ماجراهای سندباد...

حتما بسياري از شما سريال كارتوني ماجراهاي سندباد را به خاطر داريد. داستان پسري (به احتمال زياد ايراني و نه عرب) كه در شهر بغداد زندگي ميكرد و در نوجواني علاقه‌مند به ديدن اقصي نقاط جهان شد و از اين روي با عموي خود (عمو علي) همسفر گرديد تا دنياي خارج از بغداد را ببيند. اين سريال كارتوني به احتمال قوي پيش از انقلاب اسلامي دوبله و پخش شد اما به جهت پخش مكرر آن طي ساليان بعدي نمي‌توان زمان دقيقي براي اولين نمايش آن تعيين نمود. كارتون مذكور جزو اولين محصولات كمپاني ژاپني مشهور Nippon Animation بود و تاريخ نمايش آن در ژاپن نيمه مهرماه سال 1354 لغايت نيمه شهريور‌ماه سال 1355 (معادل سالهای ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۶ میلادی) بوده است. داستان سندباد بر اساس يكي از مجموعه قصه‌هاي دنباله‌دار و تو در توي "هزار و یکشب" ساخته شد كه در ميانه‌ي داستان از ديگر داستان‌هاي هزار و يكشب نيز سود برده شد. بطور كلي اپيزودهايي كه پي و داستان محكمي دارند از افسانه‌ي هزار و يكشب استفاده‌ي مستقيم نموده‌اند و ديگر اپيزودها ماحصل داستان‌نويسان ژاپني است. بعنوان مثال ورود شخصيتهايي همچون علی بابا و بابا علاءالدين در داستان سندباد به جهت جذابيت بيشتر و در هم ادغام نمودن چندين قصه مختلف بوده است. بطور كلي اين سريال كارتوني (كه در آن از تكنيكهاي امروزين كامپيوتري خبري نبود) نتيجه‌اي جذاب داشت و مخاطبين بسياري را به خود جذب نمود. اين سريال كارتوني در كشورهايي همچون لهستان (با نام Przygody Sindbada) , ايتاليا (با اسم Shirab, il ragazzo di Bagdad) , فرانسه (تحت عنوانSinbad le marin) , آلمان (با نام Sindbad) در كشورهاي عرب‌زبان (با عنوان عربي: مغامرات سندباد) و كشورهاي انگليسي زبان (با نام The Arabian Nights: Adventures of Sinbad) نمايش داده شد اما نام كامل ژاپني آن Arabian naitsu: Shinbaddo no bôken است كه به معناي: "از داستان‌هاي هزار و يكشب: ماجراهاي سندباد" مي‌باشد. سريال مذكور در 52 قسمت آماده پخش شد ولي در ايران دچار سانسور گرديد. بدين معنا كه يا به لحاظ حذف دقايقي از هر بخش و يا حذف كامل يك اپيزود (به مرور يا از همان نمايش اول) سانسور شد. البته محتواي اين سريال خطاهايي نيز داشته است. در اپيزود اول كه طي مقدمه‌اي گوينده‌ي گفتار متن سريال به شرح شهر بغداد در ساليان گذشته مي‌پردازد شاهد هستيم كه اعراب در مسجد بغداد مشغول به عبادت به شيوه‌اي كاملا اشتباه هستند. بدين ترتيب كه همچون بودائيان دائما در حالت نشسته بارها دستها را بالا برده و به سمت قبله پايين مي‌آورند و سر را بر زمين مي‌نهند! اينگونه سكانس‌ها در نسخ  نمايش‌يافته در كشورهاي عربي و ايران حذف شده‌اند. هر قسمت از اين سريال 24 دقيقه زمان دارد و در تيتراژي بسيار زيبا و مهيج خطرهايي را كه سندباد طي سفرهاي خود با آنها مواجه خواهد شد مي‌بينيم. براي تماشاي چند اسلايد از تيتراژ اين كارتون كه از نسخه دي‌وي‌دي گرفته شده روي اين لينكها كليك كنيد: لينك شماره یک , لينك شماره دو , لينك شماره سه , لينك شماره چهار , لينك شماره پنج و لينك شماره شش.

اما بپردازيم به نام هر قسمت از اين سريال كارتوني كه طي جدول زير آمده است. در ستون دوم نام معادل فارسي آن قسمت را مشاهده مي‌نمائيد. بدين ترتيب مي‌توان حدودا دريافت چه قسمتهايي از تلويزيون ايران پخش شده است.

شماره اپيزود

نام انگليسي در نسخه اصلي

نام فارسي معادل جهت اپيزود نمايش‌داده شده در ايران

1

Cast off

آغاز سفر

2

It's Mokkuri island

جزیره‌ي شناور

3

Roc the giant bird

سیمرغ غول پیکر

4

Mysterious old man

پیرمرد عجیب

5

King of Saranjib

-

6

Elephant Tusk Mountain

-

7

Force-feasting...!?

غذای لذیذ در قفس

8

Fruit gem

فلفل , دانه‌ي گرانبها

9

Genie of the desert

-

10

Old man of the oasis

-

11

Black Pearl

-

12

Mermaid's gift

-

13

Flying wooden horse

-

14

Treasure of the great devil

گنجینه‌های شیطان بزرگ

15

Princess of Shahred

-

16

The Moroccan lamp-seller

چراغ فروش مراکشی

17

Solomon's seal

زندانی شیطان

18

Skeleton corps

-

19

Ali Baba the wandering boy

علی بابای سرگردان

20

All-woman kingdom

-

21

Giant bird child Roccle

-

22

Great monkey's gratitude

پاداش میمون بزرگ

23

Nile river urchin

هیولای نیل

24

Living mammoth

-

25

Jian the giant's son

پسر دیو

26

Big whale that carries a glacier

-

27

Thief of Baghdad

-

28

Open sesame

-

29

Flying Jutan

قالیچه‌ي پرنده

30

Pigmy pirates

-

31

War on pigmy island

جنگ بزرگ در جزیره‌ي کوتوله‌ها

32

Shera's secret

اسرار شیلا

33

Great devil of ice

دیو یخها

34

Moa the man-eating bird

مرغ آدمخوار

35

Mammoth-boy Poco

-

36

Thief of the pyramids

-

37

Land of illusion

-

38

Magic dragon

-

39

Burning oasis

واحه‌ي سوزان

40

Girl from the stars

-

41

Boat-eating monster fish

-

42

Grampa Aladdin's country

کشور علاءالدین

43

Run, Ali Baba!

