دادن آب دهانم اين قضيه را آزمايش كنم كه آيا واقعاً دچار گلودرد شدهام يا اينكه طي يك معجزه همه چيز خوب شده است؟ اما نتيجه هميشه يكسان است. لوزهها به قدري بزرگ شدهاند كه آب دهان به زحمت پايين ميرود و همزمان دردي آزاردهنده مرا در بر ميگيرد. به حوالي مطب دكتر كه ميرسيم حس ميكنم اعصاب داخل پايم مور مور ميكند. سايهي سياه ترس بر وجودم ميافتد. آيا امكان دارد دگمهاي اختراع شود كه به محض فشار دادن آن شما در سه ساعت بعد باشيد و مجبور به تحمل هيچيك از اين صحنههاي ناراحتكننده بعدي نگرديد؟
به محض ورود به مطب متوجه ميشدم كه هواي اين داخل چقدر آلوده و كثيف شده است. بيشتر دلم براي خانم منشيهايي ميسوخت كه از عصر تا شب ناچار بودند اين هواي آلوده به انواع ميكروبها را استشاق كنند. طفليها هميشه هم عصبي بودند و با بداخلاقي با مريضها رفتار ميكردند. نكتهي جالبي كه متوجه شده بودم اين بود كه اصلاً به صورت مريض نگاه نميكردند. گويي يك مشت جسم بيروح وارد مطب شده و تمامي اين روند كاملاً مكانيكي و غيرانساني است. درون مطبها معمولاً چند پوستر وجود داشت كه سرنگهاي غولآسايي را نمايش ميداد و به وصف داروي پنيسيلين ميپرداخت كه مثلاً با تزريق يك آمپول ميتوانيد خطر ابتلا به آنژين صدري را در كودكان خود از بين ببريد. از طرف ديگر درب اتاق تزريقات معمولاً چهارتاق باز بود و تزريقاتكنندهي عزيز را ميتوانستيد تماشا كنيد كه دائم سر شيشههاي پنيسيلين را با چيزي شبيه تيغ ميبريد و سرنگ را داخل آن كرده و سپس آب مقطر را با پنيسيلين مخلوط ميكرد و به سرعت به پشت پردهي سفيد ميرفت تا تزريق را انجام دهد. بزرگترها با تشكر از پشت پرده بيرون ميآمدند و بچهها با جيغ و گريه رفته و برميگشتند. اين شيون كودكان از همان سالها برايم عذابآور بود. حتي همين حالا هم كه گذارم به اين مناطق ميافتد دلم از شنيدن اين موزيك نابههنجار ريش ريش ميشود. يواش يواش نوبت ما ميشود و همزمان يكي دو صندلي نيز كه تا حالا پر بوده خالي ميشود. من معمولاً رغبتي به نشستن روي اين صندليهاي (به ظن خودم) آلوده نداشته و ترجيح ميدادم سرپا باشم تا نوبتمان بشود.
بالاخره نوبت ما ميشود و وارد اتاق پزشك ميشويم. دكتري خسته و بيحوصله پشت ميزش نشسته و با صدايي كه گويي از ته چاه بيرون ميآيد ميپرسد : " خب چي شده كه تشريف آوردهايد؟ " آن اوائل اجازه ميدادم مادر به تفسير حال و روزم بپردازد. اما متوجه شدم نتيجهي اين توضيحات بسيار دردآور و آمپولزا است! پس سياستم اينگونه شد كه با كمي اغماض در توصيف وضع و حال واقعيم ، به سرعت جريان را با زبانبازي كودكانه تعريف كنم بلكه دل دكتر عزيز به رحم آمده و مرا از زدن اين آمپول لعنتي معاف نمايد. اما پزشك دستم را ميخواند. او براي آنكه نگاهي به حلقم بياندازد چوب بستني معروف را روي زبانم گذاشته و از من ميخواست كه "ها" كنم. بعد چوب را به سرعت داخل سطل كناري انداخته و حكم را صادر ميكرد...
"اوه اوه ، گلويت حسابي چرك كرده!"
و من درمانده به او كه تند تند در حال نوشتن نسخه درون دفترچهام بود نگاه ميكردم. تلاشم با شكست مواجه شده بود. با صدايي كه در آن وحشت موج ميزد سئوال ميكردم : " داريد برايم آمپول مينويسيد؟ " و او با سرعت جواب ميداد : " بله. بايد جلوي گلودرد چركي را هر چه زودتر بگيريم وگرنه تبديل به آنژين ميشود. برايتان دو تا آمپول پنيسيلين 800000 نوشتم كه امروز و فردا بزنيد. انشالله زود خوب ميشويد " اين جور مواقع بايد به خود ميجنبديم و پيش از اينكه مريض بعدي وارد مطب شود حكم را يكسره ميكردم. وگرنه يكروز ديگر هم بايد اين استرس و وحشت راتحمل مينمودم... " ببخشيد آقاي دكتر. امكانش هست كه همهاش را در يك آمپول بزنم كه هي نخوام برم و بيام؟ " دكتر مكثي ميكرد و ميگفت : " پس يك آمپول پنيسيلين 1600000 برايت مينويسم كه زودتر خوب بشوي. خداحافظ. نفر بعدي بياد تو "
من هنوز هم نميدانم آيا اين تغيير غلظت پنيسيلين كاري درست است يا نه ولي اگر امروز هم برايم چنين موردي پيش بيايد همين پيشنهاد را به دكتر خواهم داد.
