ديگر همه داستان غرق شدن كشتي
تايتانيك را ميدانند. اينكه لقب "غرقنشدني" به آن داده بودند.
اينكه اولين سفر جدي اين كشتي بود و اينكه قرار بود فاصله ساوثهمپتون تا نيويورك
را در كوتاهترين زمان ممكن (براي آن زمان) بپيمايد اما در روز چهارم بود كه دچار
سانحه شد. اينكه آن شب مهتابي نبود و ميليونها ستاره در آسمان ميدرخشيدند. اينكه
از بدِحادثه آن سال پس از 1400 سال ماه در كوتاهترين فاصله تا زمين قرار داشت و
همين امر موجب شده بود پديدهي جذر و مد شديدتر و امواج ساحلي قويتر باشند بگونهاي
كه كوههاي يخ را از قطب شمال به ميانههاي اقيانوس اطلسشمالي كشاندند. چيزي كه
سابقه نداشت و دريانوردان خبره را بوضوح غافلگير كرد. اينكه بواسطه وفورِ كوههاي
يخ در آن بخش از اقيانوس ، امواج در سطح آب بزحمت ديده ميشدند و ملوانان سطح
اقيانوس هميشه مواج را بگونهاي آرام ميديدند كه گويي كشتي بر روي شيشه به پيش
ميرود... و بالاخره در ساعت 23:39 چهاردهم آوريل سال 1912 كوه يخي روبروي كشتي (در
فاصلهي 280 متري) رويت شد و افسر اول كشتي در 26 ثانيه مهلتي كه داشت دستور داد
دماغه كشتي را با تمام قوا به چپ منحرف كنند در صورتيكه اگر مستقيم و شاخ به شاخ
با كوه يخ تصادم ميكردند كشتي غرق نميشد. اينكه در اثر تصادم با بخشهاي زيرين كوه
يخ شكافي بطول 91 متر در تراز سه متري زير آب ايجاد شد و از اين لحظه بود كه شمارش
معكوس دو ساعت و چهل دقيقهاي بسوي سرنوشت شوم آغاز گرديد.
حادثهي غرق شدن كشتي تايتانيك را
بزرگترين سانحه دريايي در زمان صلح ناميدهاند. در اين فاجعه از 2224 نفر سرنشين
كشتي 1514 نفر جان خود را از دست دادند كه اغلب آنان چند دقيقه پس از شنا كردن در
آب بسيار سرد اقيانوس (درجه حرارت آب منفي 2 درجه سانتيگراد گزارش شده است) دچار
حمله قلبي شده و جان خود را از دست دادند. براي دلخوشي ميتوان گفت تقريباً همه
پيش از خفه شدن در آب شور اقيانوس بيهوش شده بودند و در نتيجه هنگام جان سپردن زجر
چنداني نكشيدند.

همنسلان من اين فاجعه را بواسطه تماشاي
فيلمي شناختند كه سالها پيش بكرات از تلويزيون ايران پخش شد. نام اين فيلمِ سياه و
سفيد "شبي به يادماندني" بود كه محصول سال 1958 استوديوي پايينوود كشور
انگلستان است. كارگردان فيلم روي وارد بيكر ميباشد كه چهار سال پس از وقوع
اين فاجعه بدنيا آمده بود. تهيهكنندگان فيلم پس از انتشار كتابي گزارشگونه (و به
همين نام) توسط والتر لورد به فكر ساختن فيلمي با درنظرگيري بيشترين تطابق
با اصلِ حادثه گرفتند. والتر لورد 38 ساله در سال 1955 و بر اساس شهادت شصت و چهار
بازمانده اين سانحه ، كتابِ "شب بيادماندني" را به رشته تحرير در آورده
بود كه اين كتاب در آن زمان با استقبال چشمگيري در انگلستان مواجه گرديد. در
راستاي دراماتيزه كردن داستان محوريت فيلم بر شخصيت بلندپايهترين افسر بازمانده
از كشتي قرار گرفت. افسر دوم ، چارلز هربرت لايتاولِر ارشدترين افسري بود
كه با شهامت به ديگران كمك كرد و خود نيز از اين حادثه جان بدر برد. او در آن زمان
38 ساله بود. براي ايفاي نقش چارلز لايتاولر از كِنِت مور انگليسي استفاده