-

44

Ghost ship of the desert

-

45

Talking statue

اسب بالدار

46

Ali Baba the magician

-

47

Secret of the tower of Babel

اسرار برج بابل

48

100 magicians

یکصد جادوگر

49

Princess Shera in peril

-

50

Great blue devil

-

51

War of the genies

نبرد اجنه

52

Undo the magic!

ابطال سحر

در مورد اين سريال نمي‌توان نوشت و به دوبله زيباي آن اشاره‌اي ننمود. فهرست دوبلورها بدين قرار است: ناهید امیریان: سندباد , مهدی آژیر: شیلا , ظفر گرایی: علی بابا , مرتضی احمدی: بابا علاءالدین (در بیشتر قسمتها) و شخصیتهای مهمان . غلامعلی افشاریه: بابا علاءالدین (چند قسمت اول) و شخصیتهای مهمان , خسرو شایگان: جادوگر بزرگ و شخصیتهای مهمان , شهروز ملک آرایی: شیطان بزرگ و شخصیتهای مهمان , فریبا شاهین مقدم: شیلا (پس از تبدیل شدن به انسان) و شخصیتهای مهمان , مهوش افشاری: حسن (بیشتر قسمتها) و شاهزاده خانمها بعلاوه برخي شخصیتهای مهمان , مینو غزنوی: حسن (چند قسمت اول) و شخصیتهای مهمان , گويندگان نقش‌هاي فرعي: تورج نصر , عباس سعیدی , ایرج رضایی , بهرام زند , امیرهوشنگ قطعه‌ای و ناصر ممدوح گوینده گفتار متن کارتون ... در این لینک مي‌توانيد بخشي از صداي دوبلورهاي سريال را بشنويد (بعلت كيفيت پايين اين كليپ , لطفا صداي اسپيكرها را بلندتر نمائيد).

يكي از نكات مورد علاقه من در اين سريال كارتوني (و تقريبا در مورد كليه سريالهاي كارتوني ژاپني پخش‌شده از تلويزيون ايران) به موسيقي متن آن بازميگردد. ظاهرا ژاپني‌ها در اين زمينه واقعا خبره هستند و اي كاش موسيقي متن سريالهاي مربوطه قابل استحصال بود. در مورد كارتون "ماجراهاي سندباد" اطلاعات اندكي در اين زمينه وجود دارد. تنها مي‌توان گفت نام آهنگساز Shunsuke Kikuchi است و در چندين محصول ديگر از كمپاني نيپون انيميشن نيز آهنگسازي كرده است. من از چند ملودي مختلف اين كارتون كليپ‌هاي صوتي كوتاهي تهيه كرده‌ام كه مي‌توانيد در زير دانلود كنيد: شماره یک , شماره دو , شماره سه , شماره چهار , شماره پنج , شماره شش و شماره هفت.

در پايان لازم ميدانم از كليه دوستان و عزيزان فاروم کودکی (بخصوص SMAM عزيز) كه در تهيه اطلاعات بالا به من كمك كرده‌اند كمال تشكر را بنمايم.

تب شنبه شب

"تب شنبه شب" يا همان Saturday Night Fever فيلمي آمريكايي است محصول ميانه دهه 1970 ميلادي (1976) كه توسط جان بدهام كارگرداني شد و باعث شهرت فراگير جان تراولتا در جهان گرديد. جان تراولتا در 23 سالگي اين نقش را بازي كرد و پيش از آن يك بازيگر تلويزيوني با شهرت فراوان ميان جوانان آمريكايي بود. تراولتا كه نسبي ايتاليايي دارد در فيلم ترسناك "كري" نيز نقش سومي بازي كرد كه چندان ماندگار نبود اما "تب شنبه شب" او را به يك بت تبديل نمود. تراولتا نقش جواني ايتاليايي الاصل (با نام توني مانرو) در محلات سطح پايين شهر نيويورك را بازي مي‌كند كه تمام آمال و آرزوهايش در پيست رقص ديسكو مي‌گذرد. توني (يا همان تراولتا) سلطان رقص است و جمعي از دختران و پسران جوان شيفته‌ي او هستند. توني رقص‌هاي مختلفي ابداع كرده و بهنگام روي صحنه آمدن وي همه جوانان نفسها را در سينه حبس نموده و با اشتياق به رهبر جوان نگاه مي‌كنند تا رقص جديد امشب را ياد بگيرند و همگي با هم مشغول به رقص شوند. سكانس‌هاي ديسكو بسيار گرم و دلچسب و ديدني از كار درآمده‌اند و شخصيت توني بخصوص براي ما ايرانيان جذاب است (شايد بتوان گفت توني بسيار شبيه به جوانان آباداني آن دوران است). توني لباس‌هاي خاصي به تن مي‌كند و همچون ستاره‌اي است كه با تفاخر خود را در معرض تماشاي عموم گذاشته است. البته توني زندگي داخلي جالبي ندارد. پدر و مادر توني اعتقاد دارند وي جواني منحرف (از دين مسيح) است ولي برادر توني (كه به تازگي از كشيش بودن استعفا داده) به وي خاطر نشان مي‌كند هر راهي ارزش امتحان كردن دارد به شرطي كه رو به پيشرفت باشد و آدمي درجا نزند. برادر توني وي را از دوستان علافي كه وي را دوره كرده‌اند بر حذر ميدارد اما توني جواني لجباز و سرسخت است. توني با دختري به نام استفاني آشنا ميشود كه يك رقاص كلاسيك و يك بالرين است. استفاني از طبقه اجتماعي بالاتري است و توني خود را بهر آب و آتشي ميزند تا در دل دختر براي خود جايي باز كند و موفق ميشود. اين فيلم داستاني شوكه‌كننده ندارد و بخشي از يك زندگي معمولي آدمهايي را نشان ميدهد كه در برهه خاصي از تاريخ زندگي مي‌كرده‌اند. همانگونه كه گفتم دوران ديسكوها مربوط است به دهه 1970 ميلادي و چند سال ابتداي دهه 1980 و سپس ديسكو در حاشيه قرار گرفت. مستندي را براي تماشا پيشنهاد مي‌كنم با نام When Disco Ruled the World  كه طي آن كاملا با روند شكلگيري و سپس از هم پاشيدن ديسكوها آشنا ميشويد. ظاهرا يكي از علل برچيده شدن ديسكو (با آن شكل و سياق دهه 1970) فسادي بود كه در سالن و اتاق‌هاي ديسكوها بوجود آمد. بعنوان مثال خريد و فروش و مصرف مواد مخدر درون ديسكو و از اين قبيل...