حالا بايد به داروخانه برويم و دواها را بگيريم. منظرهي سرنگهايي كه داخل كيسه پلاستيكي قرار گرفتهاند و تا دقايقي ديگر وارد بدن من ميشوند هنوز برايم تصويري ترسناك است. برميگرديم تا به اتاق تزريقات بروم و قال اين قضيهي لعنتي را بكنم.
در زمانهاي دورتر خاطرم هست كه يك " علي آقا " داشتيم كه كارش صرفاً تزريقات بود. پيرمردي مهربان كه در بافت قديم شهر يكي از اتاقهاي خانهاش را براي اين جور كارها اختصاص داده بود. پدر و مادر برايم تعريف ميكردند كه اين علي آقا پيشترها برادر بزرگترم را آمپول ميزده و همين امر برايم آرامشبخش بود. آن زمان برادرم در سوي ديگري از دنيا مشغول تحصيل بود و علي آقا كه مردي خوشچهره و متبسم بود از پدرم حال و احوالش را ميپرسيد. داخل اتاق انتظار علي آقا چند تابلو از تصويرگران مشهور وجود داشت كه در آنها پزشكي مسن و احتمالاً حاذق در حال معاينهي مرد جواني بود. اين پزشك نيز همچون علي آقا متبسم بود. خصوصيت علي آقا اين بود كه پيش از تزريق كمي با مريض نگونبخت احوالپرسي ميكرد و روحيه ميداد. بعد هم تزريق را با آرامش انجام ميداد. خدا رحمتش كند. روزي كه فهميدم ديگر در اين دنيا نيست جداً ناراحت شدم. يكي از كسانيكه مرا از اين چاه ترسناك با آرامش بيرون ميآورد او بود و حالا ديگر در اين دنيا وجود نداشت.
وارد اتاق تزريقات ميشوم. لامپهاي مهتابي بيروحي فضاي اتاق را روشن كردهاند. پاراوان داراي پردهاي چرك و كثيف است. خانم تزريقاتچي با بداخلاقي از من ميخواهد كه روي تخت دراز بكشم و آماده شوم تا بيايد. هميشه از اين تختهاي كثيف متنفر بودم. خدا ميداند چقدر وقت به چقدر وقت روكش نايلوني اين تختها را پاكيزه و ضدعفوني ميكنند. حيني كه دراز كشيده بودم تمامي راههاي راحتتر گذراندن اين مرحلهي دردناك را در ذهنم مرور ميكردم.
1- به هيچعنوان گريه نكن.
2- عضلهي پا را شل بگير. گويي پايي در تنت نداري.
3- بيشترين درد در زمان فرو كردن سوزن به ماهيچه ايجاد ميشود و پس از آن قابل تحملتر است.
4- حين انجام تزريق نفسهاي عميق بكش تا درد كمتري حس كني.
5- كل تزريق چيزي حدود 10 ثانيه بطول ميانجامد.
6- پس از اتمام تزريق چند دقيقهاي روي تخت دراز بكش و با دستت روي محل تزريق را مالش بده.
صداي تزريقاتچي ميآيد كه : "... لعنتي مخلوط هم نميشه! عينهو گچه... "
لعنت خدا بر شيطون. يعني پنيسيلين اشكال دارد؟ بيچاره شدم. ماهيچهي پايم بطور ناخودآگاه منقبض ميشود.
تزريقاتچي به پشت پرده ميآيد. " شل بگير... ميگم پاتو شل بگير! " و سوزن را به سرعت وارد ميكند. ماهيچهي پايم در حاليكه سوزن داخلش رفته شروع به حركت نبضيشكل ميكند. گويي ماهيچه ميپرد!
" گفتم شل بگير... اگر نگيري مجبورم از دوباره همين رو بزنم توي اون يكي پاتها "
عجب گيري كردم. حالا موجي از درد به پايم وارد شده. مادهاي سفت و غليظ در حال وارد شدن به بدنم است. باز صدايش را ميشنوم كه ميگويد : " لامصب از سوزن رد نميشه. چقدر اين سوزنها بيخودن. يه مقدار تحمل كن تا تموم بشه "
تزريقاتچي به ناچار سرنگ را معكوس حركت ميدهد تا با خون بدنم پنيسيلين غليظ را رقيقتر كند. ديگر طاقتش را ندارم. دارد گريهام ميگيرد. چشمهام ميسوزد و قطرات اشك آمادهي سرازير شدن هستند. خيلي بيشتر از آنچه كه فكرش را كرده بودم طول كشيد! سوزن را با يك حركت خارج ميكند. آخم در ميآيد. بعد در حاليكه سعي ميكنم جلوي گريهام را بگيرم به نشانهي اعتراض ميگويم : "خانم. چقدر درد گرفت! " اما خانم تزريقاتچي فوراً سرنگ را داخل سطل انداخته و به سراغ مريض بعدي ميرود. مادر به بالاي سرم ميآيد و قربان صدقهام ميرود كه چيزي نيست و ديگر تمام شد. حالا كمي صبر كن و بعد از تخت بلند شو.