شد كه بازيگري خبره و به نام بود. چارلز لايتاولر حقيقي شش سال پيش از ساخته شدن
فيلم از دنيا رفته بود. او كه مردي شجاع بود پس از حادثهي تايتانيك در جنگهاي
جهاني اول و دوم خدمت كرد و جان افراد بسياري را نجات داد. به هنگام ساخت فيلم شب
بيادماندني پسر وي و بيوهاش از مراحل ساخت ديدن ميكردند و پسر لايتاولر به كنت
مور در رابطه با خصوصيات فردي پدرش توضيحاتي ميداد. حين فيلمبرداري بازماندگان
زيادي به اكيپ سازندهي فيلم ياري ميرساندند. از آن جمله ميتوان به افسر چهارم
كشتي تايتانيك ، جوزف باكسهل اشاره كرد كه مشاوره فني و تكنيكي برخي از
سكانسها را بر عهده داشت. حين فيلمبرداري سكانس غرقشدن كشتي ، لارنس بيسلي
كه از بازماندگان مسافران بخش درجه دوي كشتي تايتانيك بود از كارگردان خواهش كرد
تا به او اجازه بدهد بصورت نمادين نقش يكي از مسافراني كه همراه كشتي به قعر دريا
فرو رفتند را بازي كند اما روي بيكر كه از نقض قوانين اتحاديه واهمه داشت با اين
امر موافقت نكرد. كشتي تايتانيكي كه در فيلم مشاهده ميشود يازده متر طول داشت و در
استخري به عمق پنج متر حركت ميكرد. در نتيجه بهنگام فيلمبرداري صحنهي غرقشدن ،
گروه سازنده ناچار شدند مدل را قطعه قطعه كرده و هر بخش كه بداخل آب فرو ميرفت را
از مدل اصلي جدا نمايند تا سكانس غرق شدن بخوبي از كار در بيايد. يكي از نكات جالب
توجه فيلم اين است كه ميتوان بين ملواناني كه به مردم در سوار شدن به قايقهاي
نجات كمك ميكنند جناب شون كانري را نيز ديد كه آن زمان هنوز نقش جيمزباند را
بازي نكرده و به شهرت عالمگير نرسيده بود. همچنين گفته شده دختر واقعي كاپيتان
اسميت (ناخدا اول كشتي تايتانيك) بهنگام فيلمبرداري به سر صحنه آمد و با ديدن لارنس
ناياسميت كه نقش پدرش را بازي ميكرد به شدت احساساتي شد. سالها بعد و پس از
يافته شدن بقاياي تايتانيك در سال 1985 ، نحوهي غرق شدن كشتي و اينكه حين فرو
رفتن به دو قسمت تقسيم شده بود مشخص گرديد. بدين لحاظ در فيلم ساختهشده به سال
1958 فرض سازندگان بر فرو رفتن يكپارچهي كشتي قرار داشته و بدين ترتيب نيز بازسازي
گرديده است. فيلم شب بيادماندني در زمان خود يكي از عظيمترين پروژههاي سينمايي
بريتانيا محسوب ميشد. فيلم در سوم جولاي سال 1958 اولين نمايش خود را بر پرده
سينما داشت. بين تماشاچيان بيوهي افسر دوم لايتاولر و افسر چهارم كشتي ، بكسهل
قرار داشتند.
سالها بعد پس از اينكه جيمز كامرون
فيلم "شب بيادماندني" را تماشا كرد اشتياق وافري به تايتانيك يافت. او
تمامي تلاش خود را بخرج داد تا قادر شود كشتي واقعي را در قعر اقيانوس (در عمق
چهار كيلومتري سطح دريا!) رويت كند. سپس يكي از نقشهاي فرعي فيلمِ روي بيكر را
دستمايهي شخصيتي قرار داد كه محوريت فيلمش را بر عهده داشت و نقش وي را لئوناردو
ديكاپريو بازي ميكرد. در فيلم اصلي يك جوان بلفاستي كه در بخش مسافرين درجهي
سه قرار دارد همراه دوستش و همسرِ جوان وي در شب حادثه مشغول رقص و پايكوبي هستند كه
اين مرد جوان با دختري زيبارو مواجه ميشود و يك دل نه صد دل عاشق او ميگردد. دختر
نيز واكنش مشابهي را به نمايش ميگذارد كه البته توسط مادرش مورد شماتت قرار ميگيرد!
