خاطراتي از جهنم

تابستان گرمي است. نميدانم چرا هر سال فصل تابستان كه ميشود بحث هر محفل و مجلس اين است كه راستي امسال چقدر هوا گرم‌تر از سال گذشته شده؟ و اينكه پيشتر هوا اينقدر گرم نبوده! بهرحال وضعيت جغرافيايي كشور ما اينگونه قرار گرفته كه تابستان‌هاي گرمي داشته باشيم و چاره‌اي جز تحمل اين چند ماه نيست.

قضا و قدر براي شخص من اين بود كه هجده سال ابتدايي عمرم را در منطقه‌اي از اين مرز و بوم بگذرانم كه زمستان‌هاي بسيار خوبي دارد ولي امان از گرماي تابستان‌هايش! به عقيده‌ي من "گرما" قابل تحمل نيست. شما همزمان با حرارتي كه از محيط اطراف حس مي‌كنيد مي‌بايست شر شر عرق‌هايي را كه از سر و رويتان به پايين مي‌ريزند نيز تحمل كنيد. در عين حال از آب بدنتان نيز كم ميشود و در نتيجه احساس ضعف بر وجودتان مستولي ميگردد. در چنين شرايطي گاه آدمي چنان به تنگنا مي‌رسد كه گويي راه چاره‌اي وجود ندارد. به گمانم براي مقابله با "سرما" مي‌توان لباس بيشتري پوشيد اما در برابر "گرما" هر چقدر هم از مقدار تن‌پوشتان كم كنيد شرايط بهتر كه نشده ، چه‌بسا بدتر هم ميگردد!

در اينجا هجده خاطره از گرماي هوا را برايتان بازگو مي‌كنم كه احتمالاً حس همذات‌پنداري برخي خوانندگان را (كه تجربه‌ي اقامت در جنوب را داشته و يا دارند) برخواهد انگيخت :

اول - ظهرها كه از بيرون به خانه بازميگشتم چنان گرما خورده بودم كه از سر تا پايم غرق در عرق بود. اولين كاري كه ميكردم اين بود كه يك دوش آب سرد بگيرم. البته در مناطق جنوبي كشور معمولاً "دوش آب سرد" به آساني بدست نمي‌آيد. شما ناچاريد شير آب را مدتي باز بگذاريد تا آب جوشي كه حاصل در آفتاب قرار گرفتن لوله‌هاي آب درون حياط است تخليه شود و بعد يواش يواش آب ولرم شده و مي‌توان دوش گرفت. بعد از حمام يك هندوانه‌ي خنك مي‌چسبيد كه همراه پدر نوش جان ميكرديم! از اين مرحله به بعد حرارت بدن كم و كمتر ميشد و خنكاي كولرهاي گازي (پنجره‌اي) با آن صداي هيپنوتيزم‌كننده‌شان در بدن رخنه ميكرد. عادت من اين بود كه بالش و پتو را زير كولر گازي مي‌گذاشتم و يكي از كتاب داستان‌هايم را برداشته و در حاليكه تماماً زير پتو فرو رفته بودم ، مطالعه ميكردم. از اين پس چنان رخوتي آدمي را در بر مي‌گيرد كه تو گويي در حال تسليم نمودن جان به جان‌آفرين هستيد. خواب بعد از ظهر زير كولر گازي در مناطق جنوبي كشور خوابي بسيار عميق است و بدون شك تمامي خستگي وجودتان از بدن خارج ميشود.

دوم – گرماي هوا در مناطق جنوبي از نيمه‌ي فروردين‌ماه آغاز ميشود و تقريباً تمامي ساكنين اين مناطق در اواخر ماه فروردين كولرهاي گازي خود را به راه مي‌اندازند. يك تكيه كلام بين ساكنين جنوب وجود دارد و آن اينكه به جاي "اردي‌بهشت" مي‌گويند "اردي‌جهنم"! مقصود اين است كه گرماي هوا در اين ماه به حدي است كه جهنم پيش چشمتان مي‌آيد. بعنوان مثال به ناگاه تمامي گل‌هاي زيباي ماه اول بهار سوخته و سبزي‌ها خشك مي‌شوند. از اين ماه به بعد تنها گل‌هايي كه با مقاومت زيادي در برابر گرما به كوچه و خيابان جلوه ميدهند گل كاغذي و گل خر زهره هستند.  

سوم - دستشويي رفتن در مناطق جنوبي مي‌بايست با احتياط همراه باشد. لوله‌ي آب دستشويي نيز همچون ديگر مجاري آب شهري به حد جوشيدن داغ شده است. لذا بايد ابتدا آب داغ را تخليه كرد و سپس خود را شست. در جنوب كشور معمولاً داستان‌هايي دردناك از افراد بي‌احتياط نقل ميشد كه از اين بابت دچار صدمات جبران‌پذيري شده بودند.