بموازات فيلم "تب شنبه شب" موسيقي متن اين فيلم نيز طرفداران بسياري دارد. گروه بيجيز (Bee Gees) كه مورد توجه بسياري از جوانان دهه 1970 بودند با آلبومي كه بابت متن اين فيلم تهيه كردند به قله‌ي شهرت رسيدند. البته در آلبوم ساوندترك فيلم مذكور چند گروه ديگر نيز آثاري ارائه نموده‌اند كه كار آنها هم شنيدني است. ليست موسيقي متن فيلم Saturday Night Fever به قرار زير است:

1.                               "Stayin' Alive" performed by Bee Gees - 4:45   - از اینجا دانلود کنید

2.                               "How Deep Is Your Love" performed by Bee Gees - 4:0   - از اینجا دانلود کنید

3.                               "Night Fever" performed by Bee Gees - 3:33

4.                               "More Than a Woman" performed by Bee Gees - 3:17

5.                               "If I Can't Have You" performed by Yvonne Elliman - 3:00

6.                               "A Fifth of Beethoven" performed by Walter Murphy - 3:03

7.                               "More Than a Woman" performed by Tavares - 3:17

8.                               "Manhattan Skyline" performed by David Shire - 4:44  - از اینجا دانلود کنید 

9.                               "Calypso Breakdown" performed by Ralph MacDonald - 7:50

10.                           "Night on Disco Mountain" performed by David Shire - 5:12

11.                           "Open Sesame" performed by Kool & the Gang - 4:01

12.                           "Jive Talkin'" performed by Bee Gees - 3:43 

13.                           "You Should Be Dancing" performed by Bee Gees - 4:14

14.                           "Boogie Shoes" performed by KC and the Sunshine Band - 2:17

15.                           "Salsation" performed by David Shire - 3:50

16.                           "K-Jee" performed by MFSB - 4:13

17.                           "Disco Inferno" performed by Trammps - 10:51

همچنين مي‌توانيد جلد آلبوم بالا را در اين قسمت و اين قسمت دانلود كنيد. در پایان ذکر کنم که تراک دوم از آلبوم فوق موسيقي مورد علاقه‌ي خودم است و دوستاني كه چيزهايي از راديو كويت سالهاي پيش از حمله‌ي عراق به كويت در ياد دارند با شنيدن تراك هشتم به ياد برنامه‌ي "خبرهايي از اطراف جهان" مي‌افتند.

آواز ماه رمضان

دوستاني كه در ايران به سر مي‌برند و يا به تازگي به فرنگ تشريف برده‌اند و هنوز خاطراتي از وطن در ذهن دارند این آواز روحاني را كه هميشه پيش از افطار در ماه‌هاي رمضان از راديوي ايران پخش ميشود به ياد دارند. شخصا هميشه مسحور صداي زيباي محمد‌رضا شجريان ميشدم و دقيقا متن شعر را كه از مولوي است در نمي‌يافتم. بهرحال متن اين آواز بر اساس اين شعر از مولوي است كه:

اين دهان بستي دهاني باز شد......................تا خورنده لقمه‌هاي راز شد

لب فرو بند از طعام و از شراب......................سوي خوان آسماني كن شتاب

گر تو اين انبان ز نان خالي كني......................پر ز گوهرهاي اجلالي كني

طفل جان از شير شيطان باز كن......................بعد از آنش با ملك انباز كن

چند خوري چرب و شيرين از طعام......................امتحان كن چند روزي در صيام

چند شب‌ها خواب را گشتي اسير......................يك شبي بيدار شو دولت بگير

یادداشت های یک راننده تاکسی...

فيلم راننده تاکسی محصول سال 1976 به كارگرداني مارتین اسکورسیزی و بازيگري رابرت دونیرو يكي از مشهورترين فيلمهاي دهه 1970 ميلادي است كه بحران اجتماعي پس از جنگ ويتنام را بيان مي‌كند. البته شما هيچ سكانسي از جنگ را نمي بينيد و تنها در مي‌يابيد كه تراويس بيكل يك سرباز از جنگ برگشته است كه قادر به خوابيدن نيست و شبها را بلاتكليف مي‌گذراند. تراويس به يك مؤسسه تاكسي‌راني مراجعه مي‌كند و شيفت شب تاكسي را برميدارد. تراويس با پرسه در خيابانهاي نيويورك با آدمهاي مختلف و جورواجور و موقعيتهاي مشمئزكننده‌ي بسياري مواجه ميشود. وجدان تراويس بيدار شده و از اين وضعيت نابه‌سامان اجتماعي ناراحت و نگران است. دوست دارد در اين دنيا كار مهمي انجام دهد و بشريت را (البته به زور اسلحه) به راه راست هدايت كند. پيش از دست به اسلحه شدن به سراغ همكار پير و بذله‌گوي خود "ويزارد" ميرود تا كمي راهنمايي‌اش كند. تراويس دوست دارد بداند آيا ويزارد هم اين مصيبتها و بدبختي‌ها را در تمام اين مدت تاكسي‌راني ديده و چه احساسي داشته است. اين سكانس در نيمه شب اتفاق مي‌افتد در حاليكه در يك بار پايين‌شهر چند راننده تاكسي دور هم جمع شده‌اند و با هم مي‌گويند و مي‌خندند. تراويس شجاعتش را جمع كرده به سوي ويزارد ميرود. با هم بخوانيم:

  تراويس به سوي ويزارد برميگردد. آن سوي خيابان , در پس زمينه, يك هروئيني , كز كرده توي يك درگاهي.