بهرحال اين چهار جوان تا پايان فيلم در صحنههاي مختلفي ديده ميشوند كه با زحمت
فراوان خود را از ميانبرهاي جوراجور به عرشه ميرسانند و اتفاقاً جزو معدود افرادي
هستند كه همراه با دماغهي عقبي كشتي بداخل آب فرو كشيده شده اما زنده ميمانند و
در سكانس پاياني هر چهار جوان كنار ساير بازماندگان ديده ميشوند كه همراه كشيش
مشغول خواندن دعا براي آمرزش روح درگذشتگان سانحه هستند.
والتر لورد (نويسندهي كتاب شب بيادماندني) تا
سال 1997 و ساخته شدن فيلم تايتانيك جيمز كامرون زنده ماند و بعنوان مشاور
عالي به كارگردان اين فيلم مشاوره داد. او در سال 2002 در سن هشتاد و چهارسالگي
درگذشت.
روي وارد بيكر پس از ساختن فيلم شب به
يادماندني به ساخت فيلمهاي ترسناك روي آورد. او از سال 1980 به بعد بيشتر آثار
تلويزيوني ميساخت تا بالاخره در سال 1992 بازنشسته شد و در چند مستند شبكهي بيبيسي
با موضوع سير ساختن فيلمهاي وهمانگيز در سينماي بريتانيا شركت جست. وي در اكتبر
سال 2010 در سن نود و سه سالگي درگذشت.
كنت مور نيز كه در زمان ساخته شدن فيلم شب
بياد ماندني بازيگري به نام بود اين حرفه را با موفقيت ادامه داد و از جمله بازيهاي
او ميتوان به ايفاي نقش در فيلم "سي و نه پله" كه بازسازي فيلمي
به همين نام اثر آلفرد هيچكاك بود اشاره نمود. كنت مور تا سال 1980 در فيلمهاي
بسياري بازي نمود و نهايتاً در جولاي سال 1982 در سن شصت و هفت سالگي در اثر
بيماري پاركينسون درگذشت.
در پايان اين مطلب ، چهل دقيقه از فيلم
"شب به يادماندني" را با دوبلهي فارسي آماده كردهام كه در اختيار شما
عزيزان قرار ميدهم. گزينش سكانسها بگونهاي است كه در انتها حس ميكنيد كل فيلم
را تماشا كردهايد! امتحان كنيد:
دانلود گزيده فيلم شب به ياد ماندني
اثر روي بيكر و با بازي كنت مور
خاطر نشان ميسازد اين فايل
داراي اسم رمز نبوده و براي همگان قابل دانلود كردن و تماشاست.

















بعدالتحرير: متوجه شدهام كه براي دانلود ويدئويي كه در سايت 4shared قرار دادهام شما عزيزان ناچار به باز كردن اكانت شدهايد و در غير اين صورت سايت 4shared اجازهي دانلود را نميدهد. به همين لحاظ من يك تكه از اين ويدئو را در سايت يوتيوب قرار دادهام كه ميتوانيد در لينك زير تماشا كنيد. شايد به صرافت افتاديد به خاطر اين كليپ ويدئويي هم كه شده يك اكانت در سايت بد اداي فورشيرد ايجاد نمائيد!
دانلود يك كليپ دو نيم دقيقهاي از فيلم شب بياد ماندني با كيفيت بالا
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 18:7  توسط افشين
|
ميگويند خانم آستريد ليندگِرِن عادت
داشته در قبرستان قدم بزند. مسلماً قبرستانهاي كشور سوئد مناطق سر سبز و خرم و البته
آرامي هستند كه اين خانم نويسنده الهامات ادبي خود را از چنين مكاني دريافت
ميكرده. بهرحال خانم ليندگرن نگاهش به مقبرهاي افتاد كه نام دو برادر نوجوان روي
آن حك شده بود. مدتي بعد در يك كنفرانس خبري (پس از نمايش فيلمي بر اساس نوشتهاي
از خودش) مشاهده كرد بازيگر هفتسالهي فيلم پس از پايين آمدن از صحنه به سوي
برادر بزرگترش رفت و جلوي پاي وي زانو زد و برادر بزرگتر پيشانياش را بوسيد. اين
صحنه و عشق دو برادر به يكديگر در نظر خانم ليندگرن بسيار زيبا و دلنشين آمد. سپس
خانم ليندگرن سوار قطاري شد تا به شمال سوئد بازگردد و به صحنههاي نامربوطي كه در
اندك مدت گذشته شاهد بود فكر ميكرد كه چشم باز كرد و به مناظر بيرون از پنجره در
طلوع خورشيد نگريست. به گفتهي خودش "صبحي سرد و زيبا بود... آنقدر زيبا بود
كه گويي به اين دنيا تعلق نداشت".