چهارم - سرماي كولرهاي گازي به حدي بود كه بعضي از بعد از ظهرها كه زياد خوابم نمي‌آمد براي گرم شدن سري به حياط ميزدم. در وهله‌ي اول سرماي وجودتان چنان بالاست كه گرما در شما كارگر نمي‌افتد. تازه حس خوبي هم داريد و به نظر نميرسد بيرون خانه هواي آنچنان بدي هم وجود داشته باشد. اما به تدريج قطره‌هاي عرق از پيشاني پايين مي‌آيند. گرما چنان به سرعت بدن را در بر ميگيرد كه از تصور خارج است. اين موقع بود كه با شتاب بداخل خانه و جلوي دريچه‌هاي كولر گازي برگشته و غرق در لذت از خنكي آن ميشدم.

پنجم - تا به حال منظره‌ي آب شدن آسفالت خيابان در اوج گرماي ظهر تابستان را تماشا كرده‌ايد؟ من ديده‌ام. البته درجه ذوب قير قابل تنظيم است و احتمالاً اين اتفاق ناشي از تسلط كم مسئولين در استفاده از قير با درجه مذاب مناسب آب و هواي منطقه جهت روكش كردن خيابان‌ها بوده است. بهرحال اين منظره كه معمولاً حين رد شدن از عرض خيابان و در منتهي‌اليه طرفين آن (در مجاورت پياده‌روها) رخ ميداد باعث ميشد اثر كفش شما روي آسفالت (با بيرون زدن قير) باقي بماند.

ششم - حتماً پيش آمده كه ماشين را زير آفتاب پارك كنيد و بعد از مدتي كه برميگرديد داخل ماشين داغ شده باشد و به ناچار مدتي شيشه را پايين بكشيد تا با حركت ماشين و وزش باد بداخل آن گرماي حبس‌شده تخليه شود. اما در مناطق جنوبي كشور قضيه به اين راحتي حل نميشود. مشماهاي صندلي ماشيني كه زير آفتاب پارك شده به حدي داغ ميشود كه شما قادر به نشستن نيستيد. آن روزگار كه كوچكتر بودم با دو دستم طرفين صندلي را ميگرفتم و خودم را يك وجب بالاتر از نشيمنگاه صندلي نگاه ميداشتم تا با حركت ماشين و وزش باد كمي از گرماي صندلي كم شود و سپس بتوانم بنشينم. بعدها كه دچار گرفتگي ماهيچه‌هاي كمر ميشدم دريافتم بهترين علاج اين درد نشستن روي همين صندلي جهنمي است! به محض نشستن ، گرما به حد شوك‌دهنده‌اي به بدنتان وارد ميشود كه اتفاقاً شل كننده‌ي عضلات منقبض‌شده است و از اين مرحله به بعد بدن دچار كرختي و رخوتي غير قابل وصف ميشود...

هفتم - گرماي هواي مردادماه براي من يادآور رب گوجه فرنگي گرفتن در خانه است. در اين زمان مادر و پدر چند صندوق گوجه فرنگي فرد اعلا مي‌خريدند و دست بكار شستن و قاچ كردن آنها ميشدند. بعد گوجه فرنگي‌هاي قاچ شده را داخل چند سطل بيرون خانه و در معرض هواي گرم قرار ميدادند. گوجه‌هاي بيچاره خيلي سريع در اثر گرماي شديد هوا له و شل و ول ميشدند. بعد مادر آنها را از صافي رد ميكرد و آب گوجه فرنگي‌ها را براي غليظ شدن و ضدعفوني كردن چندين ساعت سر چراغ گاز مي‌جوشانيد. بعد هر آنچه سيني‌ كوچك و بزرگ كه در خانه داشتيم رديف ميكرديم و با ملاقه از داخل ديگ ، آب گوجه فرنگي غليظ شده را داخل سيني‌ها مي‌ريختيم و مرحله بعد قرار دادن اين سيني‌ها به مدت چند روز زير آفتاب تابستاني بود... و آفتاب ظرف دو روز رب را مي‌ساخت. پس از نقل مكان خانواده از جنوب ، مراسم رب‌گيري به خاطره‌ها پيوست و ما نيز همچون بقيه مردم از رب‌هاي گوجه فرنگي آماده استفاده كرديم. اما هنوز مزه‌ي رب‌هايي كه زير آفتاب داغ تابستاني آماده شده بود را به خاطر دارم.