تراويس (مردد): ويز!

ويزارد: هان؟

تراويس: ببين  , ما هيچ وقت حرفي با هم نداشتيم , من و تو...

ويزارد: خب؟

تراويس: مي‌خواستم يه چيزي ازت بپرسم , روي اين حساب كه بالاخره تو خيلي وقته توي اين كاري.

ويزارد: خب بگو. بي‌خودي كه به من نمي‌گن ويزارد (Wizard).

تراويس: خب , من فقط , مي‌دوني...

ويزارد: حالت گرفته است؟

تراويس: بدجوري.

ويزارد: مي‌دونم. پيش مي‌آد.

تراويس: بعضي وقتا كه ديگه شديد ميشه اصلا نمي‌دونم چكار مي‌خوام بكنم. مي‌دوني , افكار احمقانه‌اي به كله‌ام ميزنه. دلم مي‌خواد فقط برم بيرون و يه كاري بكنم.

ويزارد: زندگي مدل راننده تاكسي‌ها رو مي‌گي؟

تراويس: آره.

ويزارد (با سر تأييد مي‌كند): مي‌دونم.

تراويس: انگار بايد يه غلطي بكنم , مي‌فهمي كه؟

ويزارد: ببين تراويس , مي‌فهمم چي مي‌گي. بگذار برات بگم. آدم يه جور راه و رسم خاطر جمعي رو براي زندگيش انتخاب مي‌كنه. همون جوري هم زندگي مي‌كنه. اين راه و رسم ميشه خود آدم. من 27 ساله راننده‌ام. ده سال آخرش هم شبونه. هنوز كه هنوزه تاكسي مال خودم نيست. فكر كنم من هم مي‌پسندم. مي‌فهمي , اين راه , خود منم. ببين آدم يه كار مشخصي رو در پيش ميگيره و همه‌اش هم فقط همينه. زندگي آدم هموني ميشه كه خود آدم هست. پس چرا باهاش مي‌جنگي؟ تو اصلا چي مي‌دوني؟ چند وقته راننده تاكسي شدي؟ دو سه ماه بيشتره؟ تو عين ميخي كه زدنش توي يه شكاف ,‌ بايد اونقدر وول بخوري و به خودت پيچ و تاب بدي تا جا بيفتي.

تراويس: ... ويزارد اين بي‌مزه‌ترين چيزيه كه تا حالا شنيده‌ام.

ويزارد: پس چي فكر كردي آقاي برتراند راسل (Bertrand Russell)؟ من تمام عمرم راننده تاكسي بودم. حالا چي مي‌دونم؟ من حتي نمي‌دونم تو چي مي‌گي.

تراويس: فكر كنم خودم هم همين‌طور.

ويزارد: جا مي‌افتي. مال تنهاييه , اولش هم خيلي سخته. ولي جا مي‌افتي. يعني چاره‌اي نداري.

تراويس: آره. مرسي ميزارد.

ويزارد: غصه نخور. حالت جا مي‌آد. خيلي‌هارو اينجوري ديده‌ام.

تراويس: مرسي.

ويزارد با دست اشاره‌اي به تراويس مي‌كند به اين معنا كه: "مرد , سرت رو بالا بگير". به طرف تاكسي‌اش ميرود و سوار ميشود. روشن مي‌كند و خيابان را به اهالي‌اش وا مي‌گذارد.

  همانطور كه خوانديد ويزارد كمك چنداني به تراويس نمي‌كند و خود نيز در اين دنيا بلاتكليف است. تراويس چندي بعد اين جملات معروف فيلم را درون دفترچه‌ي يادداشت خود مي‌نويسد. بخوانید و گوش دهید:

 "29 مي , 1972. بايد بدنم رو آماده كنم. نشستن زياد هيكلم رو خراب كرده. هر روز 25 تا شنا , 100 تا دراز نشست , 100 تا بشين پاشو. سيگار رو هم بايد ترك كنم. بايد كاملا آماده باشم. همه‌ي عضلاتم بايد مثه سنگ بشه... اين فكر مدتيه توي كله‌ام افتاده... يك نيروي واقعي. همه‌ي سربازهاي شاه هم جمع بشن نمي‌توونن دوباره جمعش كنن (اشاره‌ي تراويس به يك شعر كودكانه است با نام Humpty Dumpty)... گوش كنين عوضي‌ها : يك نفر هست كه ديگه تحملش تموم شده , يك نفر كه جلوي اراذل و اوباش , معتادا , آشغال‌ها  و كثافت‌ها وايستاده. یک نفر.........."

تراویس با دختر فاحشه جوانی (با بازی جودی فاستر ۱۴ ساله)  آشنا میشود و سعی می کند (حداقل) او را از منجلاب بیرون کشیده و به خانه بازگرداند.