اينگونه بود كه ايدهي دو برادر نوجوان
و پديدهي مرگ و دنياي پس از آن به ذهن آستريد ليندگرن خطور كرد. سال 1973 بود و
ليندگرن 66 ساله شده بود. خانم ليندگرن در آن روزگار نويسندهاي سرشناس بود. سري
داستانهاي "پيپي جوراب بلند" يكي از مايههاي شهرت عالمگير وي گرديده
بود. اين سري داستانها در غالب كشورهاي دنيا ترجمه و چاپ شده و كشور ما ايران هم
از اين امر مستثني نبود. آستريد ليندگرن داستان برادران شيردل را بدين ترتيب نوشت
كه :
در زمانهاي دور در كشور سوئد دو برادر
با نامهاي اسكورپان ليون (با نام اصلي "كارل"، اسكورپان به زبان سوئدي
به معناي "پيراشكي" است) 9 ساله (كه در فيلم 12 ساله است) و يوناتان
ليون ، 13 ساله (كه در فيلم 16 ساله است) با هم زندگي ميكنند. اسكورپان مريض است
(ظاهراً به بيماري سل مبتلاست) و ميداند كه علاجي براي دردش موجود نيست. او از
مرگ ميترسد و روزي اين ترس را با برادر مهربانش در ميان ميگذارد. يوناتان به
برادر كوچكتر آرامش ميدهد. او ميگويد پس از مرگ ما به دنياي پشت ستارهها خواهيم
رفت كه نامش نانگيولاست. آنجا به همه خوش ميگذرد و كنار آتش مينشينيم و براي هم
قصه تعريف خواهيم كرد. اسكورپان كمي فكر ميكند و بعد با دلخوري به يوناتان ميگويد
كه حالا آمديم و تو تا نود سالگي عمر كردي. آن وقت تكليف من چيست كه آنجا تنها
كنار آتش بنشينم تا تو به من ملحق شوي؟ يوناتان اطمينان خاطر ميدهد كه در نانگيولا
نود سال عمر ما در اين دنيا به مانند چند هفته زندگي كردن است. آيا تو نميتواني
تنها چند هفته منتظر من بماني؟ اسكورپان قبول ميكند. اما دست سرنوشت چيزي ديگر را
رقم زده است. روزي يوناتان به خانه برميگردد و با ازدحام مردمي مواجه ميشود كه در
مقابل منزل آتشگرفتهشان جمع شدهاند. اتاق اسكورپان در طبقهي دوم است و زبانههاي
آتش اينك به اين طبقه رسيدهاند. يوناتان خود را به طبقهي دوم ميرساند و اسكورپان
را از رختخواب بيرون ميكشد. شعلههاي آتش راه برگشت را مسدود نمودهاند و
يوناتان چارهاي ندارد. او اسكورپان را در بغل گرفته و از پنجره به بيرون ميپرد.
نتيجهي اين امر مرگ يوناتان از شدت برخورد به زمين و زنده ماندن برادرِ مسلول
است. در مراسم تدفينِ يوناتان كشيش نام فاميل اين پسر شجاع را مبنا قرار داده و از
وي بعنوان يك پسر "شيردل" ياد ميكند. اسكورپان نتوانسته در مراسم تدفين
شركت كند و وضع مزاجياش روز به روز رو به وخامت ميگرايد. روزي يك كبوتر سفيد را
ميبيند كه كنار پنجره آمده و او را مينگرد. اسكورپان گمان ميكند اين يوناتان
است كه از سرزمين نانگيولا بدنبالش آمده. پس به رختخواب برگشته و همانجا به خواب
ابدي ميرود. اسكورپان در سرزمين نانگيولا چشم باز كرده و خود را در يك بهشت واقعي
مييابد. سرزميني پر از شكوفههاي زيباي گيلاس و درختان سبز و خرم. درياچههاي
زيبا و بالاخره يوناتان را ميبيند كه مشغول ماهيگيري است. اسكورپان از شادي
فريادي كشيده به سمت برادرش ميدود و آندو يكديگر را در آغوش ميگيرند...