هشتم - فصل تابستان مصادف بود با تعطيلي مدارس. معمولاً والدين ، بچه‌هاي خود را به كلاس‌هاي فوق‌العاده مي‌فرستادند تا بر تجربيات و معلوماتشان افزوده شود. من نيز از اين قاعده مستثني نبودم. به لحاظ اينكه آمادگي بدني‌ام كم بود و پيش آمده بود كه مورد ضرب و شتم گردن كلفتهاي محله يا مدرسه قرار بگيرم ، پدر و مادرم تشخيص دادند مناسب است اين تابستان به كلاس آموزش ورزش‌هاي رزمي بروم و بدين ترتيب بود كه مرا در كلاس كاراته ثبت نام كردند. تابستان سال 1366 اولين كلاس كاراته را تجربه كردم. لازم به توضيح است تب بروس‌لي نيز در قبول اين پيشنهاد دخيل بوده و اينگونه بود كه جمعي از بچه‌هاي محله نيز همراه من به كلاس آموزش كاراته آمدند. خاطراتم از اين كلاس بسيار است. همين مقدار بگويم كه تا يك قدمي "امتحان براي گرفتن كمربند زرد" رفتم كه ديگر مدرسه‌ها شروع شد و من نيز از خدا خواسته كلاس كاراته را براي هميشه ترك كردم. اما ربط اين موضوع را با گرما برايتان تعريف كنم. كلاس كاراته‌ي ما شامل يك سالن طويل بود كه دو كولر آبي آن را خنك ميكرد. به جهت آنكه تعداد ورزشكاران زياد بود ساعت كلاس را از 19:00 تا 20:30 شب قرار داده بودند تا به قول معروف تك گرما شكسته شده باشد. با اين وجود بوي عرق تن بچه‌ها و مربي‌ها فضاي مرطوب سالن را كاملاً اشباع ميكرد. بعلت مدل خاص ايستادن در ورزش كاراته ، نگاهمان غالباً به كف سيماني سالن معطوف بود و دانه‌هاي عرق تنمان را ميديديم كه گلوله گلوله روي زمين زير پايمان مي‌چكيدند. البته لباس كاراته مقدار زيادي از اين عرق را مي‌گرفت اما آن هم بعد از يك ساعت چاره‌اي جز تسليم نداشت. يك شب برق قطع شد و مربي همه را به خارج از سالن هدايت نمود. زمين آسفالته‌ي دور سالن در محدوده‌ي ورزشگاه هنوز از تابش آفتاب روز گرم بود و بچه‌ها قادر نبودند ساكن و ثابت سر جاي خود بايستند. زيرا پوست نازك كف پاي بچه‌ها از حرارت بر جاي مانده مي‌سوخت. مربي دائماً تذكر ميداد كه حواس همه جمع باشد و تكان نخوريد. تا اينكه يكي دو نفر تك خنده‌اي زدند. در ورزش كاراته "انضباط" نقش اساسي دارد و همچون ارتش تشويق انفرادي است اما تنبيه براي جمع اعمال ميشود. پس مربي همه را تنبيه كرد. در نتيجه ما بچه‌هاي نازك و نارنجي مجبور شديم دستهايمان را به حالت مشت‌شده روي دانه‌هاي درشت و بدقواره‌ي آسفالت محوطه ورزشگاه قرار داده و شناي سوئدي برويم. در هر مرحله مربي به زبان فصيح ژاپني يك شماره را مي‌گفت و همه پايين ميرفتيم و بايد انتظار مي‌كشيديم تا شماره بعدي را بگويد تا روي مشتهاي بي‌حس‌شده‌مان بالا بياييم. آن شب چيزي كه برايم عذاب‌دهنده بود فرو رفتن ريگهاي آسفالت توي مشت دستم نبود. گرماي فوق‌العاده‌اي بود كه از درون آسفالت راهي براي تخليه يافته و به دست من وارد ميشد. بعد كه تنبيه تمام شد ، توي تاريكي نگاهي به دستم انداختم و دلم براي خودم سوخت!

نهم – از آنجائيكه گرماي هوا در مناطق جنوبي (با همان شدت تابستان) تا اواسط آبان‌ماه نيز ادامه دارد لذا دو سه ماه ابتداي دوران تحصيل من هميشه با گرما و عرق ريختن در كلاسي كه تنها يك پنكه سقفي كهنه و قديمي داشته مصادف بوده است. در آن روزگار آبسردكن وسيله‌اي لوكس بود و مدارس عملاً جز چند شير آب (كه بصورت يك‌وري نصب شده بود) نداشتند و دانش‌آموزان از اين طريق آب ولرم داخل لوله را نوش جان ميكردند. از اين جهت بود كه در ايام بسيار گرم ، قمقمه‌ي آبي را از آب معمولي و يا شربت آبليمو پر كرده و از شب قبل داخل فريزر يخچال قرار ميدادم تا فردا صبح كاملاً يخ زده باشد. صبح آنرا داخل كيفم مي‌گذاشتم و وقتي ساعت 10 ميشد ديگر خرد خرد از شربت و يا آب داخل آن كه ذوب شده بود مي‌نوشيدم.

دهم - تقريباً هيچوقت در آن شهر جنوبي از نانوايي نان نخريدم. نه به اين خاطر كه يكي دو بار كه رفته بودم پدرم جلوي من به شوخي به شاطر گفته بود كه شاگرد مي‌خواهد يا نه؟ بلكه تصور اينكه توي اين گرماي هوا كنار تنور مدتي در صف بمانم تا نان گيرم بيايد برايم كشنده بود. هنوز هم فكر مي‌كنم يكي از صنوف زحمتكش در جنوب كشور همين نانواها هستند. با اين منطق احتمالاً بستني‌فروشي‌هاي جنوب كشور داراي شغلي بسيار راحت و خوش‌آيند خواهند بود.

يازدهم – در طول روز گاهي پيش مي‌آمد كه براي گذاشتن يا برداشتن چيزي مي‌بايست بداخل ايوان يا حياط خلوت ميرفتم. اينجور مواقع از سر تنبلي دمپايي‌ها را نمي‌پوشيدم و همينطور پاپتي مي‌دويدم تا به خيال خودم خيلي سريع كارم را انجام دهم و برگردم. غافل از اينكه آفتاب داغ تابستاني تمامي موزائيك‌ها را تبديل به سنگي ملتهب كرده بود و معمولاً در مسير برگشت از شدت سوختن كف پايم ، جيغم در مي‌آمد.