به آهستگي از تخت بلند شده و كمربند شلوارم را ميبندم. نگاهي از روي اعتراض به تزريقاتكنندهي بيرحم مياندازم. من كه ديگر اينجا نخواهم آمد. زن بيچاره رنگپريده در حال آماده كردن سرنگ بعدي است و با مريضهايي كه جلوي در اتاق ازدحام كردهاند دعوا ميكند كه بيرون بايستيد تا نوبتتان بشود. كمي دلم برايش ميسوزد. اما درد و سوزش جاي آمپول مرا از اين فكر و خيالات بيرون ميآورد. با قدمهاي آهسته همراه مادر به سمت ماشينمان ميروم. تازه متوجه شدهام كه هيچ آثاري از سرماخوردگي و گلودرد باقي نمانده است. يعني تأثير اين پنيسيلين واقعاً اينقدر معجزهآساست؟ از اين به بعد ديگر خيلي لذتبخش است. در خانه مركز توجه هستم و برايم آب پرتقال و ليمو شيرين ميآورند. فقط يك آش سبزي است كه به مذاقم خوش نميآيد و هميشه حين سرماخوردگيها مادر درست ميكند تا بخورم.
سالها بعد كه جنگ تمام شد تمامي تزريقاتكنندهها موظف شدند پيش از تزريق پنيسيلين آن را زير پوست دست تست كنند تا در صورت رويت عوارض پوستي و حساسيت نسبت به پنيسيلين از انجام تزريق خودداري شود. هنوز كه هنوز است اگر ناچار به تزريق پنيسيلين بشوم با اين قضيه به شكل نوعي شوخي برخورد ميكنم. پس تكليف آن همه پنيسيلين كه بدون تست به من و همنسلان من تزريق شد چه ميشود؟ آيا همه در حال انجام بازي رولت روسي بوديم؟ لازم به توضيح ميدانم پنيسيلين ميتواند براي بدن انسان تبديل به مادهاي حساسيتزا شود و در صورت وجود حساسيت ، پس از تزريق موجب مرگ سريع و دردناك شخص گردد. آيا تجويز آن همه پنادول و پنيسيلين قوي براي درمان سرماخوردگيها الزامي بود؟ چرا پزشكان غالباً از اين دارو براي درمان بيماران استفاده ميكردند؟ شايد بعلت آنكه كشور ما در آن شرايط تنها قادر به توليد همين چند نوع دارو بوده و كشوري نيز حاضر به كمك در زمينه دارو و مسائل پزشكي به ايران نبود. هنوز در بين همنسلان من بسيارند كسانيكه اعتقاد دارند به هنگام سرماخوردگي بايد يك آمپول زد و سريع خوب شد! البته در حال حاضر سرماخوردگيها چهره عوض كرده و بيشتر ويروسي هستند تا ميكروبي. بدين لحاظ آمپولي كه غالباً توسط پزشكان در ايران تجويز ميشود از پنيسيلين به دگزامتازون تبديل شده است. نوعي داروي كاتاليزور شبه كورتوني جهت تسريع روند بهبودي.
آمپولها هنوز وجود دارند و مردم بسياري در ايران با جهت و بيجهت تزريق ميكنند تا سادهترين بيماريهاي آنان برطرف شود. در روزگاري كه در خارج از كشور كمتر كسي تن به چنين چيزي ميدهد و از قرصهاي مختلف با دوره زماني 24 ساعت و بيشتر استفاده ميكنند و خوب هم ميشوند.
نام من افشین است. در حال حاضر در نيمه دوم از دهه چهارم زندگی خود می باشم. ذهنی تنوعگرا دارم و هر روز روی موضوعی متمرکز میشوم و به کنکاش در رابطه با آن موضوع می پردازم. مایل بودم اطلاعات بدست آمده را در گاوصندوق ذهن خودم بایگانی نکنم و به دیگران نیز سهمی دهم. به همین جهت با پیشنهاد یکی از دوستان اقدام به تاسیس این وبلاگ نمودم. بیشتر سعی در باز کردن گره های ذهنی خود در رابطه با "آنچه گذشته است" دارم و کلا یکی از علاقمندان به دهه 1970 میلادی هستم. اتفاقا بخش عمده ای از وقایع هنری - سیاسی - فرهنگی در ایران و جهان در همین دهه ي (به اعتقاد من) "طلایی" رخ داده است. اما این علاقه باعث ايجاد محدودیت مطالب این وبلاگ نخواهد شد. كما اينكه خواهید دید تنوع در اين مجال حرف اول را ميزند. با من همراه باشيد و مرا از نظرات ارزشمندتان با اطلاع نماييد. از همه شما عزيزان ممنون و متشكر هستم.