و اين تازه آغاز ماجراست. يوناتان براي
اسكورپان تعريف ميكند كه تِنگيلِ دژخيم ، درهي گل سرخ را كه در همجواري درهي
شكوفهي گيلاس قرار دارد تصاحب نموده و قصد دارد بزودي به درهي زيباي ايشان نيز
حمله كند. يوناتان عضو گروهي است كه (بيشتر به گروههاي مقاومت كشور فرانسه در
زمان جنگ دوم جهاني ميمانند) قصد آزادسازي درهي گل سرخ را داشته و در اين راستا
فعاليت ميكنند. تِنگيل (كه شباهت اندكي به هيتلر دارد) زيادهخواهي است كه يك
سلاح مخفي را بعنوان آخرين تير تركش دارد. نام اين موجود كاتلاست. يك اژدهاي مؤنث
درنده و آتشدم كه مخالفان را با نفسي با خاكستر يكي ميكند. اسكورپان از يوناتان
ميپرسد كه براي چه به خود زحمت مبارزه داده ، خود را به خطر مياندازد؟ و يوناتان
پاسخ ميدهد چون آنوقت من ديگر يك "انسان" نيستم ، بلكه يك تكه خاك
خواهم بود. يوناتان به درهي گل سرخ ميرود و بوسيلهي كبوتران نامهبر از خود خبر
ميدهد تا اينكه يك خودفروخته با كشتن كبوتران پيغامها را بدست آورده و تِنگيل و
مردانش را از وجود يوناتان شيردل در درهي گل سرخ مطلع مينمايد. اسكورپان در مييابد
كه بيش از اين تأمل جايز نيست و شبانه به سمت درهي گل سرخ روانه ميشود. اسكورپان
در چنگال گشتيهاي تِنگيل گرفتار شده و به دروغ ميگويد كه براي تماشاي مهتاب به
بيرون از دره آمده است و اكنون پدربزرگش منتظر اوست. نگهبانان او را وارد قلمرو تِنگيل
نموده و از وي ميخواهند كه آنها را به سمت منزل پدربزرگش رهنمون سازد. اسكورپان
تصادفاً پيرمردي را ميبيند كه كبوتر نامهبري را پرواز ميدهد. با عجله از
نگهبانان جدا شده و پيرمرد را در آغوش گرفته و در گوش او ميخواند كه به او كمك
كند و وي را نوهي خود بخواند. پيرمرد چنين ميكند و نگهبانان تِنگيل دست از سر
اسكورپان برميدارند. او كه ماتياس نام دارد همان كسي است كه به يوناتان نيز پناه
داده و عضو گروه مقاومت است. در زيرزمين خانهي ماتياسِ پير اسكورپان از ديدن
يوناتان بسيار خوشحال ميشود و دو برادر يكديگر را در آغوش ميكشند. يوناتان
اسكورپان را شماتت ميكند كه چرا خود را به خطر انداخته و به درهي گل سرخ آمده؟
اسكورپان يادآوري ميكند كه چون نخواستم يك تكه خاك باشم! دو برادر ماجراهاي زيادي
را از سر ميگذرانند و در نهايت تِنگيل شرور را با سلاح مخفياش به درك واصل ميكنند
اما اين ميان شعلههاي آتشِ كاتلا باعث ميشود يوناتان فلج شود. يوناتان كنار آتش
رو به اسكورپان ميكند و از وي ميخواهد تا پيش از فلج كاملش او را (همچون مرتبهي
گذشته كه خود ، اسكورپان را بغل گرفته و نجات داده بود) بغل گرفته و با هم از درهي
گل سرخ به پايين بپرند. بدين ترتيب ميتوانند به سرزمين نوراني خوشيها يعني
نانگيليما بروند كه وراي نانگيولا قرار گرفته است. آخرين سخنان از زبان اسكورپان است
كه با شوق به برادرش ميگويد: "اوه ، نانگيليما... آره يوناتان آره... دارم
نور رو ميبينم ، دارم نور رو ميبينم!".
داستان و به تبع آن فيلمي كه در سال
1977 از روي اين داستان ساخته شد (و نويسندهي فيلمنامهاش نيز خودِ خانم
ليندگِرِن بود) بسيار تأثيرگذار و پراحساس است. داستان عشق و دوستيهاي ابدي. عدهاي
يوناتان را استعارهاي از چهگوآرا دانستند و عدهاي نيز پيام فيلم را سمي
هولناك تلقي كردند كه از كودكي بر روح بچهها مينشيند. اين پيام كه بچهها پس از
تحمل سختي و مصيبت و يا نارضايتي به زندگي خود خاتمه دهند تا در عالم بهتري چشم
باز كنند و به همين ترتيب از عالمي به عالم بعدي. اين فيلم در سال 1985 بصورت يك
سريال داستاني نيز عرضه شد كه غالب ما آن را بصورت همين سريال در خاطر داريم. در
اين سريال كه با نام "برادران شيردل" معروف بود خانم نوشابه
اميري به زيبايي جاي اسكورپان صحبت كردند و براي بسياري تصور اسكورپان بدون تجسم
صداي خانم اميري امري بعيد است.