دوازدهم - معمولاً عصرها براي خريد كردن به خيابان مي‌رفتيم. داخل پاساژها گرماي هوا چند برابر ميشد. هم جمعيت در حال خريد زياد بود و هم خروجي كولرهاي گازي پنجره‌اي كه از هر مغازه بيرون زده بود داغي هواي داخل پاساژ را مضاعف ميكرد. سالها بعد و با پيشرفت تكنولوژي ، هواي داغ پشت كولر گازي‌ها خارج از پاساژها تخليه شد و محوطه‌ي داخل آن هواي مطبوع و قابل تحملي يافت. اما خريد در سالهاي پيش از آن كار حقيقتاً سختي بود. خاطرم هست كه به بهانه‌هاي واهي (!) داخل مغازه‌ها ميشديم تا نفسي تازه كنيم و بعد كه حالمان جا آمد از دوباره خارج ميشديم تا ويترين ساير مغازه‌ها را تماشا كنيم.

سيزدهم - اين اواخر فشار روي سيستم برق مناطق جنوبي زياد شده بود. هر از چند گاهي برق براي چند ساعت قطع ميشد و قطعي برق در فصل تابستان واقعاً طاقت‌فرساست. خاطرم هست يكشب حوالي ساعت 22 ترانس برق سر خيابان منفجر شد. مأمورين اتفاقات برق تا ساعت 2:30 بامداد بي‌وقفه مشغول كلنجار رفتن با سيستم برق بودند تا اينكه مشكل حل شد. اما در اين فاصله استيصال خود را به چشم ديدم. خستگي يك روز كار و تلاش را قاعدتاً با خواب شبانه بايد از تن خارج نمود. حالا تجسم كنيد برق قطع شده و شما از شدت گرما قادر نيستيد چشم روي هم بگذاريد. هر كدام يك بادبزن حصيري دست گرفته بوديم و خود را باد ميزديم. اما هيچ افاقه نميكرد. آن شب كسي تا زمان وصل برق خواب به چشمش راه نيافت و صداي همسايه‌هاي اطراف تا آن ساعت از بامداد بگوش ميرسيد.

چهاردهم – خاطرم هست نوعي بستني يخي خانگي درست ميكرديم كه اتفاقاً خيلي هم خوشمزه از كار در مي‌آمد. كافي بود كمي شربت غليظ (معمولاً آبليمو) درست كنيد و داخل محفظه‌هاي پلاستيكي مخصوصي كه يك دسته هم بصورت وارونه روي آن نصب ميشد قرار دهيد. محل اتصال دسته و محفظه‌ي پلاستيكي كاملاً كيپ بود. اين مجموعه را داخل فريز قرار ميداديم و پس از مدتي شربت يخ ميزد. حالا دسته‌ي پلاستيكي بستني درون شربت يخ‌زده گير افتاده بود و كافي بود دسته را از درون محفظه بيرون بكشيد. يك بستني يخي خوشمزه‌ي خانگي در دستان شما قرار داشت. يادش بخير.

پانزدهم – وقتي صحبت از جنگ عراق با ايران ميشود همه ياد روز سي و يكم شهريورماه 1359 و پيشروي سريع ارتش دشمن به داخل كشورمان مي‌افتند و اينكه تا اواسط آبان‌ماه خرمشهر نيز اشغال شد. اما كسي از گرماي شديد هوا در اين روزهاي اوليه جنگ صحبتي به ميان نمي‌آورد. به راستي يك جهنم مطلق بود. گرماي هوا كاهش انرژي بدن را نيز باعث ميگردد. چه بسا يكي از دلايل عمده‌ي غافلگير شدن همگان و گيجي روزهاي اول همين گرما بود.

شانزدهم – امان از زماني كه گرماي تابستاني با شرجي شدن همزمان ميگرديد. ديگر به قول معروف نفس آدمي بالا نمي‌آمد. همانطور كه ميدانيد واكنش بدن انسان در مقابل گرما "تعرق" است. از تمامي منافذ پوستتان دانه‌هاي ريز و درشت عرق خارج شده و بخار ميشود. اين بخار شدن از مقدار گرماي دروني بدن كاسته و وضعيت قابل تحمل‌تري را ايجاد مي‌نمايد كه البته با كم شدن آب بدن همراه است و مي‌بايست آب از دست داده را با نوشيدن آب بيشتري جبران نمود. حالا تصور كنيد رطوبت هوا به حدي بالا رود كه اين دانه‌هاي عرق قادر به بخار شدن نباشند. من منظره‌هاي را به خاطر دارم از دانه‌هاي درشت عرق روي پوست ساعد دستم كه بخار نمي‌شدند و تصور اينكه از اين قسمتها هم عرق بيرون مي‌آيد برايم باورناپذير بود.