یادداشت های کوئیلر

در كل عاشق فيلمهايي هستم كه ديالوگ بازيگرانش مثل پاسكاري در بازي فوتبال باشند. يكي اين مي‌گويد و يكي ديگري جواب ميدهد. بيلي وايلدر استاد نوشتن اينگونه ديالوگهاست. اما وايلدر كبير تنها فيلمنامه‌نويس چيره‌دست نيست. هارولد پينتر Harold Pinterنيز يكي ديگر از اين استادان مي‌باشد. متني كه به پيوست مي‌آيد بخشي از فيلمنامه‌ي فيلم "یادداشتهای کوئیلر" The Quiller Memorandum  محصول سال 1966 كشور انگلستان است با بازي جورج سگال George Segal و ماكس فون سيدو Max Von Sydow و آلك گينس Alec Guinness به كارگرداني مایکل آندرسن كه در ساليان دور بارها و بارها از تلويزيون ايران به نمايش درآمد و جدا ارزش ديدن چندباره را داشت. گرچه كه سانسور شده بود و برخي صحنه‌هاي دو نفره از اين نسخه حذف شده بودند. سكانسي كه شرح ميدهيم پس از مجروح شدن (ظاهرا تصادفي) كوئيلر با ضربه‌ي گوشه‌ي (زهرآلود) چمدان مردي است كه فعلا با نام "مرد دوم" از وي ياد مي‌كنيم. كوئيلر سوار ماشين شده و مرد دوم وي را با ماشيني ديگر تعقيب مي‌نمايد تا اينكه زهر بر كوئيلر تأثير نموده و او را گيج و خواب‌الود مي‌نمايد. پس از رسيدن به يك چراغ قرمز كوئيلر بقدري از خود بي خود ميگردد كه ديگر قادر به راه انداختن ماشين نيست. مردي از ماشين عقبي جلو آمده و كوئيلر را به كناري ميزند و ماشين را به سمت مقصد نامعلومي ميراند. كوئيلر در طول راه تنها اشكال كج و معوج ساختمانها و ماشين‌هاي كناري را مي‌بيند و بالاخره بيهوش ميشود. سكانس ما از زماني كه كوئيلر چشم باز مي‌كند و خود را در اتاقي ناشناس مي‌يابد آغاز ميشود. بخوانيد:

 چلچراغي بسيار روشن و بزرگ. دوربين پايين مي‌كشد تا يك تابلو رنگ و روغن را روي ديوار مقابل نشان دهد كه بر آن زن بلوندي كه روي يك صندلي خم شده در تصوير است. زير تابلو يك جفت در دو لنگه طلايي و سفيد قرار دارد. مردي تيره‌پوش كنار در ايستاده است. اين اتاق بزرگ , مجلل و سقفش بلند است. كوئيلر در يك صندلي شيك با رويه‌اي ابريشمي فرو رفته است. كوئيلر بالاتر مي‌آيد و مي‌نشيند. ناز بالشي پشت سرش است. چشمهايش را تنگ مي‌كند و به ساعت خود مي‌نگرد. فرشي از صندلي او تا درها روي زمين گسترده است. مردي از كنار پنجره‌اي كه پرده‌اش آويزان است حركت مي‌كند تا كنار درها به ديگران بپيوندد. مرد سومي ("اكتبر") كنار يك بخاري بزرگ ايستاده است. مرد چهارمي ملبس به لباس جراحان به سمت كوئيلر حركت مي‌كند. چشمان كوئيلر بسته مي‌شوند. دكتر يكي از پلكهاي كوئيلر را بالا مي‌كشد. سپس قدم پس مي‌نهد. چشمان كوئيلر باز مي‌شوند. سر دكتر به سوي بخاري مي‌چرخد. اكتبر از كنار بخاري حركت كرده و به سوي كوئيلر مي‌آيد. كوئيلر به او نگاه مي‌كند و مي‌لرزد.

اكتبر: سردته؟

كوئيلر (نگاهش مي‌كند): چه وقتيه؟ روزه يا شب؟

اكتبر (از او بازجويي مي‌كند): اسم من اكتبره. اسم تو چيه؟

سكوت.

كوئيلر: ساعت چنده؟

اكتبر: الان به ساعتت نگاه كردي...

كوئيلر: ممكنه عقب باشه يا جلو. ساعت شما چنده؟

اكتبر: اوه. زمان اهميت خيلي زيادي نداره.

كوئيلر: براي من داره , چون قرار ملاقات دارم (به تابلو نقاشي نگاه مي‌كند) اون هم تقريبا اين شكليه. پس...

اكتبر: اشكالي نداره. منتظرت مي‌مونه.

مكث.

كوئيلر: گوش كن , مي‌تونم پيشهادي بكنم؟

اكتبر: حتما. ولي دلمون مي‌خواد كه اول اسمت رو بدونيم.

كوئيلر: بذار اول پيشنهاد رو بگم.

اكتبر: اول اسمت رو بگو.

مكث.

كوئيلر: بهم مي‌گن اسپايك.

اكتبر: اين اسم كوچكته. اسم فاميلت چيه.

كوئيلر: كانتي.

مكث.

اكتبر: پيشنهادت چيه؟

كوئيلر: فكر مي‌كنم عوضي گرفتيد. من براي "دابل ديز" نيويورك كار مي‌كنم. اومدم برلين دنبال كتابهاي كمياب.

اكتبر: گير آوردي؟

كوئيلر: خب نه. هنوز نه كاملا. هنوز گير نياوردم.

اكتبر (لبخند ميزند): اسم اصليت چيه؟

كوئيلر: اسم زمان دختري مادرم "اوريلي" بود.

اكتبر: خواهش مي‌كنم. آقاي كوئيلر , اسم اصلي شما چيه؟

كوئيلر: والله , اول مجبور بودم با يك اسم دوتايي سر كنم : اوريلي كانتي. اما فكر كردم كه يه كم درازه (رو به دكتر) اينطور نيست؟ به اين خاطر اوريلي رو ول كردم و كانتي رو نگهداشتم.

اكتبر: آقاي كوئيلر , پدرت چكاره است؟

كوئيلر: مرده.

اكتبر: مادرت چي؟

كوئيلر: اونم مرده.

اكتبر: خواهرت چي؟

كوئيلر: اون هم مرده. منظورم اينه كه اصلا خواهر نداشتم. من تنها بچه خانواده بودم.

اكتبر: پس بايد خيلي تنها باشي.

كوئيلر: نه , نه ... نه!

اكتبر: پس الان بايد احساس تنهايي كني! چون ميون يك عده غريبه نشستي.

كوئيلر: نه , ملاقات با ديگران براي من خيلي جالبه. ميدوني... چهره‌هاي جديد...

مكث.

اكتبر: پات چطوره؟

كوئيلر: پام؟ اوه بله. يك نفر خراشيدش. با يك چمدان.

اكتبر با بشكن به مرد دوم كه كنار در ايستاده علامت ميدهد. مرد دوم تا قالي جلو مي‌آيد.

اكتبر: اون بود؟

كوئيلر (بطور نگاه مي‌كند و بطور مبهم برايش دست تكان ميدهد): سلام , چه طوري؟

اكتبر: ما يك چيزهايي درباره‌ي تو مي‌دونيم.