تأثير اين اثر هنري در سوئد تا
سالهاي سال بسيار قوي بود. وضع بگونهاي بود كه مردم سفارش ميدادند روي سنگ
قبرشان حك شود: " به اميد ديدار در نانگيولا!" تا مدتها سوئد را با كتاب/فيلم/سريال
"برادران شيردل" (با نام اصلي : Bröderna
Lejonhjärta)
ميشناختند. خانم آستريد ليندگِرِن يكي از محبوبترين و قابل احترامترين چهرههاي
ادبي سوئد است كه نهايتاً در سال 2002 در سن 94 سالگي دار فاني را وداع گفت. لارس
سودردال ، بازيگر نقش اسكورپان جوان تنها بازيگري بود كه اندك زماني پس از اتمام
اين فيلم و در آوان بيستسالگياش بازيگري را رها كرده و بصورت افراطي به امور مذهبي
پرداخت بگونهاي كه بعنوان فرستادهي مذهبي در آمريكاي جنوبي مشغول به خدمت شد.
بقيه بازيگران يا بسيار موفق بودند و يا راه موفقيت را به سرعت پيمودند. بعنوان
مثال اشتفان گوتستام ، بازيگر نقش يوناتان كه اينك در شصتسالگي به سر ميبرد يكي
از كارگردانان موفق سينماي سوئد در زمينهي تئاتر و سينما محسوب ميگردد.
در پايان لينك دانلود موسيقي
تيتراژ پاياني اين سريال را قرار دادهام كه علاقمندان ميتوانند از اين طريق
خاطرات گذشته را يادآوري نمايند.
همچنين صحنههاي به يادماندني
سريال را پشت سر هم رديف كردهام كه اميدوارم تا مدتي اين لينكها قابل استفاده
باقي بمانند.






برچسبها:
Astrid Lindgren آستريد ليندگرن برادران شيردل Bröde
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 20:43  توسط افشين
|
خوانندگان و مراجعين محترم وبلاگ ياداشتهاي يك ذهن شلوغ و آرمانگرا
سلام
مدت مديدي است كه مطلب جديدي براي شما عزيزان آماده نكردهام و علت آن در درجه نخست گرفتاريهاي روزمره زندگي بوده كه همه درگير آن هستيم و ظاهراً روز به روز بيشتر هم ميشوند.
در درجه بعدي ايرادي بود كه در سايت فورشيرد (4shared) در رابطه با اكانت من بوجود آمده بود و قابليت دانلود فايلهاي اشتراكي من بطور كلي سلب شده بود. مدت زيادي را به مكاتبه با مسئولين اين سايت گذارندم ولي نتيجهاي حاصل نميشد. هر مرتبه براي ايشان توضيح ميدادم فايلهايي كه با عنوان abused از سوي فورشيرد برچسب خوردهاند مثلاً تيتراژ يك برنامه راديويي مربوط به 25 سال پيش در ايران بوده و من هيچگونه copy right را زيرپا نگذاشتهام اما آنها از درك اين امر عاجز بودند و بالاخره من ناچار به حذف سه لينك از لينكهاي برنامههاي راديويي شدم و ناگهان گويي آبي بر روي آتش ريخته شده همه چيز درست شد.
بهرحال نتيجهي كنترل من روي لينكهاي اشتراكي كه در سايت 4shared قرار داده بودهام (و حدود 5.5 گيگابايت ميباشند) حاكي از راه افتادن تمامي آنهاست. با اين تفاسير اگر احياناً با مشكلي روبرو شديد به من اطلاع دهيد.
اميدوارم سال خوبي پيش رو داشته باشيد و با دانلود فايلهاي منحصر به فردي كه من قرار دادهام بتوانيد شيريني اين ايام را دوچندان نمائيد.
شاد و سربلند باشيد.
ارادتمند
افشين
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 23:29  توسط افشين
|