هفدهم – ميزان عرق كردن در افراد مختلف متفاوت است. آنهائيكه كم عرق مي‌كنند خوشحال از اين امر هستند كه آب بدن را به راحتي از دست نميدهند. گروه ديگري كه تعرق بالايي دارند از اين بابت خوشحال ميشوند كه سموم بدن نيز همراه اين دانه‌هاي عرق از بدنشان خارج شده و در نتيجه سلامتي بدست مي‌آورند. اما هر دو گروه بطور معمول يك دستمال پارچه‌اي داخل جيب خود حمل مي‌كنند. استفاده از دستمال پارچه‌اي در مناطق جنوبي امري جاافتاده است. مسلماً يكي دو دستمال كاغذي افاقه نخواهد نمود و شما ناچاريد از دستمالي با مصالح مقاوم‌تر سود بريد. بعضاً پيش مي‌آمد كه همان دستمال پارچه‌اي را هم چند نوبت مي‌چلانديم تا خشك شود و قادر باشيم بيشتر از آن استفاده كنيم.

هجدهم – اعتراف مي‌كنم كه تماشاي خانم‌ها كه در آن گرماي شديد و هواي بعضاً شرجي ناچار به پوشيدن مانتو و مقنعه بودند برايم دردناك بوده است. صدها بار خداي را شكر كردم كه پسر هستم و مجبور به حفظ چنين پوششي نمي‌باشم. زنان ساكن جنوب كشور از اين بابت واقعاً بايد تحمل زيادي داشته باشند.     


هنوز گاهي در روياهايم منظره‌ي كوچه‌ پس‌كوچه‌هاي آن شهر جنوبي در فصل تابستان پيش چشمم مجسم ميشود كه در ساعت 3 بعد از ظهر احدي در آنها پرسه نميزند و كولرهاي گازي با صدايي يكنواخت در حال كار كردن هستند.

آنان سوار بر ارابه‌هاي آتشين خود از آسمان فرود آمدند

اينك سال 1968 ميلادي براي من معنا و مفهوم خاصي يافته است. نه به خاطر ناآرامي‌هاي كارگري ماه مي فرانسه و يا مرگ يوري گاگارين روسي يا ساخته شدن فيلم سينمايي ماندگار "فارغ‌التحصيل" ساخته‌ي مايك نيكولز. بلكه در اين سال بحثي در دنيا مطرح شد كه هنوز پاسخ قاطع و روشني بدان داده نشده است...

 آيا نيمي از داستان‌هاي ديني كه اعتقادات جمع كثيري از سكنه كره زمين بر آنها استوار است صرفاً يك سؤتفاهم تاريخي بوده؟ آيا سدوم و عموره توسط خدواند يكتا نابود گرديد؟ آيا Noah يكهزار سال عمر كرد و به امر خداوند به ساخت كشتي عظيمي پرداخت تا مؤمنين را از سيلاب خانمان برانداز برهاند و تنها كل كفار غرق شوند؟ آيا Moses در كوهستان با درختي شعله‌ور (كه آتشش پايان ناپذير بود) به نمايندگي از ايزد متعال به صحبت پرداخت و بدين‌ترتيب رسالتش بدو ابلاغ گرديد؟ داستان صندوقچه سكينه‌ يا به عبارتي Ark of the Covenant‌ چه بود؟ چرا خدا اصرار داشت كسي درب صندوقچه را باز نكند؟

خب گمان مي‌كنم تا همين‌جا عده‌اي از خوانندگان به فكر فرو رفتند و عده‌اي ديگر نيز آماده‌ي جبهه‌گيري شده‌اند. حالا تصور كنيد مطرح كردن اين سئوالات در 42 سال پيش توسط محقق سويسي ، آقاي " اريك فون دانيكن" (Erich von Daniken) چه غوغايي برپا كرده است! اريك فون دانيكن نامي شناخته‌شده در ايران است. كتاب مشهور وي به نام "ارابه‌ي خدايان" سال 1353 در ايران انتشار يافت و چند سال بعد عنوان يكي از منحط‌ترين كتب منتشره توسط رژيم طاغوت را به خود اختصاص داد. هرچند سالها پس از آن با حك و اصلاح مجدداً منتشر شد. موضوع اصلي كتاب "ارابه‌ي خدايان" ، كه نام اصلي آن "ارابه‌هاي خدايان؟" (Chariots of Gods?) است، بر اين امر استوار است كه ايزد يكتا و خداياني كه در برخي داستان‌هاي ديني يا ساير متون باستاني (همچون الواح حمورآبي ، طومارهاي مصري ، سنگ‌نوشته‌هاي بابلي و بقاياي تمدن آمريكاي جنوبي) بدان‌ اشاره گرديده "يكي" نيستند. فون دانيكن شأن و منزلت ايزد يكتا را والاتر از آن رفتارها ميداند كه برخي روايتها از آنها بعنوان قهر و خشم وي ياد مي‌كنند. خلاصه‌ي مطلب اينكه به نظر فون دانيكن اين "خدايان" مي‌بايست صاحبان تمدن پيشرفته‌ي ساير سيارات باشند كه به زمين سفر مي‌كرده‌اند و تمدن بشري را تحت نظر داشته‌اند. اينان در طي قرون متمادي به نوع بشر كمكهاي علمي و فني فراواني كرده‌اند (بعنوان مثال اهرام ثلاثه‌ي مصر) و هرگاه تشخيص مي‌دادند نژادي از بشريت در حال انحراف و انحطاط است فوراً با استفاده از روش‌هاي قهرآميز مدرن آنها را از صحنه‌ي گيتي حذف كرده‌اند! يك نمونه‌ي مشهور از اين روش‌هاي قهرآميز در مورد اهالي شهرهاي سدوم و عموره اعمال شده است. شرح ماوقع توسط فون دانيكن از كتاب تورات نقل شده كه عيناً ملاحظه مي‌فرمائيد:

تورات ، سفر پيدايش ، سفر نوزدهم  از بخش 1-38 :

" ... و وقت عصر ، آن دو فرشته وارد سدوم شدند و لوط به دروازه سدوم نشسته بود و چون لوط ايشان‌را بديد به استقبال ايشان برخاسته و رو بر زمين نهاد. و گفت اينك اي آقايان من ، به خانه‌ي بنده‌ي خود بيائيد و شب را به سر بريد و پايهاي خود را بشوئيد و بامدادان برخاسته راه خود را پيش گيريد. گفتندني بلكه شب را در كوچه بسر بريم. اما چون ايشان را الحاح بسيار نمود با او آمده به خانه‌اش وارد شدند و براي ايشان ضيافتي نمود و نان فطير پخت ، پس تناول كردند. و به خواب نرفته بودند كه مردان شهر يعني مردم سدوم از جوان و پير از هر جانب خانه‌ي وي را احاطه كردند. و به لوط ندا در داده گفتند آن دو مرد كه امشب به نزد تو در آمدند كجا هستند؟ آنها را نزد ما بيرون آور تا ايشان را بشناسم. آنگاه لوط نزد ايشان بدرگاه آمد و در را از عقب خود ببست. و گفت اي برادران من ، زنهار بدي مكنيد. اينك من دو دختر دارم كه مرد را نشناخته‌اند. ايشان را همينك نزد شما بيرون آورم و آنچه در نظر شما پسند آيد با ايشان بكنيد لكن كاري بدين دو مرد نداشته باشيد زيرا كه براي همين ، زير سايه سقف من آمده‌اند. گفتند دور شو و گفتند اين يكي آمد تا نزيل ما شود و پيوسته داوري ميكند ، الان با تو از ايشان بدتر كنيم! پس بر لوط هجوم آوردند و نزديك آمدند تا درب را بشكنند. آنگاه آن دو مرد دست خود را پيش آورده و لوط را نزد خود به خانه در آوردند و درب را بستند. اما آن اشخاصي را كه به در خانه بودند از خرد و بزرگ به كوري مبتلا كردند كه از جستن دور خويشتن را خسته سازند. و آن دو مرد به لوط گفتند آيا كسي ديگر در اينجا داري؟ دامادان و پسران و دختران خود و هركه را كه در اين شهر داري از اين مكان بيرون آور. زيرا كه ما اين مكان را هلاك خواهيم ساخت چونكه فرياد شديد ايشان به حضور خداوند رسيده و خداوند ما را فرستاده است تا آنانرا هلاك سازيم. پس لوط بيرون رفته با دامادان خود كه دختران او را گرفتند مكالمه كرده گفت برخيزيد و از اين مكان بيرون شويد زيرا خداوند اين شهر را هلاك ميكند. اما به نظر دامادان مسخره آمد. و هنگام طلوع فجر آن دو فرشته لوط را شتابانيده گفتند برخيز و زن و خود را با اين دو دختر كه حاضرند بردار ، مبادا در گناه شهر هلاك شوي! و چون تأخير مي‌نمود آن مردان دست او و زنش و دست هر دو دخترش را گرفتند چونكه خداوند بر وي شفقت نمود و او را بيرون آورده ، در خارج شهر گذاشتند. و واقع شد چون ايشان را بيرون آورده بودند كه يكي به وي گفت جان خود را درياب و از عقب منگر و در تمامي وادي نايست بلكه به سوي كوه بگريز مبادا هلاك شوي. لوط به ايشان گفت اي آقا ، چنين مباد! همانا بنده‌ات در نظرت التفات يافته است و احساس عظيم به من كردي كه جانم را رستگار ساختي ولي من قدرت آن ندارم كه به كوه فرار كنم. مبادا اين بلا مرا فرو گيرد و بميرم. اينك اين شهر نزديك است و نيز صغير است. اذن بده تا بدان فرار كنم. آيا صغير نيست تا جانم زنده ماند؟ بدو گفت اينك در اين امر نيز ترا اجابت فرمودم تا شهري را كه سفارش آن را نمودي واژگون نسازم. هر چه سريعتر بدان جا فرار كن زيرا كه تا بدانجا نرسي هيچ نتوانم كرد... از اين سبب آن شهر مسمي به صوغر شد. و چون آفتاب بر زمين طلوع كرد لوط به صوغر داخل شد. آنگاه خداوند بر سدوم و عموره گوگرد و آتش از آسمان بارانيد. و آن شهر و تمامي وادي و جميع سكنه‌ي شهرها و نباتات زمين را واژگون ساخت. اما زن او از عقب نگريسته ستوني از نمك گرديد. بامدادان ابراهيم برخاست و به سوي آن مكاني كه در آن بحضور خداوند ايستاده بود رفت. و چون به سوي سدوم و عموره و تمام زمين وادي نظر انداخت ديد كه اينك دود آن زمين ، چون دود كوره بالا ميرود. و هنگاميكه خدا شهرهاي وادي را هلاك كرد خدا ابراهيم را بياد آورد و لوط را از آن انقلاب بيرون آورد. چون آن شهرهايي را كه لوط در آن ساكن بود واژگون ساخت... "