كوئيلر: درباره ي من؟

اكتبر: يك كمي. ولي ميل داريم بيشتر بدونيم. خيلي ساده برات بگم. ميل داريم جاي دقيق پايگاه محلي شما رو تو برلين بدونيم. ميل داريم كمي بيشتر درباره‌ي سيستم رمزي‌اي كه الان بكار مي‌بريد , اطلاعاتي كسب كنيم. ميل داريم ميزان اطلاعات شما رو درباره‌ي گروه خودمون ارزيابي كنيم و همچنين اينكه مأمور قبلي شما چه مقدار اطلاعات به پايگاه محلي‌تون رد كرده , البته اگر رد كرده... و ميل داريم بدونيم هدف دقيق مأموريت شما توي برلين چيه؟ تو آدم عاقلي هستي و خيلي خوب ميدوني كه بايد اين اطلاعات رو به ما بدي. چون چاره‌ي ديگه‌اي نداري.

مكث.

كوئيلر (با نگاهي جوينده به اطراف): آقا اينجا تلفن داريد؟ فكر مي‌كنم بهتره به وكيلم تو نيويورك خبر بدم. شخصي به اسم كاسپنسكي. خودم حساب مي‌كنم. لازم نيست نگران باشيد.

اكتبر: آقاي كوئيلر , شما در نيويورك كار نمي‌كنيد بلكه در اروپا و خاورميانه مشغول هستيد.

 

 دوستاني كه فيلم را به ياد آورده‌اند حتما سكانس نيمه شب تا سپيده‌ي صبح را كه اكتبر به كوئيلر فرصت فكر كردن و اخذ تصميم همكاري يا مرگ ميدهد را به خاطر دارند. كوئيلر تمام مدت شب در حاليكه افراد اكتبر علنا وي را سايه به سايه تعقيب مي‌كنند از خياباني به خيابان ديگر ميرود و در فكر راه چاره است.

خسرو و ما...

خسرو شکیبایی انبوهی فیلم های متوسط و حتی بد بازی کرد اما تعداد انگشت شماری فیلمهای واقعا ماندگار نیز بازی کرد که در قلب و روح بسیاری از مردم جای گرفت. "هامون" , "سارا" , "پری" , "بانو" , "کیمیا" از فیلمهای به یادماندنی وی می باشند. در این قسمت به چند سکانس از دو فیلم "هامون" و "پری" می پردازم:

 این دو سکانس از فیلم "هامون" (1368) را خیلی دوست دارم. داریوش مهرجویی استادی مسلم در فیلمنامه نویسی و کارگردانی است و شکیبایی با ظرافتی دیدنی این فیلم را بازی کرده بگونه ای که این فیلم تبدیل به یک پدیده میان همنسلان من شد. هنوز هستند کسانی که تک تک دیالوگهای فیلم را از حفظ باشند و یا بدانند شکیبایی با چه حس و حالی آنها را ادا می کند. دوستان دیگری هم داشتم که دیالوگهای مختلف فیلم را در لحظات جالبی از زندگی روزمره استفاده می کردند و دستمایه جالبی بود. اولین سکانسی که برایتان شرحش را می نویسم به ابتدای فیلم و فروپاشی زندگی خانوادگی حمید هامون اختصاص دارد. بخوانید:

 هامون (خسرو شکیبایی) وارد آشپزخانه میشود و ماهی به دست رو به روی مهشید (بیتا فرهی) می ایستد. مهشید بی درنگ روی بر می گرداند که چشمش به او نیفتد.

مهشید (عصبانی): از جلو چشمم دور شو!

هامون ماهی ها را با غیظ جلو پای مهشید می اندازد. مهشید با عصبانیت به ماهی لگد میزند و آن را دور می کند. هامون دستش را با پرده توری پاک می کند و بیرون میرود.

هامون (با صدای بلند به خود می گوید): بسه. بسه. باید یه فکر اساسی کرد.

مهشید با غیظ به سیگارش پک میزند و به جا پای کثیف و ماستی هامون روی پارکت کف خانه نگاه می کند.

هامون به داخل اتاق ته راهرو میرود و مشغول تعویض لباس میشود. مهشید همچنان دلخور و دمق است. بالاخره سیگار را در زیر سیگاری خاموش می کند و به طرف اتاق ته راهرو می رود. هامون لباس می پوشد و زیر لب به خود می گوید:

هامون : ... آدم بره تو ده زندگی کنه...

مهشید در آستانه ی در می ایستد.

مهشید (سرد و محکم): ما دیگه نمی تونیم با هم زندگی کنیم. ازدواجمون دیگه نمی تونه ادامه پیدا کنه. گفتنش دردناکه , ولی من هیچ وقت به تو علاقه نداشتم. دیگه ام ندارم. باید قطعش کنیم.

هامون با شگفتی مهشید را نگاه می کند.

هامون: ولی من به تو علاقه دارم.

مهشید: می دونم. تو به خودتم علاقه داری.

هامون: خب , این طبیعی ایه , مثل هر کس دیگه. تو خودتو دوس نداری؟

مهشید (با قاطعیت): نه. خود این جوری مو دوس ندارم. با تو دارم می پوسم.

هامون: چرا پای منو وسط می کشی. تو داری یه بحران شدید روانی رو طی می کنی و طبیعیه که از هر کس و هر چیزی ممکنه بدت بیاد.

مهشید: نه , نه  , من دیگه این شر و ورهای تو رو گوش نمی کنم. در باب وصل و یگانگی و استحاله در دیگری و با معبود یکی شدن و این مزخرفات. تو عملا نشون میدی یه آدم دیگه ای هستی.

هامون: تو چه طوری می تونی ثابت کنی...

مهشید: صد و هشتاد درجه حرف و عملت با هم فرق می کنه. یه ذره به فکر من و بچه ت نیستی.

هامون: چطور ممکنه؟

مهشید: کله ات رو کردی تو این کتابای لعنتی. می خوای همه خفه خون بگیرن... نمی تونم دیگه تحملت کنم (و در صندوق لباس را محکم می بندد).

هامون: تو می خوای من اونی باشم که واقعا تو می خوای من باشم؟ اگه اونی باشم که تو می خوای , پس دیگه من , من نیست. یعنی من "خودم" نیستم.

مهشید: من , من , من  , من , اه...

هامون: خب , آره. تو واقعا خودتی؟ تو آدم دو سال پیشی؟ تو آدمی هستی که من می شناختمت؟ آره؟ یعنی تو اصلا عو... عو... عوض نشدی؟

مهشید: نع! عوض نشدم. تو رو دیگه دوس ندارم.

هامون (وا میرود , با صدای گرفته): مهشید؟ واقعا اینجوریه؟ یعنی همه اون زمزمه ها , زندگیا , عشقا , همه , دروغ بود؟

مهشید پوزخندی میزند و برمیگردد برود. هامون کفشی را به طرفش پرتاب می کند. کفش به دیوار می خورد. مهشید بر میگردد. خشمگین و تهدیدکنان به او نگاهی می اندازد و سپس میرود. هامون می نشیند. صدای گریه ی مهشید می آید.

 

برای تماشای سکانس دیگری از فیلم که مربوط میشود به مراجعه هامون و مهشید به دکتر روانشناس (سماواتی به بازی جلال مقدم) به این لینک مراجعه کنید. 

 

سکانس دوم به اعتقاد من ماندگارترین سکانس فیلم هامون است. حمید هامون پس از طی یک روز پر فراز و نشیب تصمیم به قتل همسرش می گیرد. پس به منزل پدری رفته و در زیرزمین کهنه ی خانه در جستجوی تفنگ قدیمی پدربزرگ است که عکس های سیاه و سفید خواهر و برادر و مادر خود را می بیند و به زمانهای گذشته پرتاب میشود که سالیان دور در همین خانه همه بچه ها با هم بازی می کردند و بزرگترها را حرص میدادند. بخوانید:

 زیرزمین. صدای مادر در ذهن هامون همچنان ادامه دارد. هامون به گوشه ای خیره است و غرق در خاطرات گذشته. صدای پا و بعد ننه حجت وارد می شود.

ننه حجت: اه , حمید خان , چرا اینجا نشستی؟ بفرما بریم بالا... پیداش کردی؟

هامون: چی چی رو؟

ننه حجت: تفنگو؟

هامون: آخ! نه , من یادم رفت اصلا ... نگشتم...

ننه حجت: باید همین جاها باشه.

ننه حجت فانوس را بالا میگیرد و به دنبال تفنگ میگردد. هامون هم به دنبالش. ننه حجت فشنگها را پیدا می کند.

ننه حجت: فشنگا اینجاست... تفنگم باید این جا باشه...

هامون: خب , بدین به من. بده. چراغو بیار این ور...

هامون تفنگ را پیدا می کند , پیچیده در گونی. تفنگ را زمین می گذارد. ابتدا نخ دور آن و سپس گونی و پلاستیک را در می آورد.

ننه حجت: گمون نکنم به درد بخوره. سالهاس ازش استفاده نشده.

هامون: باید دید (تفنگ را امتحان می کند) تمیزه! فشنگاش کو؟

فشنگها را می گیرد. چند تا را در جیب می گذارد. یکی را در تفنگ جا میزند. گلنگدن را می کشد.

هامون: آماده اس... خب دیگه. من رفتم. خداحافظ.

ننه حجت: کجا با این عجله؟ نمی خواین مادربزرگ رو ببینین؟

هامون می ایستد. بر میگردد و شگفت زده به ننه حجت نگاه می کند. انگار نمی دانسته که مادربزرگ هنوز زنده است.

هامون: مادربزرگ؟ کجان؟

ننه حجت: اون بالا (به طبقه ی بالای زیرزمین اشاره می کند).

هامون: حالشون چطوره؟

ننه حجت: تعریفی نداره. نه حرف میزنه , نه کاری می کنه... فقط من بیچاره از صب تا شوم باید کاراشو بکنم. تر و خشکش کنم. دیگه به خدا خسته شدم!

هامون (آهسته): بذار ببینم , نماز و اینا که می خونن؟

ننه حجت: والله من که ندیدم. همه اش میگن چرا همیشه شبه؟ چرا روز نمی شه؟ (مخفیانه و آهسته) یه دفعه ام برگشتن به من گفتن خدا چی چی یه؟ بهشت و جهنم چی چی یه؟ کجاس؟

هامون (با تعجب): ببینم , جدی می گی؟ یعنی اصلا بن کل؟...

ننه حجت: اصلا , چیزی حالیشون نیست.

هامون و پشت سرش ننه حجت از زیرزمین بیرون می آیند. از پله ها بالا میروند. هامون تفنگ را کنار درگاه اتاق مادربزرگ می گذارد و وارد میشود. مادربزرگ رو به روی پنجره بزرگ توی رختخواب نشسته است و به کاج ها و کلاغ ها نگاه می کند , با چهره ای چروک خورده , چشمان آب آورده , لاغر و خمیده. ننه حجت به پشت پرده به قسمت دیگر اتاق میرود... هامون رو به روی مادربزرگ روی زمین می نشیند.

هامون: سلام , مادر.

ننه حجت (از پشت پرده): مادر گوشاش سنگینه , یه کم بلندتر بگو , بشنوه.

هامون (بلند): حمید , پسر مهری خانوم.

مادربزرگ مبهوت به هامون نگاه می کند و زیر لب چیزهای نامفهوم می گوید و ناله می کند.

هامون (بلند): حالا می فهمی مادر که چقدر گول خوردی؟

مادربزرگ ناله می کند.

هامون (آهسته): تو هم مثل منی... دیگه به هیچی ایمون نداری.

مادربزرگ (به زحمت و ناله کنان): ننه حجتو ... ننه حجتو خیلی... خیلی... اذیت می کنم... خدا منو نمی بخشه...

هامون با شنیدن نام خدا حیرت زده به بالا و بعد مادربزرگ نگاه می کند و از اینکه به ایمان او شک برده شرمگین میشود.

ننه حجت: خدا می بخشه مادر جون. من که کاری نکردم.