خب. چه چيزي به ذهنتان متبادر شد؟ فون دانيكن چنين تفسير مي‌كند كه لوط امين مسافرين فضايي بوده و  آنها با او در تماس بوده‌اند. روزي مسافرين فضايي به اين نتيجه رسيدند كه به خود وا نهادن اقوام سدوم و عموره جز تباهي نتيجه‌اي در بر نخواهد داشت. دو نماينده به سراغ لوط مي‌آيند تا به وي هشدار دهند كه شمارش معكوس نابودي آغاز شده و وي بايد هر چه زودتر اين منطقه را ترك كند. مسافران فضايي چهره و ظاهري كاملاً متفاوت با سكنه‌ي زمين داشته‌اند (ظاهراً ذاق و بور بوده‌اند) و لوط كه بدروازه‌ي شهر نشسته بود فوراً آنها را تشخيص داده است. اين نمايندگان سپيده‌دم لوط و خانواده‌اش را با اصرار از شهر خارج كرده‌اند و با تأكيد از آنها خواستند به سمت كوهستان بروند. لختي بعد انفجار عظيمي شهر را يكپارچه از آتش و گوگرد مي‌سازد. فون دانيكن چنين سئوال مي‌كند كه آيا اين يك انفجار اتمي بوده؟ آيا تأكيد نمايندگان فضايي بر پناه بردن به كوهستان از آنجا بود كه امواج راديواكتيو كمترين تأثير را بر لوط و خاندانش داشته باشد؟ آيا زن لوط كه برخلاف تأكيد مسافرين فضايي برگشت و به پشت سر خود نگريست و در دم به توده‌اي از نمك تبديل شد تحت تأثير امواج راديو اكيتو قرار گرفته بود؟ اگر مايليد بدانيد سوختگي‌هاي راديواكتيويته چه منظري بوجود مي‌آورد كافيست به تصوير قربانيان انفجارهاي هيروشيما و ناكازاكي نظري بياندازيد. فون دانيكن درخصوص صندوقچه‌ي سكينه يا همان Ark of the Covenant نيز توضيحاتي ميدهد و ساختار تشريح‌شده در تورات را دقيقاً به مانند يك پيل الكتريكي قوي توصيف مي‌كند. بدين ترتيب طبيعي است كه با كمي بي‌دقتي در جابه‌جا نمودن و يا كنجكاوي اين امكان وجود داشته باشد كه نيروي الكتريكي ذخيره‌شده درون اين جعبه شخص بي‌احتياط را درجا خشك و ذغال نمايد! آيا اين پيل الكتريكي نوعي نيروي محركه جهت راه‌اندازي وسايل انتقال پيام به منظور ارتباط بي‌سيم با مسافران فضايي بوده است؟

فون دانيكن سپس به سراغ تمدن‌هاي باستاني رفته و از رامسس‌هاي مصري و امپراطوري اينكاها و ماياها سخن به ميان مي‌آورد. چگونه ممكن بود چنين بناهاي عظيم و دقيقي در 5000 سال پيش ساخته شوند؟ اسرار و رموز هندسي اهرام مصر در منابع مختلفي ذكر شده كه در اينجا به تكرار آنها نمي‌پردازيم (فهرست اين رموز در كتاب فون دانيكن به تفصيل نقل شده و خوانندگان عزيز نيز مي‌توانند مشروح اين اسرار را با جستجو در شبكه جهاني يافته و مطالعه كنند). فون دانيكن اين پرسش را مطرح مي‌كند كه آيا اين بناها حقيقتاً ساخته‌ي دست بشر هستند؟ توجه داريد كه برخي از اين سنگها و احجام با ماشين‌آلات امروزي نيز به سختي قابل نقل و انتقال مي‌باشند. ضمن اينكه مأخذ اين سنگها و مصالح بنايي با محل ساخت بناهاي عظيم يادشده فاصله‌ي زيادي دارند. اهرام مصر در ميان صحرا و هرم‌هاي ناقص اينكاها نيز در دل جنگل ساخته شده‌اند. با فاصله‌ي قابل توجهي از كوه و يا معادن سنگي. آيا اين احتمال وجود دارد كه بناها از ساليان پيش ساخته شده بودند و تمدن بشر درون و بيرون آنها را با سنگ‌نوشته‌هاي دروغين پر كرده باشد تا ساخت آنها را به خود منسوب نمايد؟ فون دانيكن مي‌پرسد بشري كه چنين تمدني داشته چرا به ناگهان بايد نيست و نابود شود؟ بدون اينكه كوچكترين آثار و بقايايي از اين فن‌آوري پيشرفته‌ي خود در اعصار و قرون بعدي بر جاي گذارد. اگر يك حادثه‌ي طبيعي باعث نابودي اين نوع از بشر شد چرا بر بناهاي ذكرشده كوچكترين خدشه‌اي وارد نساخته است؟ آيا جنگي بوجود آمده و كل نسل يادشده از بين رفته‌اند؟ يا نوع مهلكي از بيماري واگيردار؟ چگونه است كه ردي از چنين اتفاق مهيب در سنگ‌نوشته‌ها بر جاي نمانده است؟ فون دانيكن همچنين اين سئوال را مطرح مي‌كند كه چرا مصريان اصرار داشته‌اند بقاياي سلاطين خود را در مكاني فوق‌العاده امن قرار دهند تا در آينده قادر به زندگي مجدد باشند؟ آيا غير از اين است كه بواسطه پيشرفت‌هاي علمي اين امكان وجود دارد تا با استفاده از DNA موجود در بافت‌هاي باقيمانده از موميايي‌ها ، آنان را شبيه‌سازي و توليد كنند؟ آيا اين پيغام مسافرين فضايي بود كه : از خود نمونه‌هايي براي آينده باقي گذاريد تا در صورت نابودي نسلتان ما قادر باشيم اين نسل جهش‌يافته (يا اصلاح‌شده نسبت به نسل‌هاي پيشين بشري تا آن زمان) را احيا كنيم؟ تو گويي يك فايل Back up از نوع بشر و آلات و ابزار وي درون اهرام مصر براي آيندگان به وديعه گذاشته شده اشت! فون دانيكن در طول كتاب خود چندين دليل و شاهد تاريخي محكم مي‌آورد تا خوانندگان را بيشتر با اين نظريه آشنا كند.

تأثير كتاب "ارابه‌ي خدايان" به حدي بود كه هرژه ، خالق مجموعه كتابهاي مصور " ماجراهاي تن‌تن و ميلو " ، را به فكر انداخت تا با استفاده از اين ايده‌ي ناب در همان سال (يعني سال 1968 ميلادي) كتابي خاطره‌انگيز منتشر نمايد. كتاب " پرواز 714 " كه جزو آخرين آثار از مجموعه كتابهاي تن‌تن و ميلو مي‌باشد به همين موضوع اختصاص يافته است. تن‌تن و دوستانش (كاپيتان هادوك ، پروفسور تورنسل و البته ميلو) بنا دارند براي شركت در يك كنفرانس هوا-فضايي (حتماً به خاطر داريد مطابق با داستان‌هاي هرژه ، تن‌تن اولين كسي است كه روي ماه قدم گذاشته!) به سيدني بروند. مسير پرواز بگونه‌اي است كه آنها يك توقف كوتاه در جاكارتا داشته و سپس با پرواز شماره 714 عازم سيدني استراليا خواهند شد. تصادفاً يكي از دوستان قديمي خود را در فرودگاه جاكارتا ديده و در نتيجه با هواپيماي ديگري پرواز مي‌كنند. بين راه هواپيما ربوده ميشود و ربايندگان ، هواپيما و مسافرانش را در جزيره‌اي دورافتاده فرود مي‌آورند. نكته در اينجاست كه اين جزيره يكي از فرودگاه‌هاي باستاني مسافران فضايي بوده و بوميان اين جزيره در افسانه‌هايي كه سينه به سينه نقل ميشود هنوز از خدايان و ارابه‌هاي آتشين آنان ياد مي‌كنند. اين كتاب كه به نظر من يكي از جذاب‌ترين قسمتهاي مجموعه‌ي تن‌تن و ميلوست همچنان خواندني و پركشش مي‌باشد. براي شما عزيزان فايل كامپيوتري اين كتاب را كه از سري انتشارات يونيورسال (اولين ناشر ايراني سري تن‌تن و ميلو) است قرار داده‌ام كه ملاحظه مي‌فرمائيد. در اين بخش جا دارد از اعضاي "فاروم كودكي" و "فاروم كودكي و نوجواني" كه ناشر اين فايل بوده‌اند كمال تشكر را بعمل آورم.

براي دانلود كتاب پرواز 714 اينجا كليك كنيد.

اريك فون دانيكن اينك هفتاد و پنج ساله است و با نوشتن انبوهي كتاب در رابطه با نظريه خود همچنان بر اين عقيده پافشاري مي‌كند كه نبايد به آنچه تاكنون از گذشتگان خود شنيده‌ايم بدون تفحص و ساده بنگريم. او همچنان فعاليت علمي خود را ادامه ميدهد و در سال 2009 آخرين كتاب وي با عنوان "تاريخ اشتباه است" منتشر شد.

------------------------------------------------------------------------

مؤخره: راه‌اندازي اين وبلاگ به من كمك كرده تا دوستان و علاقمندان و همفكران بسيار خوبي (خيلي بهتر از خودم) پيدا كنم. يكي از اين دوستان با نام Arjmand سكانس داستان لوط را از فيلم "كتاب آفرينش" (با دوبله‌ي زيباي فارسي) را برايم فرستاده كه من بدين‌وسيله آنرا به اشتراك مي‌گذارم. براي دانلود سكانس تبديل به نمك شدن زن لوط روي اين لينك كليك كنيد.