از پشت پرده ننه حجت بیرون می آید و خم میشود. زیر بغل مادربزرگ را می گیرد. او را آهسته بلند می کند. هامون هم کمک می کند. مادربزرگ ناله کنان و با آخ و اوخ حاکی از درد به پشت پرده میرود.

ننه حجت او را می نشاند و مشغول مالیدن پماد و آب داغ به دست و بدن مادربزرگ میشود.

مادربزرگ (از پشت پرده): بچه ات ...؟ بچه ات حالش خوبه؟

هامون: آره.

مادربزرگ: زندگیت رو به راهه؟

هامون (مکث می کند): نه.

مادربزرگ (پرده را کنار میزند و با حالتی نالان): چرا؟

هامون: زنم ازم طلاق می خواد.

مادربزرگ: آی آی آی... اذیتش کردی؟

هامون: نه , ازم بدش میآد.

مادربزرگ: ... آی , آی , تو چی؟

هامون: نه...

مادربزرگ: آی , آی , آی! قلبت شیکسته.

هامون: خب ... مادرجون , من دیگه باید برم.

مادبزرگ: نه... (دست دراز می کند و دست هامون را می گیرد) تنها موندی؟ غمخواری نداری؟ (و گریه می کند)

هامون دست مادربزرگ را می بوسد و آهسته گریه می کند. رفته رفته دستش را از دست مادربزرگ بیرون می کشد.

مادربزرگ: نه , نه...

هامون به طرف در اتاق می رود. کفشش را می پوشد و راه می افتد. در این لحظه ننه حجت وارد راهرو میشود و چشمش به تفنگ می افتد.

ننه حجت: حمید خان (تفنگ را بالا می گیرد) تفنگ یادت رفت.

هامون (با درد و تأسف): آخ!

هامون تفنگ را از دست ننه حجت می گیرد و با عجله از پله ها پایین میرود.

 کلا زوج خسرو شکیبایی و داریوش مهرجویی بسیار موفق عمل می کنند. سالها بعد در فیلم "پری" (1373) نیکی کریمی (ستاره آن زمان سینمای ایران) در مرکز تصویر قرار گرفت و شکیبایی در نقش دو برادر بزرگتر پری (نیکی کریمی) و داداش یوسف (علی مصفا در اولین درخشش خود) به نام های اسد و صفا بازی کرد. بازی شکیبایی در نقش صفا (برادر دوم) تنها محدود به چند سکانس میشد اما ماندگار شد. به این سکانس توجه کنید که صفا برای یوسف (برادر کوچکتر) نامه نوشته است و در فیلم ما این نامه را بصورت یک مونولوگ طولانی از شکیبایی می بینیم در حالیکه دائما در جوش و خروش تک نفره است. بخوانید:

تصویر آسمان و بعد تصویر خانه پری , طبقه دوم,  و اطاق دادشی (علی مصفا). داداشی روی تخت نشسته و مشغول خواندن نامه برادر بزرگش , صفا (خسرو شکیبایی) , به اوست.

صدای صفا : داداش یوسف سلام. چطوری. بعد از مدتها هوس کردم یه نامه برات بدم. از تو چه پنهون که این روزها بدجور شور و حال نوشتن پیدا کرده م. با خودم عهد کردم که از روزی سی صفحه کمتر نشه. البته غیر از این پرت و پلاها. از تو و پری دائما خبر میرسه. مامانی بیچاره هر دو سه هفته یکبار چندین صفحه قطار می کنه , همهش هم دلخوره و غر میزنه که چرا تو خونه باید دو تا خط تلفن باشه ولی اینجا تو دره چنار هیچ تلفنی نداشته باشم و فقط باید دست به دامن بقال سر محل باشم. خیلی نگران حال بابا و اعظم جونم. اینا دیگه پیر شدن. خسته ان. نمی فهمن که چرا بچه هاشون اینجور از آب در اومدند. که چرا مثلا اسد پسر ارشدشون با اون همه هوش و نبوغ و استعداد , بزنه اونجوری خودشو داغون کنه. من با اون همه معلومات و دکترا و چی چی بیام اینجا تو این بیغوله تک و تنها بشینم و قصه خانواده مونو , این شر و ورهارو سر هم کنم و تو با اون تحصیلات عالی و نمرات و جایزه ها , به جای اینکه بری دکتر بشی , مهندس بشی, چه میدونم , معلمی و حالا هم که رفتی تو خط هنرپیشگی و فیلم و ... که از نظر اونها اصلا کار جدی ای نیست... خب برا اینا , مثل همه , کار هنر یه چیز زیادی یه , به درد نخوره. اینا نمی دونن که اگر من مثلا یه روز یه چیزی ننویسم. یا کاغذ و قلمی گیرم نیآد... آخه میدونی نوشتن یه حال غریبی داره. ذهنو متوجه کاری می کنی که ورای توئه. اینجام نفس یه جوری نابود میشه و این شور و ولوله , این قدم زدن ها و یه دفعه یه چیزی به فکرت میرسه , یه فکر میآد تو کله ات , می پری طرف میز و قلم و کاغذ (از کادر خارج میشود و بدنبال کاغذ و قلم میگردد...) کو؟ کو؟ قلمم کو؟ صبر کن... من هر دفعه خواستم یه چیزی بنویسم , درست وقت بزنگاه قلم نیست... (توی کشوها , زیر میز را هم میگردد و مداد پاک کن را پیدا می کند) مداد پاک کن. ولی قلمم کجاست؟ (مداد پاک کن را روی میز می اندازد) ... آخ که نوشتن یه شور عاشقانه است. لحظه ایه که در اون من با من هیچ فاصله ای نداره (از پشت میز می رود گوشه اتاق و روی تشکچه می نشیند. روبرویش نوشته ها و کتابهاست) من منم و از کسی هم رودرواسی ندارم. حکومت مطلق نفسه و به کسی هم مربوط نیست (چشمش می افتد به قلم لای کتابچه. قلم را بر میدارد) اها اینم قلم. آخ از این بازی های نفس , مرتب آدم رو گول میزنه.

و مشغول نوشتن میشود...